روزنامه هفت صبح، اشکان جاویدی| سینما بیش از هر هنری به واسطه‌ ارتباطش با طیف عامه‌ مخاطبان شناخته می‌شود و از همان ابتدا جای خود را در دل طبقه کارگر باز کرد. در مقابل نیز تصویر این طبقه همیشه بازتابی آشکار در عالم سینما داشته، از همان دوران صامت گرفته تا امروز. البته همیشه تصویر این طبقه با اختلاف و عدالت‌خواهی گره خورده و در دوره‌هایی خاص سینما به فراگیرترین ابزار ممکن تبدیل شده بود برای پرداختن به مطالبات چپ‌گرایانه. بد نیست مروری داشته باشیم بر تصویری که طی چند دهه به واسطه آثار سینمایی و تلویزیونی از طبقه کارگر در حافظه مخاطبان ثبت شده است.

خوشه‌های خشم (1940) / The Grapes of Wrath
رکود بزرگ در دهه‌ سی میلادی همه چیز را در آمریکا تغییر داد، از زیست مردم گرفته تا سینما. رویاها خیلی زود به کابوس تبدیل شدند و حسرت جای رفاه را گرفت. درست در همین زمان بود که خلافکارها و گنگسترها از زیر پوست شهرها بیرون آمدند. در همین زمان، جذابیت پنهان و ساختارشکنانه‌ آن‌ها هالیوود را وسوسه کرد و جنایتکاران به سوژه‌ کنجکاوی‌برانگیز فیلم‌ها تبدیل شدند. اما جدای از این تاثیر جانبی، داستان‌های برآمده از دل طبقه‌ کارگر و بحران‌های اجتماعی هم موج تازه‌ای را به راه انداخت.

چه در قالب درام و چه ملودرام، پرداختن به شخصیت‌های محروم و تلاش آن‌ها برای حفظ رویا و آرمان در زمانه‌ بی‌رحم تبدیل به یک جریان شد. اگر دنبال مثال واضح و آشکار می‌گردید، باید در درجه‌ اول به «خوشه‌های خشم» جان فورد اشاره کرد که بر اساس رمان پرسروصدای جان اشتاین‌بک ساخته شد. روندی که در ادبیات و تئاتر آمریکا ادامه پیدا کرد و سینما را هم بی‌نصیب نگذاشت.

درام‌های مربوط به دوران رکود بزرگ و بعدا مناسبات زیستی طبقه‌ کارگر، مهاجران و حاشیه‌نشینان شهرهای بزرگ در دهه‌ پنجاه (که می‌شود به آثار شاخص الیا کازان نیز اشاره کرد) در تاریخ سینمای آمریکا جایگاه و حتی زیبایی‌شناسی مخصوص به خود را دارد و در سال‌های بعد، بارها به آن رجوع شده است. دیگر فیلم کارگری مهم آن سال‌ها که باز هم توسط جان فورد ساخته شده، «چه سرسبز بود دره من» است که البته بیشتر از مناسبات اجتماعی روی اخلاقیات و ارزش‌های این طبقه تاکید دارد.

دزدان دوچرخه (1948) / Bicycle Thieves
یکی از مهم‌ترین جریان‌های سینمایی یعنی نئورئالیسم زاده‌ شرایط اجتماعی است. ایتالیا بعد از جنگ جهانی دوم عملا با خاک یکسان شده بود و همه چیز را باید از نو می‌ساختند. در دورانی که فشار اقتصادی استخوان‌های مردم را خرد می‌کرد، دوربین سینماگران به شکل‌های مختلف به دنبال رصد روایت‌های انسانی در خیابان‌ها بود.

