روزنامه هفت صبح، اکرم احمدی| پیرزن جوراب فروش چرخ دستیاش را هل داد داخل واگن تا لای در نماند. چرخش میان جمعیت سر ظهر واگن بانوان جای دو نفر را گرفت و خودش جای سه نفر را، از بس که تکان میخورد و با آرنج به سر و صورت بقیه میزد. میگفت بروید کنار کمر من شکسته، الان آهن توی کمرم گذاشتهاند، بعد سیخ ایستاد و زل زد به من.
من انگار گوشه رینگ گیر کرده بودم، خواستم دستم را بالا بیاورم که میله آهنی چرخ پیرزن مچ دستم را زخمی کرد، البته خراش بهتر است. از ترس پیرزن فقط یک آخ یواش گفتم و سرم را انداختم پایین. پیرزن اما با صدای بلند فریاد زد:« هان چیه؟ چی شد نازنازی؟ زخم خنجر آهنین خوردی؟ چی شد دستت از بازو قطع شد؟ یه خراش کوچیکه دیگه؟ این همه داد و فریاد نداره که بیا ببرمت بیمارستان دستتو پیوند بزنن وحشی بی ادب و…»
من اما فقط یک آخ خیلی خیلی یواش گفته بودم. به پیرزن گفتم میله چرختان آهنی است برای همین دستم درد گرفت، منظور خاصی نداشتم. این بار با صدای بلندتر فریاد زد: «آهنیه؟ آره شمشیر دادم ساختن روی چرخم. شماها دیگه چه جوری آدمی هستید، یه خراش کوچیک افتاده روی دستت. یه چرخو به من نمیبینید. چقدر تنگ نظرید. چقدر حسودین.»
بعد سرش راچرخاند و با آرنج به کمر زن جوانی کوبید. زن حتی آخ هم نگفت، چند سانتیمتر در آن غوغای جمعیت از زن دور شد و سرش را برگرداند. پیرزن چند ثانیه اخم کرد و بعد داد زد:« هان بیا بگو کمرم شکست پس چرا نمیگی. بیا تو رو هم ببرم بیمارستان کمرتو پیوند بزنن.» دختر جوانی با لبخند گفت این خانم از پیوند خوشش میآید، اما گویا پیرزن خوشش نمیآمد چون این بار ضربات دست و آرنجش بیشتر شد و صدایش بالاتر رفت:
« گیر چه دیوانههایی افتادم من امروز. به جای اینکه به من پیرزن کمر شکسته کمک کنن چه حرفهایی به من میزنن.» بعد رو کرد به من. سریع دستمال را از روی زخمم برداشتم که نبیند. این بار با لحن کمی آرامتر گفت:« وقتی واگن شلوغه سوار نشو. مگه مجبوری؟ این طوری میای تو دستت اوف میشه.»
این حرف را که زد همه خانمها که توی واگن به هم فشرده شده بودند و از ترسشان صدایشان در نمیآمد با صدای بلند گفتند:« تو نباید بیای تو یا ما؟» پیرزن که به سمت جمعیت برگشت قطار به ایستگاه مفتح رسیده بود. از واگن که زدم بیرون، دخترک آدامس فروش یک سنجاق قفلی طلایی کوچک از بساط آدامسش گذاشت کف دستم و گفت:« خاله زخم دستت خوب شد؟»



