روزنامه هفت صبح، سارا غضنفری | داستان من از شهرک اکباتان و بلوکها و فازهایش از یک ماجرای خندهدار آغاز میشود و با یک سرانجام جنایی به پایان میرسد. داستان خندهدار چه بود؟ ما کوچک که بودیم شهرک اکباتان برایمان ارج و قربی داشت. انگار جایی دور از تهران و شبیه خارج باشد! همه درباره دوچرخهسواری بچهها در بین فازها و بلوکها و سر و وضع و تیپ بچههای اکباتان حرف میزدند و از شما پنهان نباشد من کلا عاشق زندگی در شهرک و مجتمع بودم. اینکه همه در یک مکان جمع هستند و نگهبان دارد و خلاصه خوشم میآمد.
تا اینکه یکی از داییهایم با خانمی آشنا شد و یک بار خانواده زندایی آینده ما را دعوت کردند خانهشان و قوم و خویشهای آنها هم بودند و ما بچهها یله شدیم بر سر همدیگر که برویم و بازی کنیم. چند ساله بودم؟ کلاس دوم، سوم ابتدایی شاید. بین بچهها دخترداییِ زندایی آینده هم بود. دختری هم اسم خودم، با چشمهای خوشگل درشت و خوش لباس و خوش سر و زبان. فاز تک و تعریف راه افتاد و او با آب و تاب تعریف میکرد که بله بچه اکباتان است و فاز چند و بلوک چند و هی گفت و گفت و یکباره پرسید شما چی؟ من بچه کجا بودم شرق تهران!
حالا آنوقتها خیلی حالیم نبود شرق بشینی یا شمال در دید آدمها فرق دارد. اما برایم مهم بود که من هم بچه باحالِ اکباتان باشم. من هم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم من هم بچه اکباتان هستم! حالا هی اون سارای چشم درشت، ذوق مرگ که رفیق جدیدش هم فازش هم هست هی میپرسید کجای اکباتان؟ کدوم بلوک؟! و من هم بربر نگاهش میکردم که فاز و بلوک چی چیه؟! تهش مگه خیابان و کوچه نبود و دست آخر گفتم حالا میگم و با یک طنازی مشکوکوار، دختر بیچاره را تا ته شب دنبال خودم کشیدم و دق مرگ کردم تا مثلا بگویم کدام بلوک و فاز هستیم و دست آخر هم نگفتم.
اما فکرش را نکرده بودم بالاخره همیشه هم شیطان با تو همدست نمیماند تا خالی بندی را ادامه دهی و بالاخره در تنگنا که بیفتی شیطان هم پشتت را خالی میکند. موقع رفتن و خداحافظی و کفش پوشیدن، سارای چشم درشت تلافی نگفتن من که کدام فاز و بلوک هستیم را درآورد و یک کاره به مامانم گفت: «خاله، شما هم اکباتان هستید؟ میشه بگید کدوم فاز و بلوک و…» مامانم خندهکنان گفت نه عزیزم ما اکباتان نیستیم. سارای بیچاره هم که انگار تیر خورده و رفیق جدیدش خالیبند از آب درآمده گفت:«آخه سارا گفت شما اکباتان میشینید مثل ما!»
مامانم هم هاج و واج به من نگاه کرد که تو گفتی؟! من هم کم نیاوردم گفتم من اصلا نمیدونم اکباتان چی هست فکر کردم یه جور بازیه! و توپ را انداختم توی زمین همان دختر چشم درشت! خلاصه این آخر داستان اکباتان بود واسه ما که همیشه فکر میکردیم ته بچه باحالها و تیپ خفنها و مهمونیها همیشه برای بر و بچ اکباتان هست. اما قضیه اکباتان حالا یک شکل دیگری باز به زندگیام برگشت. آن هم وقتی داستان اکبر خرمدین پیش آمد.
همان روزی که جسد بابک پسر خرمدین را در سطل زباله سر فاز سه اکباتان پیدا کردند و الهام رفیق فابریکم را که خودش ساکن اکباتان هست فرستادم و رفت با دل و جون از سطل و اطراف عکس گرفت. با سوپرمارکتی و کفاشی سر فاز حرف زد و اسم اکباتان افتاد سر زبونها. اکبر خرمدین و همسرش سالها ساکن فاز یک اکباتان بودند و دوباره اسم این شهرک را با قتل دختر، پسر و دامادشان بالا آوردند. آخه زمان ما اسم اکباتان خیلی سر زبونها بود بهخاطر همون مهمونیها و فاز خفن بچههای شهرک.
حالا شاید مقایسه رحمان گلزار شبستری، سازنده شهرک اکباتان که همین چند روز پیش فوت کرد با اکبر خرمدین که او هم یکی، دو ماه پیش در زندان فوت کرد خیلی قیاس خوبی نباشد. اما در این چند وقت دوتا پیرمرد اسم اکباتان را باز مشهور کردند؛ یکی سازندهاش با فوتش در فلوریدا آمریکا و دیگری خرمدین ساکن همان شهرک با قتل بچههایش…. دنیا هزار چرخ دارد. کی فکرش را میکند چه اتفاقاتی میافتد که یکی سازنده یک بنای معروف میشود و دیگری در همان بنا به قتل شهرت پیدا میکند. به قول خانمجان: قصه آدمیزاد، داستان چهل طوطی است…



