روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: این اعتراضات طرفداران سرخابی‌‌ها را که می‌‌بینم یاد احمد می‌‌افتم. یاد اژدهای دلپذیر و شیردل خراسان؛ احمد طاهری که یک بار همه پهلوانان ایران را انداخت و بازوبند مرصع پایتخت را به بازویش بست اما سال بعدش در اعتراض به سیاست انجمن ورزش ایران و داوری‌‌ها، با همان دوبنده‌‌اش رفت بست نشست جلوی کاخ مرمر که شاه جوان به دادش برسد و عریضه او را بخواند. اما هر یک هفته که آنجا با دوبنده کشتی، سیخکی نشست و خوابید، جواب از قناریان باغ آمد اما از شاه مملکت نه.

احمد با حالی زار و پریشان برگشت خانه‌‌، لباس‌‌هایش را پوشید و چمدانش را برداشت و سیخ رفت سمت مرز باجگیران که جلای‌‌وطن کند و برود سمت روسیه و آنجا گم و گور شود. چه شب‌‌ها و روزها که راه رفت. به مسکو که رسید فهمید آنجا هم آرمانشهر او نیست. آنقدر نشست که دق کرد. حالا نهایتش آرزویش این بود که یک بار در قالب دُرنایی گردن‌‌کج، از مرز باجگیران برگردد مشهد و موهای نقره‌‌ای مادرش را یک بار فقط یک بار بو کند و همان جا در دشت‌‌های پر از ساربان قوچان و بندرگز، دراز به دراز بیفتد و بگوید «من رفتم آن دنیا. من این دنیای دون‌‌تان را هم سپردم به خودتان.»

او نه یک چپ ویلان و سرگردان بود که مثل الباقی توده‌‌ای‌‌ها و فرقه‌‌ای‌‌ها مسکو را اتوپیای خود بداند که یک قهرمان ساده‌‌دل بود نهایتش و آن شب که حقش را روی تشک پایمال کردند برای گریختن از وطن، هیچ جا به فکرش نرسید که پناهبخش او باشد. مردی که می‌‌توانست یکی از دلاورترین کشتی‌‌گیران تاریخ ما باشد چنان سرنوشت غریبی یافت که حتی منی که این همه دنبال او در اسناد تاریخی گشته‌‌ام بالاخره نفهمیدم چند سال توانست در غربت مسکو و دوشنبه دوام بیاورد و کی در آنجا یالقوز و تنها از دنیا رفت بی‌‌آنکه تاواریش سبزچشمی نگاهی موافق در او بیاندازد که می‌‌توانست قهرمان بلامنازع جهان باشد و یلان عالم را توی بقچه‌‌اش بپیچد و بیاندازد از روی تشک به سمت تماشاگران که بیایید این تحفه‌‌تان را بردارید و تحفه دیگری جلوی ما علم کنید.

در این چهار دهه اخیر که به جست‌وجوی خبری و اثری و عطری از او بودم به هر کدام از ایرانی‌‌های قدیمی مقیم سیبری، مسکو، دوشنبه و باکو رسیدم و پرسیدم «درباره فرجام احمد هیچ خبری دارید؟»‌ همگی لب نازک کردند و پرسیدند آخر مال کدام حزب بود؟ گفتم او همچنان که در چارچوب هیچ تشک کاهی آرام و قرار نداشت، در قفس هیچ حزبی هم نمی‌‌توانست دراز بکشد. فقط از وطن گریخت که گریخته باشد. هیچ کس عاقبت او را به یاد نمی‌‌آورد. من اما در کابوس‌‌هایم فرجام احمد را نیز مثل محمد «بی‌‌ریا» شاعر خودمان مجسم می‌‌کردم که در جوانی، عاشق دلخسته سوسیالیسم مدل مسکو شده و به آنجا گریخته بود اما وقتی از اردوگاه شرق بریده و هوس بازگشت به تبریز کرد، چه مصیبت‌‌ها که نکشید.

بعدها توده‌‌ای‌‌های به وطن بازگشته، روزهایی از زندگی میانسالی بی‌‌ریا را در گوش‌‌مان تعریف می‌‌کردند که «آقا به سرش زده بود و هر روز در مسکو از درختی می‌‌رفت بالا تا اذان بگوید و رابطه‌‌اش با خدا را به عنوان تنها نقطه‌‌ اتکای خود با کائنات نگه دارد.» خودش را می‌‌کشت که برگردد تبریز و در کوچه‌‌هایش گم شود اما ماموران «کا-گ‌‌-ب» هر بار او را از بالای درخت می‌‌کشیدند پایین و می‌‌فرستادند به اردوگاه کار اجباری و محبس. او بالاخره در سال‌‌های میانی دهه ۶۰ به تبریز برگشت و هرچه کردم باهاش مصاحبه کنم نگذاشتند. پیرمردی با قدی خمیده و موهای یکدست سفید که عین مه می‌‌آمد و عین مه می‌‌رفت و عین یک جذامی، هیچ کس توان نزدیک شدن به او را نداشت.

