روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری | مه جوری جاده را گرفته بود که انگار داشتی وسط کف روی قهوه حرکت میکردی. تقریباً چیزی جز سفیدی معلوم نبود و فقط میتوانستی چیزهایی را در فاصله نیممتری ببینی. گاهی بعد از پیچی تصویر درختی دیده میشد که شبیه به روحی کمر شکسته، برای دقیقتر دیدنت به پایین خم شده بود. آرام و با احتیاط در جاده سفید میراندیم و مطمئن نبودیم دو سه متر جلوتر هنوز جاده است یا پرتگاه.
هر چند دقیقه یکبار موتوری با سرعت مه را میشکافت و از کنارمان رد میشد. در کف سفید فرو میرفت و ناپدید میشد. موتورسوارها، بومیهایی بودند که با شال جلوی دهان را بسته بودند و با اطمینان در جادهای که خانهشان بود گاز میدادند و کاپشنهایشان پر میشد از باد و بیپروا و پرسرعت جلو میرفتند.
برای ما تازهواردها مه عجیب و ناشناخته بود. ما بودیم که نمیدانستیم آن جلو، در آن جاده مبهم و مرموز چه در انتظارمان است. موتورسوارهای بومی که دهها و صدها بار این جاده را رفته و برگشته بودند، راه و پیچ را میشناختند و دستاندازها را از بر بودند. آنها با چشمهای بسته هم میتوانستند جاده را پشتسر بگذارند و به مقصد برسند. مطمئن بودند که این مه ابدی نیست و کمی جلوتر دوباره همه چیز واضح و شفاف خواهد شد.
همیشه تازهواردهای بیتجربه هستند که راههای مهگرفته را با ترس و اضطراب طی میکنند. تازهکارها هستند که دلواپس سقوط در پرتگاههای خیالیای میشوند که شاید اصلاً وجود نداشته باشد. آنهایی که دستکم یکبار جادهای را تا ته رفتهاند و دستشان را به دیوارِ مقصد زدهاند، ترس را همانجا کنار دیوار ریختهاند. تجربه قاتل زیبای وحشتهاست.



