روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| شنیدن خبر فوت آدم‌هایی که چند سال از دیدن‌شان می‌گذرد عجیب است. خبر می‌رسد فلانی در شهری، در کشوری، در قاره‌ای آن سوی زمین چشم‌هایش را بست و دیگر باز نکرد و تو پوشه‌های مغزت را زیر و رو می‌کنی تا خاطره آخرین باری که ملاقاتش کرده بودی را بیرون بکشی. ۷-۸ سال گذشته اما تو او را شبیه ‌ همان آخرین خاطره به یاد می‌آوری. در آلاچیق همان حیاط کوچک، در هوای خنک شبی بهاری، میان قهقهه‌های بلند در آشپزخانه‌ای که بوی بال‌کبابی می‌دهد.

مهم نیست چند سال گذشته. چند بهار رسیده به آخر زمستان. چه اتفاقات ریز و درشتی در این بین افتاده. چه بر سر آدم‌ها و زندگی‌های‌شان آمده. چه دیده‌اند، چه کشیده‌اند، چقدر تغییر کرده‌اند. برای تویی که این ورِ زمین خبر مرگ را شنیده‌ای، هیچ یک از اینها اهمیتی ندارد. توی عکس‌های قدیمی دنبال اویی می‌گردی که می‌شناختی.

چشم‌ها را می‌بندی و به خودت می‌گویی این چشم‌های براق، این دهانِ همیشه مزین به خنده و لبخند، این چهره دلنشینی که شادابیِ زندگی در گوشه گوشه‌هایش می‌چرخید، چقدر دور بود از مرگ. از نیستی. از حذف شدن از آمار زنده‌های زمین. آدم‌هایی هستند که زمانی همنشین روزهای خوشت بودند و از یک جایی دور شدند و رفتند و دیگر شانه‌های‌شان را در آغوش نگرفتی اما خیالت راحت بود‌ که جایی در حال زیستن‌اند.

گاهی عکسی ازشان می‌دیدی و می‌دانستی دارند زندگی را به شکلی دیگر ادامه می‌دهند. ممکن بود تا سال‌ها بعد هم دیدار دوباره‌ای در کار نباشد‌ اما همین که می‌دانستی جایی در حال زندگی‌اند برایت کافی بود. خبر فوت، مثل موشکی پر سرعت دور زمین می‌چرخد و خودش را به تو می‌رساند تا سوراخت کند.

آن لحظه است که تمام سال‌های یخ زده‌ دوری خرد می‌شود و پایین می‌ریزد. خاطرات زیبای قدیمی می‌چسبند به تیتراژ پایانی. صدای موسیقی بلند می‌شود و تو دلتنگ و خیس از اشک‌، سالن را ترک می‌کنی.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.