روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور| آقا من خیلی تعجب میکنم که مردم هنوز تعجب میکنن… جالبهها… این که بعضیها هنوز از گران شدنِ چیزی تعجب میکنند، بیشتر شبیه یک رفتار اجتماعی روزمره شده و ظاهرا هم یک لذت خاصی درش نهفته است، وگرنه این همه اصرار بر این خودآزاری، یک مقداری غیر عادیه. همه هم یک سری خاطرات مشترک دارند با افعالِ ثابت و فقط مفعولِ جملات عوض میشه… به این صورت که فلان چیز، تا همین دو سه ماه پیش، فلان تومن بوده و الان شده بیسار تومن… بعد هم شروع به نُچ نُچ کردن میکنن…
بابا یه جایی ول کنیم دیگه… هی تعجب… هی نُچ نُچ… دیگه از یه جایی به بعد اصلا تعجب نداره.
از میانِ این خیلِ نچ نچ کنان، دوستی دارم که از همه جالب تره… ایشون ساعت به ساعت تعجب میکنه. هر چی هم تعجب میکنه، دلش خنک نمیشه و باز هم دلش تعجب میخواد. کلا خود آزاره…امروز با ایشون چند تا خیابون رو هم مسیر بودم. البته در طول مسیر، دو کلمه هم موفق نشدیم با هم صحبت کنیم. اون هم به این دلیل که از جلوی هر مغازه ای که رد میشدیم، کله اش رو میکرد داخل مغازه و قیمتِ یک جنسی رو میپرسید… نوعِ جنس براش مهم نبود. فقط میپرسید. موبایل، یخچال، کابینت ، لباسِ کودک، اسباب بازی و هر چیزی که شما فکر کنین… همانطور هم که عرض کردم، کلیه جملاتش ثابت بود و فقط مفعول عوض میشد:
- « آقا… این چنده؟…» / « فلان تومن…» / « نه باباااا… چرا اینقدر گرون شده؟… همین یه ماه پیش، نصفِ این بود…»
یه نچ نچی میکرد و خوشحال از این که تونسته دوباره تعجب کنه، میرفت سراغ مغازه بعدی… ولی در این طی طریق، متوجه مسئله بسیار قابل تاملی شدم و اون هم این که فروشندهها، عکسالعملهای یکسان ندارند و خوشبختانه بسیار متنوع عمل میکنند که این نشانه خوبی بر این مهمه که به اهمیت تنوع و در جا نزدن و جدی نگرفتنِ دنیا پی بردهاند… بالاخره کافیه که در روز، ۱۰ نفر به مانند دوست من این سوالهای تکراری را بپرسند. یک انسانِ معمولی، حتما سر به بیابان میگذاره…
تعدادی از این فروشندگان که کلا جواب سوالِ « چرا اینقدر گرون شده » رو نمیدن و اعتقادشون بر اینه کسی که تا به امروز، هنوز همین سوال رو میپرسه، همون بهتر که در جهلِ مرکب بمونه… تعدادی هنوز این سوال رو جدی میگیرن و سعی بر قانع کردنِ مشتری دارن که کلا تقصیر اونها نیست و اونها هم ناچار به این قیمت گذاری هستن… ولی خب، بعضیهاشون از اعصابِ ضعیف تری برخوردارن و این کسادیِ بازار هم بر روانشون تاثیرِ بدتری گذاشته و برخوردهایی میکنن که البته به نظر من حق کسانی همچون این دوست منه که هنوز میپرسن « چرا اینقدر گرون شده…»
در یکی از این استعلام قیمتها و همون سوال معروف، یکی از فروشندگان برای این که روزش از یکنواختی دربیاد و عقده ای هم بگشاید، این دوست ما رو یقه کرد:- « آقا این عروسک خرسی ها چنده؟…» / « سیصد هزار تومن…» / « نه بابااااا… چرا اینقدر گرون شده؟…» / « گرون نشده… اتفاقا ما تو حراجیم، ارزونشون هم کردیم… چند تا میخوای؟…»
خب، دوستمون فکر اینجاش رو نکرده بود دیگه… تته پته ای کرد و طرف هم که کاملا مشخص بود با هوش تر از این حرفاس و خوب فهمیده دنیا دست کیه و تو این وضعیت چجوری باید کاسبی کنه، با شور و شوق فراوانی در بابِ داشتن انصاف کاسبی و گران شدن قریب الوقوع خرس های عروسکی، سخنرانیِ مبسوطی کرد و هر آنچه خرس در ابعاد مختلف بود را در دامان دوست ما گذاشت…خوشبختانه، در طی مسیر برگشت به منزل رفیقِ با هوشم، هیچ گونه دوست و آشنایی رو ندیدم… به نظرم با این قد و سن و ادعاهایی که دارم، بغل کردن چند تا خرسِ قرمز و صورتی، خیلی صورت جالبی نداشت…



