روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: هرقدر که به ادبیاتچی‌‌ها، فیلمسازها و گلرهای شوروی، تعلق‌‌خاطری کودکانه دارم از سیاستمداران بزرگ و کوچک اتحاد جماهیر شوروی دیروز و روسیه امروز، چنان نفرت‌‌زدگی انباشته‌‌ای دارم که چخوف و یاشین هم نمی‌‌توانند بخشی از این تهوع تاریخی را از سینه پاره‌‌پوره‌‌ام خالی‌‌اش کنند. هم‌اکنون می‌‌توان صدها فاجعه از فرجام روشنفکران، چریک‌‌های بیچاره و هنرمندان ناسازگار ایرانی تعریف کرد که بزرگترین افسوس زندگی‌‌شان، پناه بردن به آغوش همسایه شمالی بوده است.

هنوز چشم‌‌های چرکس را خواب می‌‌بینم که وقتی مرزها باز شد و او بعد از ۴۵‌سال به تبریز آمد، یکبار از من پرسید «هیچوقت گوشت سگ مرده رو جوری خوردی که انگار شیشلیک بره می‌‌خوری؟» دهنم آب‌‌سیاه افتاد و وا رفتم. بعدش هم ترجیع‌بند دیگری رو کرد «هیچوقت آنقدر گرسنه‌‌ات شده که استخوان انسان مرده را با گوشکوب بکوبی و آب قاطی‌‌اش کنی و تویش تریت کنی و لقمه لقمه با گریه بلمبانی؟» بالا آوردم. گفت «هیچوقت از گرسنگی «سالودکا» (نوعی ماهی خام نمک‌دار) خوردی؟» و تعریف کرد که وقتی همراه با چریک‌‌های دهه بیست ایرانی به پایتخت پرولتاریا پناه بردیم ما را در کامیون‌‌هایی نشانده و رو به اردوگاه‌‌های کار اجباری می‌‌بردند و سربازان ظالم‌‌شان به ما سالودکا می‌‌دادند که از تشنگی تلف شویم».

همان چرکس بود که تعریف کرد «از پانصد ایرانی توبه‌‌کار که بازگشت به وطن و تیرباران شدن در آغوش مادر را به اردوگاه‌‌های سیبری ترجیح می‌‌دادند چهارصد نفر بیشترشان بر اثر سرما و فشارکار و گرسنگی مردند؛ جلوی چشم ما مردند؛ بی‌‌قبر، بی‌‌کفن، بی‌‌مادر، بی‌‌وطن، بی‌آب و دون.» این توصیف سوررئال چرکس از لمباندن گوشت سگ مرده هنوز در خواب‌هایم هست که روزی از روزها وقتی که در اطراف اردوگاه روس‌‌ها سگ مرده‌‌ای پیدا کردیم از شادی به هوا پریدیم و بعدش چنان دسته‌‌جمعی به سمت لاشه حمله کردیم که رفیق رفیقش را زیر پا له کرد. ما بر سر یک تکه گوشت سگ مرده، چنان همدیگر را تکه‌‌پاره کردیم که همگی خونین و مالین شدیم و بعدش که سیر شدیم در آغوش هم گریه‌‌ها کردیم».

گفت «درد ما خوردن گوشت سگ مرده نبود. ما را بعد از روی کار آمدن خروشچف، از سیبری به تبعیدگاه گرمسیر کازاخستان منتقل کردند و وقتی به ایستگاه راه‌‌آهن آلماتی رسیدیم مردمی را دیدیم که به استقبال‌‌مان آمده‌‌اند اما آنها به سر و روی ما تف می‌‌انداختند که شما خائنید». آخرش هم چرکس شعری خواند که هنوز هجاهایش مرا به گریه می‌‌اندازد «در دست راستم سرباز قاتل روس ایستاده است و در دست چپم دخترانی که صورتم را تف‌‌باران می‌‌کنند. مادر کجاست که بگوید من کجا بگریزم؟»

دو: هرقدر که از «دایی یوسف» نفرت داشتم در عوض عاشق چشم‌‌های نجیب گلر روسیه بودم. لئو یاشین. انسانی کامل و افسانه‌‌ای بدون خط و خدشه. آفریننده یکی از زیباترین صحنه‌‌های تاریخ فوتبال جهان. همان صحنه پنالتی‌ که پلنگ سیاه موزامبیک- اوزه‌بیو- در ویمبلی پشت تپه گچی ایستاد و بعد از آنکه توپ را زیر تیر افقی دروازه «عنکبوت زرد» جا داد به سوی یاشین دوید، دستش را در دست گرفت و از اینکه دروازه‌اش را فرو ریخته است اظهار ‌شرم کرد.

پرتغال آن سال روی سکوی سوم ویمبلی ایستاد اما تمام عالم فهمید که هیچ ستاره‌ای دلش نمی‌‌خواهد مقابل لئو، پشت نقطه پنالتی بایستد. مردی که در دو دهه دروازه‌بانی‌اش ۱۵۰پنالتی مهار کرده بود، بیش از آنکه یک گلر باشد یک انسان بود. سال‌‌ها بعد وقتی به دعوت تلویزیون‌ برزیل، وارد تالار فیلمبرداری‌ شد مجری برنامه، چند اسطوره برزیلی را نیز دعوت کرده و یک دروازه هم در گوشه‌ای از استودیو کار گذاشته بود تا اواسط گفت‌وگو، از یاشین بخواهد که به‌صورت زنده در برابر پنالتی‌های ستاره‌های ریو امتحان پس دهد.

