روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | یک: به نظر میرسد پلیس راهنمایی و شهرداری تهران جنگ را به موتورسواران و گروهی از رانندگان خلافکار باختهاند. تهران این روزها شاهد انواع و اقسام خلافهای رانندگی است. آنقدر پرشمار که اگر خدای نکرده یک مهمان خارجی داشته باشید، دیگر کار از شوخی و خنده درباره تفاوتهای فرهنگی رانندگی گذشته و رسما خجالت میکشید.
میدانم موتورسواران عزیز پرشمار هستند و کنترل آنها سخت اما بالاخره از یکجایی شروع کنید. ما نهضت مبارزه با شرکتهای اتومبیلسازی وطنی و کیفیت پایین آنها را که از سوی فرماندهان راهور پرچمش برافراشته شده ستایش میکنیم اما بهنظر برای منظم کردن وضعیت رانندگی در تهران باید سیاستهای جدیتر و دقیقتری را به کار بست. در حال حاضر شاهد یک هرج و مرج کامل هستیم.
دو: گسترش روابط دیپلماسی با کشورهای متنوع در جهان امری است بسیار پسندیده و از آن بهتر مشاهده فواید این مناسبات سیاسی در امور اقتصادی و دیپلماتیک است. در این ماههای گذشته چین و روسیه و اندونزی در نوبتهای خاص برخلاف امیال و اهداف سیاسی و اقتصادی ایران عمل کردهاند که خب کمی شگفتانگیز بوده. توقیف نفتکش ایرانی و بیانیه مشترک روسها با کشورهای حاشیه خلیج، نشانههای این غافلگیری ناروای سیاسی هستند.
سه: در حال درج مطالبی درباره هشتادوسومین سالگرد تولد ناصر تقوایی بودیم و تولد هشتادویک سالگی مهدی فخیمزاده که در عرض 24 ساعت احمدرضا احمدی و ر. اعتمادی و میلان کوندرا این جهان را ترک کردند. در مورد ر. اعتمادي بهخصوص همین دوشنبه مصاحبهای از او کار شد و در تیتر به سن او اشارهای موکد هم کردیم: « من ر. اعتمادی هستم، نود ساله! »به هرحال سایه اقتصادینیا در کانال خود (سایه سار) متن بلندی را در ستایش از ر.اعتمادی منتشر کرده که در بخشهایی از این متن خواندنی آمده است:
« رجبعلی اعتمادی مرا کتابخوان کرد. لذت مطالعه را او به من هدیه داد. انس با کتاب را او به من آموخت. بعد از اینکه کتابهایش، که به جان و جگرم بسته بود، در آن پیت حلبی خاکستر شد، دیگر حتی یک کتاب او را هم ندیدم. به دستم نیفتاد. کسی نداشت لابد. یا اگر داشت، شرمش میشد بگوید دارد.
اسباب خجالت بود. اهانت بود به افکار بلندمرتبهشان، به عقاید متعالیشان، به درخشندگی آرمانهای طلاییشان. اسمش را گذاشته بودند «ادبیات عامهپسند». تا همین حالا هم در تمام پژوهشهای سبکشناختی ادبیات معاصر و مطالعات جریانشناسانه از این میراث کج، از این اطلاق تحقیرآمیز استفاده میکنند. همین نامگذاری طبقاتی کافی نیست، اصطلاح خجالتبار دیگری را هم وارد ترمینولوژی نقد ادبی کردهاند: «ادبیات نخبهگرا».
این طرز طبقهبندی چه فرقی دارد با کشیدن خط فارق بین بچه شمالشهر و بچه جنوبشهر؟ بین زن و مرد؟ بین فقیر و غنی؟ بوی تفرعنی که از چنین طبقهبندیهایی به مشام میرسد، هر شامه سالمی را میآزارد. هر شامه سالمی را لابد، جز شامههایی که از حسد و حرص فروش زیاد و تیراژهای بالای این کتابها آکنده بود. کسی نیست بپرسد کدام عامه؟ و کدام نخبه؟
ر.اعتمادی جزو عوام بود، داخل آدم حساب نبود، برای همین وقتی بعد از انقلاب تا سیزده سال ممنوعالقلم بود و کتابهایش از ارشاد مجوز نمیگرفت کسی از سانسورستیزان یادی هم از او نکرد. داخل آدم حساب نبود، لابد چون عاشق ایران بود و با وجود امکانات مهیا، نرفت در یکی از دهها رسانهای که از بام تا شام در کار انکارند به ایران و ایرانی فحش بدهد و بگوید راه چاره حمله نظامی به ایران است؛
برعکس، گفت «سر ده دوازده روز آنقدر دلم برای ایران تنگ میشد که برای برگشتن ثانیهشماری میکردم. پیش خودم میگفتم اگر بروم و نتوانم برگردم، همانجا دق میکنم. بعد این اعتقاد را داشتم که نویسنده مثل یک درخت است که ریشههایش در یک زمین کاشته میشود و آنجاست که میتواند نیرو بگیرد و شاخ و برگ بدهد.» («تفکر چپ گریبان ادبیات را گرفته است»، مصاحبه حامد داراب با ر.اعتمادی، روزنامه همدلی، شماره 750)
من از ر. اعتمادی شروع کردم، اما بدان محدود نماندم. خیلی طول نکشید که رسیدم به داستایوفسکی و معصوم پنجم. و حالا اگر ادبیات را از من بگیرند مستمندم. تهیدستم. فراموش نخواهم کرد که این ثروت را ر.اعتمادی در کف من گذاشت. ثروت و سعادتی بهنام ادبیات. »
چهار: ادبیات آقای رحیمپور ازغدی در مورد وزیر علوم دولت رئیسی چقدر عجیب بود. من در مورد شخص وزیر و عملکردش اطلاعی ندارم اما اینکه یک سخنران اینگونه و با این الفاظ در مورد یک سیاستمدار صحبت کند، بیش از آنکه نشان از مثلا قاطعیت سیاسی و قدرت داشته باشد، نشانه بروز خودشیفتگی است. استاد رحیمپور حواسشان باشد که حتما هست.



