روزنامه هفت صبح، کسری ولایی| در اوضاع و احوال کنونی، دنبال کردن محصولات روز دنیای سرگرمی و حتی سرگرم شدن نیازمند حال و حوصله‌ اضافه است. در عوض، مرور آثار مهمی که در هزاره‌ جدید برآمده از ناخودآگاه جمعی بودند یا شکل دادند به ذهنیاتی که تدریجا عینیت پیدا کردند، تجربه‌ای است به غایت درگیرکننده!

کم نیست تعداد فیلم‌ها و سریال‌هایی که بعد از چند سال، در نگاه دوباره تاویل و تفسیری تازه برای مخاطب به همراه دارند. یکی از همین محصولات مهم، سه‌گانه جدید «سیاره میمون‌ها» است که به اندازه کافی تحویل گرفته نشده، چه برای دستاوردهای سینمایی و چه برای بازتاب روح زمانه. بعد از چند سال، الان تصویر فیلم‌ها شفاف‌تر به نظر می‌رسد و روایتشان گویاتر.

در دهه‌ شصت میلادی «سیاره میمون‌ها» کانسپتی بود برآمده از دل ادبیات علمی-تخیلی عامه‌پسند، با این ایده‌ مرکزی که چه می‌شود اگر روزی انسان‌ها حاکم اصلی سیاره خود نباشند و جانوران دیگری آن‌ها را به بند بکشند؟ تقریبا نیم‌قرن ‌بعد، «سیاره میمون‌ها» به روایت ریک جافا، آماندا سیلور، اندی سرکیس، مت ریوز و… تبدیل شده به بلاک باستری که از هوش، قدرت و تمدن حرف می‌زند و آنچه در تمام این مفاهیم مشترک است: انسان.

حتما آن نقل معروف را شنیده‌اید که می‌گوید «دانایی همان قدرت است.» فیلم اول در سری جدید «سیاره میمون‌ها» تبدیل می‌شود به تجسمی عینی از همین نقل. در دنیای امروز که جنگ بر سر اطلاعات است و دانش بزرگ‌ترین سرمایه، موجودی متولد می‌شود که با تعاریف قبلی ما میمون نیست. سزار بیشتر از همنوعانش می‌فهمد و به انسان‌ها نزدیکتر است. اما انسان‌ها قفس را ساخته‌اند برای نگه داشتن میمون.

قفس فراتر از چند میله‌ فلزی، ابزاری است که محدودیت‌های ذهنی و فیزیکی گونه‌های ضعیف‌تر را برای ما انسان‌ها نمایان و تعیین می‌کند. ابزاری برای تضمین امنیت در برابر گونه‌های دیگر و حفظ برتری در برابرشان. در دنیای امروز فقط میمون‌ها نیستند که در قفس نگه داشته شده‌‌اند. کره زمین پر است از قفس‌های نامرئی. این بازی فقط به یک شرط ادامه پیدا کرده و می‌کند؛ گیر افتادگان در قفس ندانند که چطور می‌شود از میله‌ها عبور کرد. قفس‌ها را برای میمون‌ها طراحی کرده‌اند ولی سزار مانند بقیه یک میمون معمولی نیست. پس راه فرار را پیدا می‌کند و میمون‌های دیگر هم به دنبالش می‌روند.

تماشای نبرد میمون‌ها و انسان‌ها، که طبیعتا هر کدام برای بقای خودشان می‌جنگند، علاوه بر آنکه جادوی آثار کلاسیک سینما را در نمایش شکوه و عظمت به طرز عجیب و غریبی تکرار می‌کند، سوال‌های بی‌شماری را پیش‌روی تماشاگران می‌گذارد؛ هر کدام از ما تا کجا می‌توانیم برای تعیین مرزها و محدوده‌های خود پیش برویم؟ آیا خط و مرزی که به نام قانون و اخلاق دور خودمان کشیده‌ایم، قرار است ما را از ریختن خون بیشتر منع کنند یا قانون هم ابزاری است برای پیشروی ما و سد گذاشتن پیش‌روی دشمن؟

چیزی که داستان را از یک قصه‌ جنگی همیشگی و جدال قدرت متمایز می‌کند، سزار است. مسیر قدرت را که دنبال کنیم، به جوهر‌ه‌ وجودی می‌رسیم که فرد را می‌سازد. کمبودها، تاریکی‌ها و نداشته‌هاست که فرد را وادار می‌کند به تغییر در دنیای بیرونی. به همین دلیل سزار را می‌توانیم در کنار شخصیت‌هایی چون لورنس قرار بدهیم.

لورنس در روایت رابرت بولت و دیوید لین، مسافر سرگشته‌ای است که در جست‌وجوی سرنوشت نانوشته‌اش سر از صحرا در می‌آورد. لورنس می‌خواهد خودش را همان‌طوری که هست به جهان بیرونی نشان دهد، نه آن‌طوری که دیگران می‌بینند. سزار هم نه میمون است و نه انسان و برای دنیای بیرونی‌اش به وصله‌ای ناجور می‌ماند. طبق قانونِ دنیایی که آدم‌ها ساخته‌‌اند، سزار باید در قفس بماند، کنار بقیه میمون‌های زبان‌نفهم. پس سزار سعی می‌کند بازی را به هم بزند و دنیای خودش را بسازد. دنیایی با قوانین و اصول تازه.

هر آنچه در حماسه‌ میمون‌ها و آدم‌ها می‌بینیم، روایت تلاش سزار است برای ساختن دنیایی پیرامون واقعیت وجودی خودش. مسیری که با وحشت ما از تماشای پیشروی میمون‌ها آغاز می‌شود و با همدلی ما برای تلاش آن‌ها در نبرد به پایان می‌رسد. قدم به قدم فاصله‌مان از سزار کمتر و از همنوعان خود بیشتر می‌شود. خودمان را در میان میمون‌ها، سایه‌ای از تجسم بیرونی مفهوم انسان، می‌بینیم و از نگاه کردن در چشم انسان‌های واقعی می‌ترسیم.

روزگاری قرار بود با نمایش هیولاهایی که از ذهن انسان بیرون آمده‌اند، تماشاگران را با جلوه‌های تاریک خودشان آشنا کنیم. روند آن‌قدر ادامه پیدا کرد که تصور کردیم هیولاها فقط بخشی از قصه‌اند و ما هم قربانیان همیشگی. «سیاره میمون‌ها» یادآوری می‌کند که هولناک‌ترین هیولاها خود ما انسان‌ها هستیم و بزرگ‌ترین تهدید فراموش کردن همین ویژگی مهارناپذیر است.

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - فرهنگیاینجا کلیک کنید.