روزنامه هفت صبح، یاسر نوروزی| سراغ شاعری رفتم از جامعه نابینایان کشور. شاعری که دومین اثرش با عنوان «زندان کاغذی» بهتازگی منتشر شده. منصوره محمدی، پیشتر هم کتاب شعر دیگری در سال 1399 منتشر کرده بود با عنوان «سایههای دور». داستان هم مینویسد و حتی تجربه بازیگری هم داشته.
در واقع بسیار فعال و پرتلاش بوده و لحن و نوع حرف زدنش پشت تلفن، پر از انرژی است. هرچند غمگین میشوم وقتی میشنوم به خاطر تهیه داروهایش مجبور شده لپتاپش را بفروشد. او در کنار محدودیتهایی که به خاطر نابینایی متحمل شده، به نوعی بیماری خاص هم دچار است؛ یک بیماری نادر که هزینههای درمانی بالایی دارد و چنانچه داروهایش فراهم نشود، ناچار است مابقی عمر را در ناتوانی حرکتی بگذراند.
منصوره، در حال حاضر ساکن خرمآباد است و وقتی از او درباره کنار آمدن با انبوهی از این مشکلات میپرسم میگوید زندگی به او آموخته در «اکنون» سپری کند. هرچند او با قدرت و ارادهای مثالزدنی مینویسد، کتابهایش را به فروش میگذارد و تلاش میکند زندگی را بچرخاند اما امیدوارم وزارت بهداشت، مجوز خروجش از کشور را برای درمان صادر کند. در این گفتوگو در این باره هم پرسیدم؛ اینکه آیا در خارج از کشور میتواند به بهبودی برسد؟
اهل کجا هستید؟
خرمآباد در استان لرستان.
متولد چه سالی؟
1374.
در چه رشته و تا چه مقطعی تحصیل کردهاید؟
من دو بار دیپلم گرفتم؛ دیپلم انسانی و دیپلم کامپیوتر. دلیلش هم این است که نابینایان در دبیرستان حق انتخاب هیچ رشتهای جز علوم انسانی را ندارند و از آنجا که علاقه اصلیام رشته هنر بود، نخواستم وارد دانشگاه شوم. در واقع هرکس از نابینایان که به هنر علاقهمند باشد، حق انتخاب این رشته را ندارد و مجبور است در دورههای آزاد که پرهزینه هم هستند، ثبتنام کند.
این محدودیت قانونی، عجیب و تأسفبار است. جامعه نابینایان اعتراضی به این وضعیت کردهاند؟
بله، اما این قانونی است که آموزش و پرورش خود را ملزم به اجرای آن میداند و به این ترتیب، محدودیت ما دو برابر شده.
مشکل بینایی شما از ابتدا بود؟
بله، در ابتدای تولد با مشکل بینایی به دنیا آمدم اما هنوز قادر به دیدن بودم تا اینکه در اثر ضربهای که کاملاً اتفاقی به چشمم اصابت کرد، به طور کامل آن را از دست دادم.
روزهای بعد از وقوع این حادثه چه احساسی داشتید؟
اول باور نمیکردم چنین اتفاقی برایم افتاده و اصلا حال خوبی نداشتم. در این ناباوری و سن کمی که داشتم تلاش میکردم که جسمم را حرکت دهم و راه بروم و به خاطر همین تقلاها، جسمم آسیب میدید. برای همین نابینایی باعث شد از دنیای کودکی و جمعهای کودکانه فاصله بگیرم و ناگهان وارد دنیای دیگری شوم؛ دیگر نمیتوانستم مثل گذشته با دوستانم بازی کنم. دنیای من سرشار از خلأ، انزوا و تنهایی شدید شد.
چطور توانستید با این موضوع کنار بیایید؟
شخصیتم به شکلی است که حتی شدیدترین دردهای زندگی را خیلی زود تاب میآورم و خودم را با شرایط تازه وفق میدهم.
با این حساب، وجهی دارید که سعی میکند در برابر هر مشکلی مقاومت کند و وجهی که حساس است و شما را به سمت شاعری کشانده.
زمانی بود که بسیار حساس بودم و حتی دچار افسردگی شدم، اما الان در این سن به وضعیتی رسیدهام که نسبت به اتفاقاتی که برای شخص خودم میافتد حساسیت چندانی به خرج نمیدهم.
اولین کتابتان با چه نامی و در چه سالی به چاپ رسید؟
اولین کتابم که یک مجموعه شعر سپید است با عنوان «سایههای دور» در سال 1399 به چاپ رسید.
عنوان کتاب دومتان چیست؟
دومین و تازهترین کتابم با نام «زندان کاغذی» مجموعه شعری است که اغلب در قالب چهارپاره سروده شده.
معمولاً شاعران، اول سراغ اشعار موزون و قافیهدار میروند و بعد وارد سپیدسرایی میشوند اما به نظر میرسد سیر حرکتی شما در شعر، عکس این روند بوده.
همیشه سعی داشتهام تمام قالبهای شعری از ترانه و غزل و دوبیتی، یا حتی تکبیتی تا سپید را تجربه کنم و خودم را در یک قالب محدود نکردهام. به نظرم انسان برای پیشرفت لازم است تمام راهها را امتحان کند. شعر و داستان هم بخشی از همین تلاش است. به همین دلیل حتی نوشتن رمان را هم تجربه کردهام.