یاشین آن روز در دروازه ایستاد و هر سه پنالتی را گرفت و میلیون‌‌ها بیننده به چشم خود دیدند که او بعد از مهار هر پنالتی، چگونه سرش را از شرم می‌انداخت پایین. وقتی مجری برنامه، جایزه این هنرنمایی را کف دست او گذاشت، لئو در حالی که خود در یک کشور سوسیالیستی زندگی می‌‌کرد و به‌اندازه بقیه پرولتاریا حقوق می‌گرفت و حتم داشت که این پول‌ها چقدر می‌تواند فرم زندگی او را تغییر دهد، همان‌جا در استودیو چک اهدایی را تقدیم کانون تربیتی ریو کرد و خود بی‌آنکه برای دو دخترکش «آیرینا و النا» سوغاتی بخرد بی‌هیچ هدیه‌‌ای به مسکو بازگشت.

سه: من یاشین را نه به‌خاطر تیزچنگی و مهارت بداهه در قفس‌‌بانی‌، که باعث شده بود توپ طلای فوتبال جهان را به تملک خود درآورد، بلکه به‌خاطر معصومیت پنهان در چشمانش دوست داشتم که حریف قاتل را به جلب محبت و آزادگی دعوت می‌‌کرد. مردی اهل خانواده که عاشق «والنتینا»یش بود که سال ۱۹۵۵ باهم ازدواج کرده بودند. او در تمام سال‌‌های زندگی مشترک خود با لئو یکبار هم به‌خاطر نیاورد که بهترین دروازه‌بان دنیا حتی یکبار به والنتینا اخم کرده باشد.

مردی که سیر کردنش هم در آن وضعیت مالی، چندان آسان نبود چون دائم مثل شیر به ظرف غذا حمله می‌برد و والنتینا می‌‌گفت «نوش جانت عزیزم. گوشت بشود بچسبد به تنت عزیزم». او نه‌تنها با والنتینا که با مدافعان تیمش هم مثل یک برادر رفتار می‌‌کرد. در تمام آن بیست سالی که بر دروازه‌‌های توری اتحاد جماهیر حکمرانی ‌کرد، یکبار هم دیده نشد که مدافعانش را به‌خاطر اشتباه و سوتی در خوردن گل مفتکی، ملامت‌‌آمیز نگاه کند.

چهار: آدم چگونه می‌‌تواند آن یک جفت چشم نجیب را از خاطر ببرد که دائم زیر کلاه‌ مشکی قدیمی‌اش پنهان بود. کلاهی که در او احساس اطمینان ایجاد می‌‌کرد و چنان مد شده بود که تمام گلرهای بی‌‌چیز جهان، از روی کِپی‌‌اش کُپی زده بودند. بعدها یکبار در یادداشتی خواندم که او در یک بازی، کلاه مشکی‌اش را کنار تیر گذاشته بود و یک توپ‌جمع‌کن ناجنس، آن را برداشته و به سمت لُژ مخصوص ورزشگاه مسکو انداخته بود. یاشین که در عمرش به کسی التماس نکرده بود انگار که عزیزترین یادگاری‌اش را از دست داده است در تمام عمرش فقط همین یکبار را به التماس افتاد و آنقدر خواهش و تمنا کرد تا کلاهش را پس دادند. غیر از کلاه، عادت دیگرش این بود که همیشه در ابتدای مسابقه با توپِ بازی، سخن می‌گفت. انگار که با الینا نجوا کند. همچنان که نجار عاشق دائم با چوب و درخت حرف می‌زند، او هم با توپ تله‌پاتی برقرار می‌‌کرد.

پنج: مردی که خود بچه جنگ بود طی بیست سال گلری، قفس توری‌‌‌اش را به مثابه خاک وطن تلقی کرد که هیچ سرباز دشمنی حق ندارد در آن چکمه بکوبد و روزی که بازی خداحافظی‌اش با حضور ستاره‌های اروپایی در ورزشگاه مسکو برگزار شد، یک صدهزارنفر دلداده‌اش جمع شدند تا نجیب‌ترین گلر جهان را به خدا بسپارند. مردی که تا ۴۰‌سالگی ۸۵ بار از دروازه وطنش دفاع کرده بود و هربار فکر کرده بود که از رزمناو پوتمکین دفاع می‌کند. مردی با چشمان نجیب روشن که دخترانش را از مرد سال فوتبال اروپا شدن خود (۱۹۶۳) بیشتر دوست داشت. وقتی که توپ طلایی را در دست گرفت، با شرم‌رویی تمام خطاب به خبرنگاران گفت «دوست ندارم همیشه به‌عنوان یک غول مقدس تلقی شوم».

خبرنگاران متبختر غربی که همیشه موضع‌گیری خصمانه‌ای در قبال سیاست‌‌های قهرمان‌کُش اتحاد جماهیر شوروی داشتند، آن روز برای این حرف لئو از صمیم قلب کف زدند و خاطرش را عزیز داشتند. مردی که روزهای قهرمانی در المپیک ملبورن ۱۹۵۶اش با ایامی که در وطن کارگری می‌کرد، ذره‌ای توفیر نداشت. ما دوستدارانش برای همیشه از دنیا و کائنات طلبکاریم که پانزده سال بعد از خداحافظی‌‌اش از دنیای فوتبال، مجبور شد یکی از پاهایش را از دست بدهد. صحنه بی‌‌پایی و شل زدن مردی که در ۲۰۷ بازی از ۴۳۸ مسابقه سراسر عمرش، کلین‌شیت کرده بود، صحنه‌‌ای عادی نیست که آدمی بی‌‌اشک در آن بنگرد. انگاری که چخوف انگشتانش را از دست بدهد و داستایوفسکی، ریشش را و گوگن، گوشش را.

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.