روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا اگر فکر میکنین آدم بدشانسی هستین، ماجرایی رو خدمتتون عرض میکنم که در عقیدهتون تجدید نظر کنین. چند روز قبل یکی از دوستان رو وسط خیابون دیدم و بیمقدمه گفت: - « فهمیدی مریخ هم درش تخته شد؟ »
تو ذهنم داشتم دنبالِ موسسهای، روزنامهای، مجلهای چیزی میگشتم که اسمش « مریخ » باشه که بشه درش رو تخته کرد.
- « کدوم مریخ ؟» / « مگه چند تا مریخ داریم؟ » / « نمیدونم… چند تا مریخ داریم ؟» / « یه دونه دیگه!» باز هم مغزم درست مطلب رو نگرفت…
- « بابا کُره مریخ رو میگم…» مشکلم دو چندان شد. مگه « مریخ » درش باز بود که حالا تخته شه. عینِ همین جملات و تفکراتم رو با دانشمند در میون گذاشتم… عینکش رو رویِ بینیاش جابهجا کرد و با نگاهی که: « ما دانشمندا کجاییم و تو کجایی » شروع کرد به توضیح دادن: - « بله درش باز بود… یعنی تا الان فکر میکردن درش بازه. ولی توش « پر کلرات » پیدا کردن.» / « خب؟» / «خب نداره… درش تخته شد…دیگه نمیشه رفت مریخ.» / « به خاطرِ همینی که گفتی؟ » / « بله… پر کلرات… برای انسان خطرناکه. نمیشه اونجا زندگیِ انسانی به وجود آورد. دانشمندا فکر نمیکردن اونجا « پر کلرات » باشه… »
همونجور که داشتم چونهم رو میخاروندم به چند تا مسئله، همزمان فکر میکردم. یکی این که الان چی به این بگم دلم خنک شه… دوم این که از کجا « پر کلرات » گیر بیارم و بریزم تو حلق این… سوم هم این که واقعا کاشکی میشد تو مریخ زندگی کرد که یا این و آدمهایی مثل این رو بفرستیم، یا خودمون بریم …
- « آقا در هر حال خیلی متاسف شدم که این ماده هه اونجا پیدا شده…حالا مریخ نشد، ایشالا یه کُره دیگه.» / « مسخره میکنی؟ » / « نه پس، واقعا متاسف شدم…منو وسطِ خیابون یقه کردی، میگی درِ مریخ تخته شده چون توش فلانه؟… حالا مگه تو مسیرِ رفت بودیم و نشده، باید برگردیم؟! » / « نمیفهمین دیگه…نمیفهمین.» همینجور که برایِ من و نسلِ بشر تاسف میخورد، ولم کرد و رفت…
امروز به اتفاق یکی از دوستان بسیار بسیار بسیار عزیز و رودروایسی دار سوار ماشین بودیم و پشتِ چراغ قرمز ایستاده بودیم. از بختِ بد، این دانشمند هم با ماشینش صاف اومد بغل دست ما. تا اومدم خودم رو به ندیدن بزنم، شکارم کرد…اشاره کرد که شیشه رو بده پایین. مطمئن بودم که الان میگه « زحل » و « مشتری » هم درش تخته شده و من باید یه ساعت برایِ این یکی دوستم توضیح بدم و داستان میشه. گفتم یه جوری از سر، بازش کنم. از همون پشتِ شیشه گفتم : « بعدا تماس میگیرم باهات…»
ولی دوستِ منجم، ظاهرا به علم اشاره و چشم و ابرو اصلا تسلط نداشت و نمیفهمید: « بده پایین شیشه رو…بده پایین شیشه رو…»
یه نذری تو دلم کردم و شیشه رو دادم پایین : « جانم ؟ » - « آقا اون موضوع رو که گفتم درش تختهس، شاید هم بشهها… بستگی به غلظتِ همون اونی که بهت گفتم داره… غلظت پایین باشه، ردیفه… » در همین حال که من دهنم همینجور باز مونده بود، چراغ سبز شد و گالیله راه افتاد و رفت… سرم رو برگردوندم و راه افتادم… حالا این ور بساط داشتم :
- « این دوستت چی گفت؟… کجا دیگه درش تخته نیست؟…غلظتِ چی ردیفه…؟ » - « ببین، اگه بهت بگم صحبتمون راجع به « کره مریخ » و « پر کلرات » بود باورت میشه؟ » آقا بلایی به سرم اومد که از ته دل، آرزوی رفتن به مریخ دارم. حالا با « پرکلرات » یا بی « پرکلرات ».



