روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور| آقا این هفته منتهی به دربی، با بقیه هفته‌ها فرق داره و فرصت مناسبیه که چند روزی بدبختی‌ها رو فراموش کنیم و بعد، سر فرصت دوباره بریم سراغشون… تا روز مسابقه، از خاطره‌های تماشای دربی در روزهایی که قدرشون رو نمی‌دونستیم براتون میگم. روزهای بدون ماسک و دورهمی‌های قرمز و آبی‌رنگ.

چند سال قبل، با تعدادی از دوستان قرار گذاشتیم که منزل یکی از رفقا جمع شیم و دربی رو اونجا ببینیم. یه تعداد مرد ۳۵ تا ۴۰‌ساله که خونه و زندگی رو پیچونده بودند تا تکلیف این ۶ و ۴ رو روشن کنند.خونه رفیقمون شده بود شعبه استادیوم آزادی. همه با شیپور و پرچم ریخته بودیم داخل یک واحد مسکونی در طبقه چهارم یک آپارتمان و الفاظ ادبی و مدح و ثنا و دیوان‌های شعری بود که برای همدیگه رو می‌کردیم و مشاعره مفصل و پربار و وزینی راه انداخته بودیم…

میزبان این جمع ادبی، شدیدا جوگیر شده و رفته بود روی مبلِ وسط خونه‌اش و به‌منظور همذات‌پنداری با دوستانی که در استادیوم مشغول جانفشانی و جَلای ادبیات فارسی بودند، به سبک لیدرهای محترم، سعی در به وجود آوردن آواهایی هماهنگ، در بین طرفداران داشت.
دو ساعتی به شروع بازی مانده بود و مهمان‌ها، کاملا آرایش جنگی گرفته بودند…میزبان، برای این‌که نشون بده چیزی از اهالی محترم استادیوم کم نداریم، به کمکِ یک قابلمه و یک کفگیر، در بالای مبل، سعی در راه‌اندازی تشویق ایسلندی داشت و همگی ما هم فارغ از سن و سالمون، همراه با نوای قابلمه، «هووو» می‌گفتیم و برای تیم محبوبمون، از راه دور انرژی می‌فرستادیم…

در همین اثنا که سعی داشتیم مشخص کنیم کدوم تیم سرورِ کدوم تیمه، زنگ در آپارتمان رو زدند…با توجه به این‌که صاحبخونه با قابلمه بالای مبل بود و در زمین، سِیر نمی‌کرد و من هم نزدیک‌ترین موجود زنده به درِ ورودی بودم، در رو باز کردم…خب، بعد‌ها تونستم تصور کنم که همسایه با چه صحنه‌ای روبه‌رو شده: آدمی غریبه با صورت رنگی و عرق کرده در رو باز کرده و در پس‌زمینه، آدم‌هایی بزرگسال، با صورت‌هایی رنگی، در حال فریاد زدن الفاظی نه‌چندان محترم، و صاحبخانه، در یک دست قابلمه و در دست دیگر کفگیر، روی مبل.

احساس می‌کنم که در لحظه، پشیمان شد که زنگ این دارالمجانین رو زده. ولی دیگه دیر شده بود و من هم در حالی که سعی می‌کردم از طریق یقه، داخل بدنم رو فوت کنم تا یک مقداری خنک شوم، با هن و هون گفتم:- «جانم؟» در حالی‌که نمی‌تونست صحنه‌هایی رو که می‌بینه باور و هضم کنه و بر اثر شوک وارده، اسم دوستم رو هم فراموش کرده بود، با همون حالِ پریشان گفت:

- «به اون آقا میگین یه دقیقه بیاد؟»/ «سر و صدا زیاد بوده؟… شرمنده. به آقایون می‌گم ملاحظه کنن.. ببخشید دیگه… هیجان‌زده شدن.»/ «نه… مشکلی با سر و صدا نداریم… چاه زده بالا…»/ «به‌خاطر سر و صدای ما؟»/ «نه آقا… چکار به شما دارم؟… چاه زده بالا… همین…‌ چاه زده بالا…»/ «خب. به این دوستم بگم بیاد چاه رو باز کنه؟» با همدیگه برگشتیم دوستمو نگاه کردیم که با اشعار و حرکاتی موزون، در بالای مبل، به داور توصیه‌هایی خاص می‌کرد که خدای نکرده دچار اشتباه نشود. همسایه، با ناباوری و تاسف گفت:

- «والاااا… ایشون مدیر ساختمون هستند. خواستم در جریان باشن که چاه زده بالا و پارکینگ رو آب برداشته…» از همونجا، وسط هنرنمایی تماشاگرنماهای داخل منزل، دوستمو صدا زدم و هوار کشیدم: - «چاهتون زده بالا…» همانطور که بر طبلِ شادانه می‌کوبید گفت: «چی؟»/ «چاه زده بالا…»/ «چی؟»/ «چاه… زده بالا…» چون صدا به صدا نمی‌رسید، جمله‌ام رو دو سه مرتبه همراه با پانتومیم اجرا و تکرار کردم. اشتباها فکر کرد که آهنگ درخواستی دارم….

نمی‌دونم از حرکات بدنم چه برداشتی کرد؛ ولی در هر صورت، برداشت غلطی بود و ریتم قابلمه رو به طرف آواهای جنوبی برد با ترجیع‌بندِ «یار بالا…»؛ که مدعوین هم فارغ از هر‌گونه رنگ و تعصبِ تیمی، جواب می‌دادند و همکاری می‌کردند… همینجور که دوستم داشت برای همه توضیح می‌داد که چقدر امشب، دلش هوس رطب کرده، همسایه بی‌نوا، گذاشت و رفت… بعد از اتمامِ بازی، یکی از همسایه‌ها به‌صورتِ کتبی، تقاضای تشکیل جلسه اضطراری و تغییر مدیریت ساختمان را داده و در آسانسور نصب کرده بود.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.