روزنامه هفت صبح، یاسر نوروزی | برادرم در یکی از شهرستانهای دور کشور معتکف شده. اعتکاف البته نه بهمعنای معنوی، بلکه برای نگهداری از سهمالارثی که فکر کنم وقت سپید شدن موها برسد دستم! آن روز را تصور میکنم که دراز به دراز در حال نزع افتادهام و دارم فکر میکنم بهعنوان آخرین جمله زندگی، چه جمله توپی از خودم در کنم. از آن جملهها که همهجا پخش شود و زیرش بنویسند: «چارلز فردریش نوروز» یا «یاسرانی الکسیوویچ».
باور کن همان لحظه است که پسرم خبر بیاورد: «پدر! بالاخره کار زمین اجدادی درست شد، این هم صد هزار تومنات!» چون آن زمان متاورس همه جای دنیا را برداشته و کسی دیگر تف به ملک و املاک واقعی نمیاندازد. بعد من لبخندی تلخ میزنم و این میشود تصویر آخر زندگیام. چون بعدا قرار است بگویند بزرگوار با زهرخندی متفکرانه بدرود حیات گفت. کی به کی است؟ به پسرم هم میگویم به کسی نگوید ماتحتم چطور از جریان سوخته و آب را به قول آن رجل سیاسی عظیمالشأن بریز آنجا که میسوزد.
این البته پسر بزرگم است. پسران دیگرم همگی کنار هم نشستهاند و منتظرند سفارش چوبی چیزی بدهم برای اجرای همان ضربالمثل نخنما. در ذهنم ده دوازده تایی هستند و همسری که از رفتنم اصلا ناراحت نیست. چون «چه خبره مگه؟ تیم فوتبال که نمیخواستی درست کنی؟» اما خب هر کس آرزوهایی دارد و من واقعا خانه پربچه دوست دارم. بچههایی با دمپاییهای تابهتا، شلوارهای جویده و در حال نبردهای مداوم و تنبهتن با هم.
با این حال وقتی مرا ببینند، همگی خاضعانه تعظیم کنند و مثل الان نباشد که پسرم بگوید: «برو پی کارت بابا!» وقتی بهش گفتم چرا شبانهروز تبلت زهرماری را دستش گرفته، این را گفت. همسرم هم زد زیر خنده و هر دو با انگشت نشانم دادند، بهم خندیدند. گاهی فکر میکنم رویاهایم نوعی فرافکنی زندگی ناکام است. چون کدخدایی یک روستا در دوران زندیه را دوست دارم، چوپانی یک گردان غاز و صبحانهای همراه با سرشیر، خامه، عسل زنبورهای وحشی و مربای شقاقل.
نه یک دانه تیبگ مانده از دیشب که همراه با احتیاط کامل باید توی آب جوش بزنم نکند این دو تا بلند شوند؛ بچه و زنم. از هر دوشان میترسم و گاهی خواب میبینم من بچهشان هستم، آنها والدینم. چون به ترتیبی که جلو میرویم مطمئنم در سالهای آینده پسرم «هِی» صدایم کند و زنم «اون». همین الان هم «این»م و گاهی اگر لطف کند اصواتی هم به آن میچسابند، «اینِ» خالی نباشم. برای همین عاشق گذشتهام.
شب که میآیم، میروم توی اتاقم مینشینم و موقع تکچرخ روی صندلی، احساس سواری را بر اسب دارم. لشکری را تصور میکنم به فرماندهی خودم که پیشقراول، میرویم به جنگ حرامیان. در چکاچک شمشیر، یک به یک، قلمرو را از لوث وجود طراران و راهزنان و جباران پاک میکنم و سرآخر، عرقبهجبین، پرچم فتح بلند میکنم. همین لحظه است که قبله عالم به تحسین و تکریم، خود به دیدار جاننثار میآید و میگوید: «بابا! مامان میگه یا امشب این سیفون مستراح رو درست میکنی، یا امشب جاتو میاندازیم همونجا بخوابی تا صبح!»