من فقط می‌‌خواستم دو کلمه از او بپرسم «آقا ببخشید شما احمد طاهری‌‌نامی را در مسکو یا دوشنبه ندیدی که سگ سیاه افسردگی، یقه‌‌اش را بچسبد و خودش را بخواهد از درختی آویزان کند یا شبی زمستانی در زیر پلی بی‌‌عابر، آنقدر چشم به ماه بدوزد که به تمامی، تمام کند؟» هرچه به جست‌وجوی احمد رفتم ناکام‌‌تر از پیش به خانه اولم بازگشتم. چنان گم و گور شده بود که انگاری از اولش هم نبود. حالا که عکس‌‌های کشتی‌‌هایش در دهه ۲۰ را گذاشته‌‌ام جلویم و بَر و بازوانش را نگاه می‌‌کنم، مردی چهارشانه را می‌‌بینم که به سبک پهلوانان هند رو به دوربین خادم ایستاده و یال و کوپالش چنان است که از همان پشت عکس هم خوف می‌‌کنی یک نظر بیاندازی در عضلات پیچ در پیچش.

در روز آخر وطن‌نشینی‌‌اش، احمد طاهری وقتی داشت در آغوش مادر فرو می‌‌رفت که بوی چادر شب او را برای همیشه به خاطر بسپارد مادره، تُنگ آب را که می‌‌خواست پشت پسرش بریزد می‌گذارد زمین و می‌گوید: «پنج‌زار می‌دی اینقدر لبو… می‌خوای بری بلشویک بشی؟» احمد با چشم‌‌های خیس چشم‌‌های نمدار مادر را می‌‌بوسد و می‌‌گوید:«بلشویک چیه مادر. از دست خودی دارم پناه می‌‌برم به غریبه.» یک بار وقتی داستان او را برای پدرم تعریف کردم گفت «کاش آدمی را در وطنش گرگ بخورد اما سمور در غربت نگزد.» من خنده‌‌ام گرفت. گفتم این دیگر چه جور مثالی‌ست دده؟ چقدر شما نژادپرست هستی؟ علنا گفت «تو خر به دنیا آمدی، خر هم از دنیا خواهی رفت. چه می‌‌فهمی وطن چیه‌؟»

دو: راست می‌‌گفت. من خر آمدم، خر هم می‌‌روم‌ اما نمی‌‌دانم چرا وقتی به بوفه مدال‌‌های منصور مهدیزاده در لواسان زل زده بودم باز نام احمد از جلوی چشمم گذشت. به نظرم بعد از تماشای بازوبند عقیق پهلوانی ایران بود که باز یاد احمد طاهری افتادم که او هم یکدانه از این بازوبندها را داشت. منصورخان، شجاع محله «درخونگاه» داشت از ضدخاطراتش در المپیک توکیو می‌‌گفت که وقتی داشته برای مبارزه با حسن کنگور، قهرمان نامی ترکیه آماده می‌شده ناگهان آقابلور مربی تیم ملی را جلویش دیده که آمده مثلا او را از لحاظ روحی ‌روانی تقویت کند اما یواشکی توی گوشش گفته که: «پسر مواظب این یارو باش. شنیدم که تو کشتی‌‌هاش، کمر سه چهار حریفش را شکسته است.
مواظب کنده‌کشی‌هاش باش منصور. خیلی بی‌رحم است.» آقامنصور البته شیری نبود که از این تعریف و توصیف‌‌ها قالب تهی کند و همان لحظه جلوی مربی درآمده بود که: «حالا شما بشین کنار تشک، ببین کی، کمر کی را می‌شکند. بعدش واسه دوستات تعریف کن.»

سه: انگار همین دیروز بود که دانشجویان ایرانی مقیم منچستر، سکوهای سالن ورزشی این شهر را برداشته بودند روی سرشان و فریاد می‌‌زدند: «مهدی‌‌زاده، هیچ جا حریف نداره. نداره. نداره.» آنها در حالی که با دست کوفتن‌‌هایشان ریتم گرفته بودند و رگ گردن‌شان بیرون زده بود، منصور را شیر می‌‌کردند و می‌‌فرستا‌دند توی دهن گرگ. مسابقات جهانی ۱۹۶۵ بود و او در منچستر، حریفان قدرقدرت تُرک، لهستان و سوئد را یکی‌‌یکی از پا انداخت، ‌بعدش با حریف رومانیایی مساوی کرد و آخرش هم که حساب حریف ژاپنی را رسید. مثل بزغاله خواباندش وسط تشک و داور دستش را بلند کرد و منصور رفت روی سکو که آخرین طلای جهانی‌‌‌‌اش را بیاندازد روی سینه و فوری به مادر تیلیفون بزند که «خیالت تخت، من طلایم را گرفتم اما نکند خانه و کوچه‌‌مان را چراغانی کنید‌؟»