برخلاف روبرتو روسلینی که ابایی از پرداختن مستقیم به سیاست و آسیب‌های اجتماعی ندارد، ویتوریو دسیکا روی موقعیت‌های انسانی دست می‌گذارد و با دنبال کردن شخصیت‌ها، تصویری کم‌نظیر و واقعی از دنیای اطراف آن‌ها ثبت می‌کند. در «دزدان دوچرخه» داستان با گم شدن یک دوچرخه شروع می‌شود و به دل طبقه‌ کارگر و تمام محرومیت‌ها و فشارهای اجتماعی ایتالیای بعد از جنگ می‌رویم. در «اومبرتو دی» با یک پیرمرد بازنشسته همراه می‌شویم و در «معجزه در میلان» با روایتی شیرین و فانتزی مواجهیم که در حلبی‌آباد اتفاق می‌افتد.

نمک زمین (1954) / Salt of the Earth
پرداختن به اتحادیه‌ها و اعتصابات کارگری در سینمای آمریکا می‌توانست دردسرساز باشد. قضیه در دوران مک‌کارتیسم بدتر هم شد و فیلمسازها به سختی می‌توانستند از زیر برچسب‌هایی چون حامی کمونیست در بروند. فیلمی چون «نمک زمین» برای همین تا سال‌ها فرصت چندانی برای نمایش درست و حسابی پیدا نمی‌کرد. هر چیزی که به زمان خودش برای فیلم دردسرساز بود، امروز نو و تکان‌دهنده به نظر می‌رسد، از نمایش اهمیت و قدرت سندیکاها گرفته تا تاثیر اجتماعی حضور زنان. با اینکه در تاریخ سینما هربرت بیبرمن یکی از نام‌های فراموش‌شده است، تماشای دوباره «نمک زمین» حتی به‌عنوان تنها دستاورد سینمایی او نیز به اندازه کافی اعتبار و احترام به دنبال خواهد داشت.

در بارانداز (1954) / On the Waterfront
به مرور طبقه‌ کارگر آمریکا به ادبیات و صحنه‌ نمایش راه پیدا کرد و بعد هم نوبت سینما بود. شهرت عمده‌ نمایشنامه‌نویس‌هایی چون آرتور میلر و تنسی ویلیامز مدیون همین دنبال کردن عقاید و اخلاقیات چپ‌گرایانه در دل یک طبقه بود. آشکارترین نمود سینمایی این رویکرد را هم در فیلم‌های الیا کازان می‌بینیم.

یک نمونه شاخص «در بارانداز» است که جدای از پرداخت درام و نمایش تاثیرگذار مارلون براندو، به خوبی کشمش‌های اخلاقی و اجتماعی و تلاش کارگرانی را به تصویر کشیده که به دنبال راهی برای رشد و فرار از موقعیت کنونی خودشان می‌گشتند. شاید تماشای فیلم امروز و بعد از چندین دهه تاثیر گذشته را نداشته باشد، چون هم زبان سینما تغییر کرده و هم شکل دغدغه‌های اجتماعی، ولی همچنان «در بارانداز» به‌عنوان یک سند سینمایی و تاریخی قابل اعتناست.

هماهنگ‌کننده (1963) / The Organizer
اگر به اروپای بعد از جنگ جهانی برویم، به دلیل نزدیکی چشمگیر سینما با جریان روشنفکری چپ، فیلم‌های زیادی را با موضوع جنبش‌های کارگری و اعتصاب پیدا می‌کنیم. برای مثال یک نمونه همچنان قابل توجه، «هماهنگ‌کننده» (یا با ترجمه‌ای دیگر «برنامه‌ریز») ساخته ماریو مونیچلی با نقش‌آفرینی مارچلو ماسترویانی است.

داستان در سال‌های پایانی قرن نوزدهم و شهر صنعتی تورین اتفاق می‌افتد و می‌بینیم که چگونه یک نفر با خط دادن به جماعت کارگران، جنبشی بزرگ را به راه می‌اندازد. فیلم به زمان خودش سروصدای زیادی به پا کرد و تا نامزدی اسکار و حضور در میان آثار برگزیده‌ منتقدان بین‌المللی هم پیش رفت. در مقایسه با دیگر کمدی‌ها و درام‌های چپ‌گرایانه‌ ایتالیایی در دهه‌ شصت و هفتاد میلادی، بیشتر در یادها باقی مانده است.

