روزنامه هفت صبح، سینا بحیرایی| یک: «خشم» نخستین فیلمی بود که فریتس لانگ در هالیوود ساخت. این فیلمساز آلمانی که به لطف فیلم «ام» (1931) به شهرت قابل توجهی در آلمان رسیده بود، بعد از اینکه یوزف گوبلس، وزیر پروپاگاندای حزب نازی، به او پیشنهاد مدیریت استودیو فیلمسازی اونیورزوم فیلم را داد، از آلمان گریخت. چند سال بعد سر از هالیوود درآورد و پشت دوربین «خشم» رفت. ردپای بسیاری تفکرات و تاثیرات نازیسم روی جامعه آلمان را در این فیلم میتوان مشاهده کرد.
دو: «خشم» داستان جوانی خوشطینت بهنام جو ویلسون (اسپنسر تریسی) است که برای دیدار با نامزد خود عازم یک شهر دیگر میشود. اما در میانه مسیر پلیس به اشتباه او را با آدمربایانی که یک کودک را به قتل رساندهاند، اشتباه میگیرد و به صورت موقت بازداشت میکند. کمکم شایعه در شهر میپیچد که یکی از آدمربایان واقعا دستگیر شده است. مردم خشمگین به کلانتری هجوم میآورند و با آتش زدن آن سعی میکنند جو را به قتل برسانند. جو که از این مهلکه جان سالم بهدر میبرد (آنهم در حالیکه همه تصور میکنند او کشته شده است)، سعی میکند بهصورت غیرمستقیم مقصران این اتفاق را پای میز محاکمه و اعدام بکشاند.
سه: یکی از مهمترین موضوعاتی که در «خشم» به زیبایی به تصویر کشیده میشود، ناکارآمدی قانون در یک جامعه متمدن، یا در ظاهر متمدن است. هم در هنگام بازداشت جو و هم در فرآیند محاکمه بیست و چند نفری که متهم به قتل جو هستند، ما با یک قانون ناکارآمد و منفعل طرف هستیم که قادر نیست به معنای واقعی کلمه عدالت را اجرا کند.
قانونی که نتواند مهمترین وظیفه خود را انجام دهد، چه فایدهای دارد؟ نکته جالب این است که همین قانون بد است که فردی خوشخو همچون جو ویلسون را به انسانی کینهای و انتقامجو تبدیل میکند که میخواهد چندین نفر را، حتی اگر شده با اتهام دروغ به قتل برساند. گویی فریتز لانگ قانون بد را مساوی با بیقانونی میداند. در واقع شورش مردم شهر و حمله به کلانتری نشان میدهد که عملا چیزی به نام قانون در دنیای فیلم وجود ندارد.
چهار: در فیلم «ام» وقتی پلیس از پیدا کردن قاتل ناامید میشود، بزهکاران و تبهکاران شهر را مامور یافتن او میکند. مسئلهای که باعث تعجب خود ام میشود، او متوجه نمیشود چرا این تبهکاران در مقایسه با او خود را معصوم و بیگناه در نظر میگیرند. این نسبی بودن خوب و بد و جرم و جنایت در فیلم «خشم» هم دیده میشود. مردم شهر که از گناهکار بودن جو مطمئن هستند، به کلانتری حمله میکنند و بهدنبال کشتن او هستند.
خشم و نفرت آنها بهحدی است که حتی متوجه عمق گناهی که خودشان مرتکب شدهاند، نمیشوند. نکته جالبتر این که بعدا خود جو هم به خیال اینکه با بیست و چند انسان صد درصد گناهکار طرف است، عزم خود را برای محاکمه و اعدام آنها جزم میکند. گویی هیچ تفاوتی بین مردم شهر، جو ویلسون و قاتلانی که دختری را به قتل رساندهاند وجود ندارد. گویی هر کدام اگر در چنین موقعیتی قرار میگرفتند، باز هم ظرفیت ارتکاب چنین جنایتی را داشتند.
پنج: از آنجا که «خشم» اولین فیلم لانگ در هالیوود بود، در طول ساخت آن تجربههای جالب زیادی را از سر گذراند. برای مثال او نمیدانست در قوانین کار آمریکا چیزی به نام وقت ناهار وجود دارد و عوامل باید استراحت کنند؛ تصور میکرد هر وقت او تصمیم بگیرد عوامل دست از کار میکشند و ناهار خود را میخورند.
اسپنسر تریسی بود که این نکته را به او یادآوری کرد. خیلی از ترفندهایی که لانگ سر صحنه به کار میبرد، برای عوامل هالیوودی تازگی داشت. برای مثال او برای اینکه صحنه اعتراضات مردم را پرتنش و طبیعیتر کند، چند بمب دودزا به میان جمعیت پرتاب کرد. یکی از آنها به بروس کابوت بازیگر خورد و نزدیک بود دعوایی بین او و کارگردان سر بگیرد! اسپنسر تریسی هم با لانگ به مشکل خورد و اعلام کرد دیگر هرگز با او کار نمیکند.
شش: بخشهایی از فیلم که مد نظر لانگ بود، به درخواست تهیهکنندگان تغییر کرد. برای مثال لانگ دوست داشت جو یک وکیل باشد. اما تهیهکنندگان تصور میکردند جو بیشتر شبیه یک آدم کاری و عملگرا به نظر میرسد، به همین دلیل او را تعمیرکار ماشین کردند. یا لانگ ترجیح میداد فیلم با نمایی از صورت اشکبار سیلویا سیدنی به پایان برسد، اما دوباره با اصرار تهیهکنندگان یک نمای بوسه به پایان فیلم اضافه شد.
همچنین لانگ دوست داشت شخصیت اصلی فیلم یک سیاهپوست باشد و مضامین نژادپرستی به فیلم اضافه کند. اما تهیهکنندگان مخالفت کردند. در نهایت با الهام از ماجرای قتل بروک هارت (پسر جوانی که در سال 1933 ربوده شد و به قتل رسید. مردم دو متهمی که پلیس به آنها سوءظن داشت را به چنگ آوردند و به قتل رساندند) فیلمنامه نوشته شد.
هفت: «خشم» نامزد اسکار بهترین فیلمنامه شد و در فهرست 400 تایی نامزدهای اولیه 100 فیلم آمریکایی برتر تمام دوران هم قرار دارد. اگرچه فیلم بسیار محبوب شد و فروش بسیار خوبی داشت، لانگ معتقد بود مترو گلدوین مییر بازاریابی خوبی برای فیلم ترتیب نداده است و فروش آن میتوانست بیشتر از اینها باشد.



