روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| انگشت شست و اشاره را از هم دور کردم و نقشه بزرگ شد. انگشتم مسافری بود که داشت یکی یکی شهرها و کشورها را رد میکرد و به مقصد بعدی میرسید. روی بعضی نقاط توقف میکرد و از بعضی جاهای دیگر به سرعت میگذشت. از قاهره به آتن. از آتن به صوفیه.
از صوفیه به بوداپست و وین. از وین به طرابلس. از طرابلس به کازابلانکا. کافی بود دو انگشت را بههم بچسبانم تا دنیا کوچک شود؛ اسمها و مرزها و دیوارهای تازه کشیده شده محو شوند و فقط تکه خشکیهایی سبز یا خاکی باقی بماند شناور در بین آبیای پهناور. تماشای نقشه کوچک شده آرامشبخش است.
زمین و هر آنچه رویش است، از دور زیباست و آرام. همه چیز را که کوچک میکنی و از شهرها و آدمها و گندهایشان دور میشوی، دیگر صدایی نمیآید. سکوت است و زیبایی فاصلهدار طبیعت. هر چه انگشتها را بههم نزدیکتر کنی دود و بو و صدا بیشتر میشود. صدای فحش و تهدید و فریاد و اعتراض. صدای بوق و تخریب و گلوله و انفجار.
صدای موتور و ماشین و قطار. صدای کلنگ و چکش و پایین ریختن سنگ و آهن. صدای دروغهای پخش شده از بلندگوها. صدای ابراز نفرت و انزجار. صدای خبرهایی که دائماً وعده میدهند فردا روز بدتری خواهد بود. نقشه را که بزرگ میکنی آدمها بزرگ میشوند. پوست سفید و سیاه و زرد و نگاههای تهدیدآمیز و دستهای مشت کردهشان بهچشم میآید.
به هر طرف میچرخی آدم است و صدا. آدم و صدا. آدم و صدا. دیگر هیچ خبری از سکوت و زیبایی نیست. فقط جمعیت درهمتنیده عرق کرده هست و جوشهای سر سیاه روی بینی و ابروهای درهم گره خورده و دهانی که بوی معده خالی میدهد. خیابان پر از رانندههای لجوج و موتورسوارهای دیوانه است و جويها لبریز از موش و زباله و تلویزیونها مدام در حال پخش تبلیغ محصولاتی هستند که به لعنت خدا نمیارزند.
نقشه را که بزرگ میکنی هرم گرمای زمین به صورتت میخورد. بوی خاک و خاکستر میآید و جنگلهای سوخته و رودهای بیآب. انگشتها مدام نقشه را بزرگ میکنند. میدانند که راه فراری نیست. تا کی میشود به آن خشکیهای دورِ بینام نگاه کرد و گوشها را گرفت؟ ما اینجاییم. درست وسط اینهمه آشوب و صدا.