نورما ری (1979) / Norma Rea
در دهه هفتاد میلادی، بعد از تحولات اجتماعی و غلبه رویکرد چپ در هالیوود، اوضاع تغییر کرد. فیلمی مانند «نورما ری» ساخته مارتین ریت محصول همان زمانه است و با داستانی برگرفته از واقعیت، حضور یک زن در مرکزیت جنبش کارگری را به تصویر می‌کشد. ماجرا درباره یک زن کارگر نه چندان تحصیل‌کرده است که وقتی در محیط کار متوجه می‌شود حق او و بقیه زیر پا گذاشته شده، تصمیم می‌گیرد تا با ایجاد اتحاد حرفش را به کرسی بنشاند. فیلم که با الهام از ماجرایی واقعی ساخته شده بود، در جشنواره کن به نمایش درآمد و برای سالی فیلد جایزه بازیگری را به همراه داشت. البته در ادامه چیزی که بیشتر در سینمای آمریکا به چشم آمد و امتداد پیدا کرد، جنبه‌های فمینیستی فیلم بود.

سیلک‌وود (1983) / Silkwood
ترکیب کارگردان کاربلدی چون مایک نیکولز با ستاره‌ای نوظهور (مریل استریپ) و فیلمنامه‌نویسی که دوران درخشش برایش تازه شروع شده بود (نورا افران) به یکی از مهم‌ترین فیلم‌های دهه‌ هشتاد تبدیل شد. داستانی برگرفته از واقعیت که هم سویه‌ فمینیستی داشت و هم به دل اتحادیه‌های کارگری می‌زد. فیلم به زندگی کارن سیلک‌وود می‌پردازد؛ یک فعال اتحادیه‌های کارگری در حوزه انرژی‌های هسته‌ای که به دلیل پافشاری‌اش برای افشای حقایق در حوزه سلامت و محیط زیست و خطراتی که در این راه به جان خرید، شهرت یافته بود. مرگ تراژیک و مشکوک او هم موجب شد که خیلی زود به سوژه‌ای بحث‌برانگیز برای رسانه‌ها و بعد سینما تبدیل شود.

بی‌شرم (2011-2021) / Shameless
کارگری یعنی پیوند زحمت و شرافت؛ این یک گزاره‌ قرن بیستمی است که اتفاقا تحت تاثیر جریانات چپ در داخل کشور ما هم زیاد به گوش رسیده. ولی ماجرا از این قرار است که فقر الزاما با اخلاقیات رابطه‌ خوبی ندارد و در طبقات کارگری و محروم اتفاقا پیچیدگی‌های اخلاقی و انسانی ابعاد تازه‌ای پیدا می‌کند. یکی از مهم‌ترین محصولات تلویزیونی در هزاره‌ جدید که داستانش را در طبقه‌ کارگر و حاشیه‌نشینان شیکاگو پیش می‌برد، سریال «بی‌شرم» است.

داستان درباره‌ خانواده‌ای پرجمعیت و پر از مشکل است که وجود یک پدر بی‌مسئولیت باعث شده تا هر کدام از اعضای خانواده از همان بچگی به هر طریقی دنبال بیرون کشیدن گلیم خود از آب باشد. و البته این تلاش‌ها معمولا با شعارها و اخلاقیات مورد پسند جامعه جور درنمی‌آید! «بی‌شرم» احتمالا بیشتر از چیزی که فکرش را بکنید روی موج جدید فیلم‌های پایین‌ شهری سینمای ایران در سال‌های گذشته تاثیر داشته است.

