روزنامه هفت صبح ، آرش خوشخو | اینجا برایتان از ۹۰ خاطره مینویسم. ازآدمها، بازیها، فیلمها و… یادها. تا آخرتابستان…
اولین قهرمان سینمایی دوران کودکیام السید بود. فیلم باشکوه آنتونی مان درباره قهرمان قرون وسطای اسپانیاییها. فیلم را بر پرده عریض دیده بودم. چارلتون هستون با آن قامت رعنا و دوبله زیبا، قهرمان ایدهآل ذهن کودکانه من شده بود. موسیقی میکلوش روژا برای این فیلم همچنان در گوشم طنینانداز است. فصل نبرد انتهایی اشک را به چشمان من آورد.
وقتی ال سید کشته شده بود و همرزمانش قامت بیجان او را سوار بر اسب به میدان نبرد بازگردانده بودند. بهترین فصل فیلم اما نبرد او با شوالیه کشور رقیب است. او دلباخته سوفیا لورن بود اما پدر او را در دوئل رو در رو کشته بود. حالا از طرف پادشاه اسپانیا(کاستیل؟) انتخاب شده بود تا برای حل یک مشکل ارضی با شوالیه سنگدل و قهرمان کشور همسایه نبرد کند. شانس پیروزیاش خیلی کم است اما دردناکتر اینجا بود که سوفیا لورن برای انتقام خون پدرش حامی شوالیه رقیب شده بود.
بانوی سیاهپوش زیبا خواستار مرگ مرد مورد علاقهاش بود. یک موقعیت ناب دراماتیک و پیامد آن نبرد شوالیهها که روی پرده عریض و با موسیقی شورانگیز روژا و میزانسنهای ممتاز آنتونی مان تاثیری مضاعف پیدا کرده بود. نبردی تمام و کمال با تمام جزئیات که چارلتون هستون در آن بارها و بارها تا پای مرگ پیش میرود و به شکل متناقضی در هر مهلکه تصویر محبوبهاش را میدیدیم که در تضاد با شمایل رسمیاش که خواهان مرگ او بود ،در نهان در اضطراب از دست دادن اوست.
ال سید را سال پیش دوباره دیدم. با هراس از این که نکند جادویش از بین رفته باشد اما اینگونه نبود. بهخصوص صحنه نبرد شوالیهها که هنوز هم شگفتانگیز و بینظیر سر جای خود باقی مانده بود. ال سید قهرمان کودکی من باقی ماند تا وقتی که ماجرای نیمروز را دیدم و آنجا بود که کلانتر ویل کین به قهرمان اول من بدل شد. حالا که فکر میکنم هردویشان مردان شجاعی بودند که در موقعیتهای دراماتیک با رگههای پررنگ رمانتیسیسم قرار میگرفتند. این یکی از آن فرمولهای معجزهآسای سینمای کلاسیک است.



