روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا بنده هم همچون خیلیها، اعتقاد دارم زندگی مثل فوتباله… البته منظورم اصلا چیزهایی مثل امیدواری و شکست و مبارزه تا آخرین لحظه و این مفاهیمِ والا نیستها… حالا عرض میکنم چه شباهت جالب دیگهای با هم دارند…
چند وقت پیش در لالوی خبرها، پزشکی قانونی به مراجعهکنندگان توصیهای کرده بود جالبتوجه. و آنهم اینکه ظاهر خونآلود، تاثیری در صدور نظریه ندارد و مبنای اصلی، نوع و عمق جراحت است که تشخیص صحیحش، نیازمند تمیز بودن موضع است…
به زبان سادهتر اینکه اگر خودت رو لت و پار و خونین نشون بدی و از ته جگر هم فغان و ناله کنی و خودت رو بزنی به غش و ضعف، فایدهای ندارد و اونجا همه خودشون این کاره هستن…در فوتبال هم جاییکه یک بازیکن روی بازیکن دیگر تکل میرود و بازیکن پا به توپ، برای گرفتن خطا همچون کسی که یک خشاب تیر خالی شده روی بدنش، بهخود میپیچد تا داور را قانع کند که از دو پا فلج شده است، چیزی شبیه همان داستانی اتفاق میافتد که ظاهرا در پزشک قانونی بهوفور دیده شده و دیگه مجبور شدهاند که در یک اطلاعیه توضیح دهند که انرژی بیخود مصرف نکنید…
و اینجا یکی دیگر از شباهتهای فوتبال و زندگیست که وقتی نیاز دیده میشه خودمان را آسیبدیده و خسارتخورده نشان بدهیم، از هیچ افکت و گریم و شبیهسازیای دریغ نمیکنیم… با کمی دقت، متوجه این حال در خیلی جاهای دیگر نیز میشویم. مانند موقعی که به اداره مالیات میرویم، یا زمانیکه افسر راهنمایی و رانندگی را در حین جریمه زیارت میکنیم، یا موارد مشابه… در تمامی این حالات، انگار تکل جفتپا، اونهم از پشت، رویمان اجرا شده و اولین حرکت ناخودآگاهمان تمارض است… بگذریم…
یکی از دوستان قدیمی من، در این زمینه تبحر خاصی دارد… یعنی اگر بخواهیم فوتبالی نگاه کنیم به رفتارش، اساسا نیازی به تکل ندارد… بازیکن کنارش راه برود، یک کاری میکنه با برانکارد از زمین ببرنش بیرون… یادمه در همان دوران مدرسه، اگر ناظم سهوا دستش به سر ایشون برخورد میکرد، آنچنان روی زمین غلت میخورد و هوار میکشید که خود ناظم، رنگش میپرید که نکند به جرم قتل یک دانشآموز بره بالای چوبه دار… و از این موارد هم بیشمار داشت… کلا هر اتفاقی که میافتاد، از لحاظ ایشون مساوی بود با به خاک و خون غلتیدن… کلا واژه «هوچی» برازندهاش است.
حالا شما فکر کن یه آدمی با یک چنین اخلاقی، دو تا سرفه کرده… آقا از صبح با کلیه لیست شمارههای گوشیاش تماس گرفته که آی ایها الناس من دو تا سرفه کردم و خوبی و بدیای دیدین حلال کنین که ما رفتیم…بهش گفتم: «کِی آزمایش دادی؟»/ «آزمایش؟… دیگه آزمایش نمیخواد… معلومه دیگه…»/ «حالا شاید یه گرد و خاکی چیزی رفته تو گلوت که سرفه کردی بابا… چرا شهر رو بههم ریختی؟… یه آزمایش بده. ضرر نداره که…»
آقا عجب اشتباهی کردم… من از کجا میدونستم آزمایش کرونا اینقدر ماجرا داره… من فکر میکردم با یک آزمایش خون، تمومه… حالا نگو که بساط دیگهای داره…حالا افتاده به جون همهمون که «ای کاش مرده بودم و مرگ رو دو بار تجربه نمیکردم…» و با جزئیات و شرح مبسوط و افزودن مواردی که خودش صلاح میدونه، لحظه به لحظه آزمایش خون و مُخاط کرونا را برای همه دوستان تجسمِ سهبعدی کرده… نتیجهاش هم این شده که از اطرافیان ایشون اگر کسی رو به قبله هم بشه، عمرا حاضر بشه بره آزمایش کرونا بده و همگی به اتفاق، مرگ را شیرینتر از آزمایش کرونا میدانند… فوتبالی بخوام به ماجرا نگاه کنم، این دوستمون کلا تیم رو داره از زمین میکشه بیرون.