من، دنیل بلیک (2016) / I, Daniel Blake
اگر دنبال چپ‌گرایان امروزی در سینمای اروپا می‌گردید، کافی است به برگزیدگان دو دهه اخیر جشنواره کن نگاه کنید و زیر اسم برندگان چندباره‌ جوایز اصلی خط بکشید. یکی از آن‌ها کن لوچ است که تا به حال به شکل‌ها و شیوه‌های مختلف سراغ طبقه‌ کارگر رفته. از «نان و رز» در سال‌های ابتدایی هزاره‌ جدید گرفته تا «من، دنیل بلیک» که دومین نخل طلا را برای او به همراه داشت و نقدی است تند و زیر بر سیاست‌های لیبرال در بریتانیا و اثرات منفی دور شدن از مناسبات سوسیالیستی بر زندگی طبقه کارگر. داستان درباره‌ کارگری است که به دلیل حمله قلبی امکان کار کردن ندارد و با قطع شدن حقوق مستمری‌، زندگی‌اش به بن‌بست می‌رسد. پس چاره‌ای ندارد جز اینکه برای گرفتن حق صدایش را بلند کند.

ببخشید که مزاحم شدیم (2018) / Sorry to Bother You
تصور اینکه در آمریکای دوران ترامپ، هنوز هم کسانی پیدا بشوند که داعیه‌ کمونیسم و آرمان‌های کارگری و طبقاتی قرن بیستم را داشته باشند، عجیب به نظر می‌رسد. به همین دلیل فیلم بوتس رایلی، رپر و آرتیست چپ‌گرا، هم چیز عجیبی از کار درآمده. داستان درباره‌ یک فروشنده‌ تلفنی سیاه‌پوست است که چون می‌تواند شبیه سفیدپوست‌ها حرف بزند، در کارش موفق می‌شود و پیشرفت می‌کند.

ولی همه چیز عجیب و غریب است و کار به جایی می‌رسد که با انسان‌های اسب‌نمایی مواجه می‌شویم که به جای کارگرها ازشان بیگاری می‌کشند. نکته اینجاست که رایلی به جای اصرار برای به رخ کشیدن شعارها و آرمان‌هایش، آن‌ها را بهانه کرده برای خلق یک کمدی سوررئال که در پایان می‌تواند حتی برای طرفداران سفت و سخت سرمایه‌داری هم سوال به وجود بیاورد.

انگل (2019) / The Parasite
به طور معمول، مباحث مربوط به طبقه‌ کارگر با اختلاف طبقاتی گره خورده. ولی در طول زمان و به خصوص در عرصه‌ درام، قراردادها و رویکردها تغییر کرده. مثلا یکی از بحث‌برانگیزترین فیلم‌های هزاره، آخرین ساخته‌ بونگ جون-هو است که در سال 2019 تمام افتخارات ممکن را کسب کرد، از نخ طلای جشنواره کن گرفته تا جوایز متعدد در اسکار. بعضی از منتقدان با فیلم زاویه داشتند، چرا که به نظرشان با اثری چپ‌گرایانه و در نقد سرمایه‌داری سروکار داریم.

اما طرفداران فیلم فراتر از بحث اختلاف طبقاتی، روایت، اجرا و نحوه پرداخت داستان را تحسین می‌کردند که از دل قرائتی اجتماعی به موقعیتی دراماتیک رسیده است. در هر صورت، تصویر «انگل» از وضعیت طبقه‌ کارگر در دنیای امروز و پیش‌بینی اعتراضی که ممکن است در واکنش به تحقیر طبقاتی و فرصت‌های نابرابر برای رشد بروز پیدا کند جای بحث دارد. در فیلم مسئله این نیست که چرا ساکنان طبقه‌ مرفه از طبقات پایین‌تر وضع بهتری دارند؛ مسئله این است که تمام راه‌های رشد و صعود بسته شده و هر چیزی که قرار بود به کاهش فاصله منجر شود، مثلا تحصیلات، کارکردی عکس پیدا کرده.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - فرهنگیرا اینجا بخوانید.