روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقی| اوقات روزگار تلخ و زهر است. وقتی آبادان زیر آوار متروپل سوگ سرود میشود و مردمان داغدیده دمادم دست برمیکشند و زخم برسینه پر درد میزنند! حالم بد است و روی دست خودم ماندهام! آخرین سایههای غروب در اتاق راه میرود و همهجا را دلتنگ کرده است! برای دقایقی سر روی میز میگذارم و پلک میبندم. سر که برمیگیرم؛ شب ریخته، برق گریخته و تاریکی ظلمات است!
یعنی ممکن است تاریکی، چادر پلیدیها شود و ناگهان جوانی مجنون شود و بخواهد لیلی دختر همسایه را اسید پوش کند. چرا؟ چون شنیده بودم لیلی به مجنون گفته است؛ نه! مجنون پرسیده بود. چرا نه؟ جواب شنیده بود آری گفتن دلیل میخواهد و مجنون جواب داده بود، منظورت را درک نمیکنم! لیلی گفته بود؛ دلیل یعنی تحصیلات، یعنی کار و بعد خانه و زندگی. مجنون معصومانه جواب داده بود اینها دلیل نیست، بهانه است، عاشق شدن دلیل نمیخواهد! لیلی جواب داده بود عاشق شدن، عقل را کور میکند.
خواهش میکنم، صرفنظر کن و بگذار برو! مجنون رفته است اما همه میدانند حذر از عاشقی نتوان کرد. خانواده نگرانند مبادا مجنون در نابهنگامی خیلی مجنون شود و صورت لیلی را اناری کند! در همین واهمه پرت هستم که ادیسون آمد تاریکی پا به فرار گذاشت و نور مثل ماه کامل از سقف آویزان وتلویزیون روشن شد! پس لم دادم و دست انداختم دور گردن مبل و خبرچین روزنامه شدم.
رودخانهای سر راهش به درخت زردآلو گفت از رفتن به پشت سد پشیمانم میخواهم به دریاچه ارومیه بروم! یک مشمول سربازی که پول خرید خدمت ندارد میخواهد با دختری خانهدار و ماشیندار ازدواج کند! یک لامبورگینی که بهعلت مجنون شدن راننده جوانش، سرش شکسته است میخواهد بعد از صافکاری و رنگ به ایتالیا برگردد! از صدای زنگ در، جا کن میشوم. تصویر آیفون میگوید همراهم است و از مهمانی دورهای با دوستان سالهای جوانی برگشته است، با سرانگشت ترس، در را باز میکنم.
ـ کجایی؟ چرا درو باز نمیکنی؟ بازم که داری کارتون نگاه میکنی، تو هزار سالته، کی میخوای بزرگ بشی؟!از تأخیر در باز کردن در و دیدن کارتون، سربهزیر و ساکت میشوم و یادم میرود که سکوت طولانی، شیطان را هم عصبانی میکند چه رسد به همراه هزارساله! میگوید؛ چیزی شده، زبانت را قورت دادی؟ ماندهام چه بگویم چون تمام اختلافات از آری یا نه برمیخیزد. پس فقط سر تکان میدهم و او میگوید از متروپل چه خبر؟ من میگویم همچنان دریغ ودرد:
دریغ و درد از این داغ بیشمار دریغ
از این خزان مدام و از آن بهار دریغ
دلم گرفته به اندازه تمام جهان
از آنچه کرد زما دست روزگار دریغ
روزگارغریبی است؛ گرانی بیداد میکند، اندوه امان نمیدهد وحاشیهها متن را میپوشاند حتی اگر جشنواره کن باشد! همراهم از دورهمی دوستان خبر میدهد و میگوید پسر جوان خانم میم را دیدم که نیمی از ابروهایش را باد برده بود و به جایش خطوط و نقشهای عجیبی روی بازوها و پشت گوش چپش نشسته بود. از پدرش شاکی بود که دیگر حاضر به دیدن او نیست. من به او گفتم خوب چرا؟ او جواب داد هر روزگاری ذائقه خود را دارد لابد خواندهاید که بیارزشترین چیزها در دنیا دو چیز است. بارانی که روی خاک لمیزرع میبارد و چراغی که زیر آفتاب گذاشتهاند.
من به او گفتم یعنی ما بزرگترها آن باران و یا آن چراغیم؟ او جواب داد دنیا مال ما جوانهاست. دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد؟ پس اینقدر ما را نصیحت نفرمایید. من گفتم واقعاً؟ اوجواب داد بله، میدونین چرا با اینکه تمام رودخانهها به دریا میریزند اما دریا پر نمیشود؟ جواب دادم تا حالا به این مسئله فکر نکرده بودم. اوگفت؛ خوب فکر کنین! من دارم به روزگاری فکر میکنم که جهان بدون دریا باشد! همراهم به من میگوید نظر تو دراین باره چیست؟ من ازقول شاعر جواب دادم:
مرا ببخش اگر بیقرار و بدقلقم
هزار داغ به دل دارم و زبان بسته است
مرا ببخش اگر از زمانه مینالم
زمانه قایق بدمست بادبان بسته است
* شعرها از کتاب «سرباز بیهمدرد خونآلود» سروده حامد یعقوبی



