روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور | آقا یادمه سوم یا چهارم دبستان که بودم یک آقایی به کادر مهربان و صمیمی مدیریت و آموزشی دبستان اضافه شد که خیلی مسئولیت مشخص و تعریف‌شده‌ای نداشت… بهش می‌گفتن معلم تربیتی یا معاون پرورشی یا یک همچین اسم‌هایی…فکر می‌کنم سِمتی بود که آموزش و پرورش به روش همیشگی آزمون و خطا به‌وجود آورده بود که حالا ببینند چی از توش درمیاد به امید خدا…

بنده خدا، خودش هم احساس بلاتکلیفی داشت و نمی‌دونست کلا به چه چیزهایی گیر بده. ولی بعد از یک مدتی که گذشت، علاقه و هدف خودش در زندگی را پیدا کرد و آن‌هم چیزی نبود جز میکروفن و بلندگو…دیگر یک لحظه هم میکروفن را از خودش دور نمی‌کرد و به‌واسطه فریاد‌هایی که می‌کشید، کلیه اهالی محل در جریان جزء‌به‌جزء ماوقع دبستان ما قرار می‌گرفتند. دیگر همه می‌دانستند که مثلا فلانی سر صبح، ماست خورده و حال نرمش کردن ندارد و فلانی دهنش رو مثل اسب آبی باز کرده و خمیازه می‌کشه و آقای پرورشی موفق به دیدن لوزالمعده ایشون شده است…

احساس می‌کنم اعتقاد شدیدی به حلال کردن حقوق دریافتی سر برج داشت، وگرنه این حجم از فریاد زدن و سلب آسایش از دانش‌آموزان و همسایگان، توجیه منطقی دیگری نمی‌توانست داشته باشد…یک روز صبح، بعد از ورزشی که به سبک پادگان‌های اختصاصی آموزش تکاوری ارتش انجام داد و همه کودکان را پهن زمین کرد، توجه همگی دانش‌آموزان و اهالی محل را به نکته بسیار مهمی جلب کرد:
- «خب… امروز می‌خوام یه چیز خیلی مهمی بهتون بگم که همگی از خواب و خوراک بیفتین. از شنبه هفته آینده، امتحانات ثلث اول شروع میشه. دارم بهتون میگم… من نمره‌های دونه‌دونه‌تون رو چک می‌کنم…»

به سبک بازیگران تئاتر، یک سکوت چند ثانیه‌ای کرد… یک نفسی گرفت و با ده برابر قدرت همیشگی فریاد زد که: «نمره‌های دونه‌دونه‌تون رو چک می‌کنم. نمره‌های زیر ۱۰ رو می‌خونم، اون دانش‌آموز رو هم صدا می‌کنم بیاد اینجا، همه مدرسه هو کننش…»چون احساس کرد هنوز دلش خنک نشده و حق مطلب ادا نشده، یک نفس دیگری گرفت و آنچنان فریادی زد که میکروفن مدرسه سوخت و بقیه ماجرا را بی‌واسطه و با صدای اصلی خودشان شنیدیم:

- «گفته باشم… گفته باشم… هر کی زیرِ ۱۰ بشه، آبرو براش نمی‌ذارم…»فکر می‌کنم همسایه‌ها و اهالی محل، بی‌صبرانه منتظر پایان امتحانات بودند تا ببینند بالاخره چه کسانی «هو» خواهند شد. توفیق اجباری‌ای بود که نصیبشان شده بود. شنبه موعود رسید. صبح اولین امتحان… آقای پرورشی هم که یک میکروفن جدید و قوی‌تر دستش گرفته بود، جوری در پوست خود نمی‌گنجید که انگار صبحِ دامادی شه…
اعتقادی به دادن روحیه و آرامش به کودکان ۷ تا ۱۲ ساله نداشت و بنا را بر مرد بارآوردن ما گذاشته بود:

- «الان که دارین میرین سر جلسه امتحان، این حرف من همینجور تو سرتون بچرخه… هر کی نمره‌اش پایین بشه، «هو» میشه… هر کی نمره‌اش پایین بشه «هو» میشه…»به لطف این روحیه‌ای که در دقیقه ۹۰ به کل جمعیت تزریق کرد، اگر کسی هم مقداری اندوخته علمی داشت بر باد رفت و همه با حالی‌که این روزها بهش میگن «حملات عصبی» راهی جلسه امتحان شدیم…روزهای بعد هم داستان بر همین منوال بود و سر صبح، با صدایی شفاف از بلندگوی جدید، بر همه مسجل و حجت بر همگی تمام میشد که «هو» شدن، در یک قدمی‌مان است…

از روزی که امتحانات تمام شد، تا اعلام نمره‌ها، دو سه روزی طول کشید که معنای برزخ را به‌صورت تجربی آموختیم و آقای پرورشی مهربان هم، شور مضاعفی بر این احوال ما می‌داد: - «تا یکی دو روز دیگه مشخص میشه کیا «هو» میشن… بالاخره که نمره‌ها میاد…»
روزی که نمره‌ها آمد، ظاهرا اوضاع از آنچه که پیش‌بینی میشد، خراب‌تر و آمار «هو»شدگان، فراتر از حد انتظار بوده… آقای پرورشی هم اگر می‌خواست مراسم «هو»کنان را راه بیندازد، دو سه روز طول می‌کشید. بنابراین منت رو بر سرِ همسایگان گذاشت و ماجرا را درز گرفت:
- «خب… امروز صبح چند تا از همسایه‌ها آمدن و وساطت کردن که این‌بار کسی را «هو» نکنیم… ولی ثلث دوم… همه محل هم وساطت بکنن فایده‌ای نداره… حواستون باشه.»

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.