با سومین طلای جهانی او، ایران سراسر عروسی بود و در تدارک جشنی همه‌‌جانبه که وقتی تیم کشتی از منچستر برگشت از همان مهرآباد، آنها را سوار بر جیپ‌‌های روباز ارتشی در خیابان‌‌ها بچرخانند و به افتخارشان کارناوال راه بیاندازند. گوش‌‌شکسته‌‌ها را یکی‌‌یکی سوار جیپ‌‌های یشمی کردند و از خیابان شهرضا سیخکی به پیش رفتند و هر کس در محله‌‌ خود که اکنون سراسر چراغانی شده و طاق‌‌نصرت‌‌بندی بود از روی دوش بچه‌‌محله‌‌هاش پیاده شد. منصور نخستین طلایش را چهار سال پیش از منچستر گرفته بود. در یوکوهامای ۱۹۶۱٫ تکرارش را هم سال بعدش در تولیدو و حالا طلای سوم. البته وسط‌‌هایش هم یک برنز نامربوط گرفته بود که روال افتخاراتش را قیچی کرده بود (صوفیه ۱۹۶۳).

برای او که فقط طلای ناب خوراکش بود، برنز طعم زهر هلاهل می‌‌داد. مردی که روی تشک‌های جهانی به حریفان گردن‌‌کلفت چون حسن کنگور، دیتریش، کاپلان و مدوید زهر خورانده بود بخت‌‌اش اما در المپیک‌‌ها به کلی بسته بود و یک بار هم نتوانست از حضور در سه المپیک مدالی برای مادرش سوغاتی بیاورد. بدتر از همه، المپیک رُم‌‌ (۱۹۶۰) بود که آنجا جلوی کشتی‌‌گیر زلاندنویی که محلی از اعراب نداشت ضربه شد و اردوی ایران در ماتمی سراسری فرو رفت.

در المپیک توکیو (۱۹۶۴) از رم هم بیشتر بدطالعی آورد. آنجا که نفرات اول و دوم المپیک را برد و با نفر سوم هم مساوی کرد اما دستش از مدال باز ماند! سوختن پای قوانین بدوی. یک عمر افسوس جدول‌‌نویسی‌‌های فیلای دربه‌‌در را خورد و آنها بعدها هر چه پوزش و دلجویی ازش کردند از دلش بیرون نرفت که نرفت. مگر آدم می‌‌تواند هر سه قهرمان روی سکو را به هم بمالاند اما دست خودش از مدال کوتاه بماند؟

چهار: آن روز هم که یک بازوبند چرمی عقیق خوشگل، در بوفه خانه سرهنگ مهدیزاده دیدم که به روی هر مهمانی چشمک می‌‌زد و یادگار سلحشوری او در ساعت شش و نیم بعد از ظهر ۲۹ اسفند ۱۳۴۴ بود که عنوان پهلوانی پایتخت را از دهن شیران بیرون کشیده و به نام خود ثبت کرده بود بریدم. چشمم راه کشید و یاد احمد طاهری افتادم. از خود می‌‌پرسیدم «به نظرت کدام گوری‌ست؟ گورش کجاست و چرا گور به گور شد؟»

احمد پسر قوچان و پهلوان بلامنازع سال ۱۳۲۵ کشور که سال بعد انصراف خود از حضور در کشتی‌‌ها را «به دلیل حق‌‌کشی‌‌های فراوان» اعلام کرد و سال ۱۳۲۸ که دنبال دومین بازوبند مرصع بود در کشتی با عباس‌‌آقا زندی، وقتی به نبود زمان استراحت بین کشتی‌‌ها اعتراض کرد، داوران دست عباس را بالا برده و احمد را بازنده اعلام کردند. پهلوان مادرمرده، برای دادخواهی یک هفته در کاخ مرمر تحصن کرد و بعد از آنکه از هیچ شاه و فقیری پاسخی نگرفت، در حرکتی اعتراضی از مرز باجگیران به روسیه گریخت. حالا من ۴۰ سال آزگار است دنبال یک خبر، یک اثر، یک عطر از اویم. اگر کسی خبری ازش دارد - مادرش که هیچ- من بینوا را از نگرانی برهاند لطفا.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.