روزنامه هفت صبح، احسان رضایی| همانقدر که خود روسها یغور و پت و پهن و محکم هستند، که طبیعت زندگی در آن سرمای سخت است، به همان اندازه هم بین نویسندگان روس غول و ادیب درجه یک داریم. گل سرسبدشان عمو تولستوی و دایی داستایوسکی که هیچکس در عظمت و نبوغشان شکی ندارد و تنها سوال این است که لئو تولستوی نویسنده بزرگتر و مهمترین است یا فئودور داستایوسکی؟ برای اینکه میزان جدیت این سوال دستتان بیاید، کافی است داشته باشید که گاندی، مارتین لوتر کینگ، آیزایا برلین، جورج کلونی و اغلب مردم روسیه معتقدند تولستوی بزرگترین رماننویسی است که تاریخ به خود دیده، در عوض آلبر کامو، فرانتس کافکا، ژان پل سارتر، فردریش نیچه و انیشتین، طرفدار سرسخت داستایوسکی هستند.
با این حال اگر قرار باشد یک و فقط یک نویسنده را از جمع این غولهای به عنوان روس محبوب انتخاب کنم، آن یک نام کسی غیر از این دو بزرگ است. آنتوان چخوف، پزشک ادیبی که همیشه شک داشت اپل درمانگر باید باشد یا نویسندگی مقدم است، انتخاب من است. چرا؟ چون او معاصر این هر دو غول بود و باز هم در حضور چنین رقیبان قدرتمندی توانست موفق شود. چرا؟ چون او در تمام عمر فقیر و مریض بود (سل داشت) و باز هم در عین این سختیها و مصائب توانست موفق شود. چرا؟
چون او سن کوتاهی داشت (۴۴ سال) و باز هم با وجود این فرصت کم توانست موفق شود. چخوف حال به عنوان استاد داستان کوتاه و استاد نمایشنامهنویسی شناخته میشود، همه نویسندگان با او مقایسه میشوند و قواعدی که او در نویسندگی بنیان گذاشت، هنوز معتبر است. با این حال این مرد بزرگ در زمان حیاتش سختی زیادی کشید. خود من وقتهایی که روزگار سخت میشود، از زندگی او میخوانم که چطور توانست رنج را به هنر تبدیل کند. اینجا به ذهنم رسید، روایت اولگا کنیدر، همسر چخوف از آخرین ساعتهای آقای داستان را برایتان (از کتاب «دلبند عزیزترینم» ترجمه احمد پوری، صفحات ۳۴۰ و ۳۴۱) رونویسی کنم. روایت لطیفی است، پر از جزئیات. همانطور که خود چخوف دوست داشت.
«شب آخر وحشتناک بود. هوا گرم بود و توفان به شدت میوزید. چخوف از من خواست درِ مشرف به بالکن را باز کنم. اما این کار درستی نبود. برای این که مِه غلیظی که تا طبقه بالا آمده بود به محض باز کردن در، اتاق را پر میکرد. لامپ چراغ برق را خاموش کرده بودیم چون نورش چشمان چخوف را میآزرد. فقط یک شمع در شمعدانی میسوخت و من نگران این بودم که تا سحر دوام نیاورد. ابری از مِه همهچیز را از دیده پنهان میکرد. وقتی شمع در حال مرگ دوباره جان گرفت منظره عجیبی به وجود آمد… من کتابی به دست گرفتم تا چخوف احساس نکند بیدارم و او را میپایم. چشمانش را باز کرد و پرسید چه دارم میخوانم.
یکی از کتابهایش، قصه «یک داستان عجیب» دستم بود. لبخندی زد و با ضعف گفت «احمق کوچولویم تا حال شنیدهای کسی کتاب شوهرش را در سفر با خود ببرد؟» و دوباره از حال رفت. وقتی تکهای یخ روی قلبش گذاشتم با حرکتی بسیار ضعیف آن را پس راند و درحالیکه به زحمت میشد حرفهایش را شنید گفت: «قلب خالی یخ میخواهد چه کار؟» … سپیدهدم رفتم از داروخانه اکسیژن بگیرم. آنتون از من خواست بروم شنا و کمی توی پارک قدم بزنم و هوا بخورم چون چند روز بود که از اتاق بیرون نیامده بودم. وقتی برگشتم و لبخند آرام را بر لبانش دیدم احساس راحتی کردم.
گویی تمام نابسامانی و آن شب هولناک سپری شده بود. چون داشتیم حرف میزدیم وقت مقرر شام را از یاد بردم ولی پیشخدمت برایم چیزی آورد تا بخورم. چخوف از خود داستانی درآورد و گفت که عدهای از آمریکاییها و انگلیسیها که اضافهوزن داشتند قرار میگذارند برای وزن کم کردن همگی به انواع نرمشها و ورزشها بپردازند. یک روز خسته از ورزش و تمرینات جمع شدند و مشتاقانه منتظر شام شدند اما با نهایت وحشت دریافتند که آشپز در رفته و شامی در کار نیست.
آنتون این داستان را چنان زیبا میگفت که من از خنده غش کرده بودم. از من خواست بالشش را بردارم. دراز کشید و طبق معمول لبخندی زد و گفت: «میبینی امروز حالم بهتر است، زیاد تنگی نفس ندارم.» نزدیک ساعت ۱۱ بود که بیدار شد. درد داشت و دراز کشیدن برایش دشوار بود. از شدت درد حالت تهوع به او دست داده بود. درد بسیار وحشتناک بود. برای نخستین بار دکتر خواست… خیلی عجیب بود. اما احساس اینکه باید کاری مثبت انجام شود باعث شد تا تمام توانم را یکجا جمع کنم. لِو رابِنِک، یک دانشجوی روسی را که در همان هتل بود بیدار کردم و از او خواستم دنبال دکتر برود.
دکتر شورِر آمد و مهربانانه درحالیکه چخوف را در میان بازوانش میگرفت چیزی گفت. آنتون به طرزی غیرعادی یکمرتبه نشست و با صدای بلند و شمرده (هرچند که تقریباً آلمانی نمیدانست) گفت: Ich sterbe «دارم میمیرم». دکتر او را آرام کرد. سرنگی برداشت و کامفور تزریق کرد و بعد دستور نوشیدنی داد. آنتون یک گیلاس پر برداشت. مزهمزه کرد و لبخندی به من زد و گفت «خیلی وقت است نخوردهام» آن را لاجرعه سر کشید. بهآرامی به طرف چپ دراز کشید و من فقط توانستم به سویش بدوم و رویش خم شوم و صدایش کنم. اما او دیگر نفس نمیکشید. مانند کودکی آرام به خواب رفته بود.»



