روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | یک روز پنجشنبه عصر،‌ منزل پدرم بودم که از نگهبانی دم مجتمع زنگ زدند. منزل پدرم کوی نویسندگان بود. در تقاطع جلال‌آل احمد و اتوبان شیخ‌ فضل‌الله نوری. یک خانه ۱۲۰‌متری دو اتاق‌ خوابه در زمین‌هایی که در سال ۱۳۵۴ از طرف نخست‌وزیری به تعاونی سندیکای مطبوعات اهدا شده بود و من ناخواسته در بسیاری از فعل و انفعالاتشان بودم. از جلسه قرعه‌کشی واحدها تا رنگ زدن دیوارها و رنگ کمدها و انتخاب مبل و پرده و میز ناهارخوری و این‌جور چیزها. واحدها سه‌خوابه و دوخوابه بودند.

سال ۱۳۵۶ پدرم دیگر رفت و در این مجتمع ۱۲۰‌واحدی مستقر شده بود‌. به هرحال یک آپارتمان تر و تمیز بود، هرچند سقف کوتاهی داشت. بگذریم. سال ۱۳۶۳ بود و من کلاس دوم نظری،‌ که از نگهبانی به منزل پدرم زنگ زدند. چیزی گفتند که پدرم به وضوح جا خورد. رفت دم پنجره تا ببیند بیرون چه‌خبر است. من هم رفتم. یک پاترول مخصوص کمیته‌های انقلاب دم ورودی ایستاده بود و یک مامور یونیفرم‌پوش کنار اتاقک نگهبانی ایستاده بود. پدرم سریع رفت تا لباس بپوشد. چند دقیقه بعد در واحد را زدند.

یک مامور بیرون بود و خیلی با احترام و آرام چیزهایی به پدرم گفت. پدرم آمد سمت من و سفارشات لازم را کرد. درباره گاز و برق و قفل. پدرم رفت و من هم یک ساعت بعد برگشتم به خانه مادرم. یک ماه و نیم خبری از پدرم نداشتم. تلاش‌های عمویم هم برای پیدا کردن پدرم از قرار به‌جایی نرسیده بود. حتی مادرم هم کم‌کم برای شوهر سابقش نگران شده بود! یک ماه و نیم بعد پدرم یک‌دفعه پیدایش شد. موهایش را از ته زده بودند اما سرحال بود و قبراق. و خب طبق معمول رابطه‌مان، نه من زیاد از ماوقع داستان پرسیدم و نه او زیاد راغب به توضیح داستان بود.

خب ماجرا به‌خاطر سمپاتی‌اش به حزب توده بود و خب از قرار اتهام خاصی نداشته است. پدرم به شکلی حیرت‌انگیز و در قامت یک توده‌ای واقعی دلباخته شوروی بود. در خانه‌اش تقریبا همپای ادبیات بقیه دنیا رمان‌ها و داستان‌های روسی وجود داشت. تمام کتاب‌های ترجمه شده گورکی و شولوخف و تولستوی و تورگنیف و چخوف در دسترس من بودند. و البته رمان‌های حزبی و تبلیغاتی و ملی‌میهنی روس‌ها مثل فلیکس آهنین، ‌چگونه فولاد آبدیده شد، ‌سیل آهن، زمین نوآباد، پداگوژیکی،‌ ‌برف داغ و یا گارد جوان.

الحق و الانصاف رمان‌هایی بودند که بسیار خوب نوشته شده بودند و کلا رئالیسم سوسیالیستی سبک جذابی در حیطه ادبی بود، هرچند در حال حاضر اشاره به آنها نشانه یک سلیقه کهنه ادبی محسوب می‌شود. یادم است خواندن گارد جوان برای من نوجوان چقدر تاثیرگذار بود. داستان یک گروه مقاومت از نوجوانان در هنگام حمله آلمان نازی. موسیقی روسی هم در دسترس بود. به وفور!

از میزان ارادت پدرم به شوروی همین بس که حتی در اوج جنگ قدرت میان یلتسین و گورباچف و فروریختن پرده آهنین اعتقاد داشت که این اتفاق تمهیدی از سوی حزب کمونیست شوروی برای گول زدن آمریکایی‌ها و خلاص شدن از دست گورباچف است! می‌توانید حدس بزنید که رویارویی او با واقعیت با فروپاشی کمونیسم و بلوک شرق چقدر برایش دردناک و باورنکردنی بوده است…

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.