تا به حال به فکر انتشارش افتادهاید؟
بله، رمانی که نوشتهام حدود 80 صفحه است، اما چون فعلا لپتاپم را فروختهام نمیتوانم آن را ویرایش و بازنویسی کنم.
چرا لپتاپتان را فروختید؟
من علاوه بر نابینایی، دچار بیماری ناشناخته دیگری هم هستم که کلاژنسازی را در بدن مختل میکند. در واقع عضلات و مفاصل را دچار کشیدگی کرده و به مرور از بین میبرد. در این بیماری عضلات و بافتها دیگر جایگزین و بازسازی نمیشوند یا خیلی کند، بازسازی میشوند. داروهایی که استفاده میکنم خیلی گران هستند. باید هر سه ماه یا شش ماه یک بار، از آمپولهایی استفاده کنم که هرکدام حدود 12 تا 13 میلیون تومان قیمت دارند و البته این رقم بستگی دارد که طبق نظر پزشک در هر دوره، چه داروهای تازهای تجویز یا جایگزین شود. این بیماری به نحوی است که مشکلات پیشبینینشدهای را برایم به وجود میآورد. علاوه بر آن، جلسات فیزیوتراپی و جراحی زانو و کمر هم باید داشته باشم چون گردنم هم به خاطر این بیماری آسیب دیده است.
تا الان چه مدت است که دارویتان را دریافت نکردهاید؟
آمپولی را که باید هر شش ماه یک بار تزریق کنم در ایران موجود نبود و از ترکیه به قیمت 400 دلار برایم تهیه کردند و چون میدانستم شش ماه دیگر قادر به خریدنش نیستم، تزریق آن را به انتهای سال موکول کردهام و با این حساب، 9 ماه است که داروی اصلیام را دریافت نکردهام.
وزارت بهداشت، هزینههای این دارو را تقبل نمیکند؟
وارداتش را به کشور ممنوع کردهاند و دستور دادهاند که از جایگزین ایرانی باید استفاده کنیم. این در حالی است که داروی اصلی هم بهخوبی روی بدن من تاثیر نمیگذارد، چه رسد به نوع ایرانی. البته داروی ایرانی تأثیرگذار است و من نمیخواهم تلاش پزشکان داخلی را زیر سؤال ببرم اما داروی ایرانی در مواردی که این بیماری ضعیفتر باشد، اثرگذار میشود، درحالیکه روی بیماری من که شدید است تاثیری ندارد.
پس فضای داستانی هم که نوشتهاید، باید متأثر از فضای زندگی فعلیتان باشد. درست است؟
نه. داستان من، روایت روستاییان استان لرستان در زمان جنگ تحمیلی است و در واقع آن را بر اساس اتفاقاتی نوشتهام که به شکلی واقعی برای پدر و مادرم افتاده. خودم هم تا سن 18 سالگی در یکی از همین روستاها زندگی میکردم.
در حال حاضر در کجا سکونت دارید؟
با خانواده در شهر خرمآباد زندگی میکنیم، اما به خاطر روند درمان و تحصیلم اغلب اوقات باید به تهران سفر کنم. برای غلبه بر روند رشد بیماری لازم است که مدام روحیهام را حفظ کنم و انگیزهای برای ادامه دادن پیدا کنم. در واقع تنشهای عصبی و بیانگیزگی، بیماریام را تشدید میکند. با این حال، به عنوان یک انسان نمیتوانم نسبت به اتفاقاتی که در جامعهام رخ میدهد بیتفاوت باشم.
مثلا آخرین بار بعد از 48 ساعت بیخوابی و فعالیت، باید در جلسه مهمی مربوط به نابینایان استان شرکت میکردم. تا ساعت دو بعد از ظهر، در این جلسه بودم و از حقوق نابینایان حرف زدم و دفاع کردم. بسیاری از بچههای نابینا، امید و انگیزه را برای زندگی از دست دادهاند. با رقم 400 هزار تومانی که دولت به نام حمایت در اختیار ما قرار میدهد، اکثر آنها دچار افسردگی شدهاند؛ نه امکان ازدواج دارند و نه حتی امکان یک زندگی معمولی.
با این اوصاف و تجربههای تلخی که داشتهاید، پس تجربههای شعری و داستانی شما هم باید اندوهناک و تیره باشد. درست است؟
نمیتوان انکار کرد که در نوشتههایم سیاهی وجود دارد. به هر حال من در جامعهای زندگی میکنم که هر روز با مشکلات مختلفی دستبهگریبان است و نمیتوانم مثل سخنرانان انگیزشی، بیهودهگویی کنم. آنچه مینویسم کاملاً بر اساس واقعیات است. هر زمان که حال خوبی داشته باشم، فضای شعرم شادتر میشود و هر زمان که حال بدی دارم، شعرم غمگین میشود. به عبارت دیگر در «اکنون» زندگی میکنم و شعر و داستانم هم متأثر و متناسب با وقایع جاری در «اکنون» است.
چه چیزهایی باعث میشود در این اوضاع، حال روحی بهتری داشته باشید؟
موسیقی، کتاب و قهوه. در گذشته موسیقی هم کار میکردم.
چه سازی مینواختید؟
گیتار، اما الان دلم میخواهد سراغ ویولن بروم. دستم که مشکل پیدا کرد، مجبور شدم برای فروش گیتار جهت خرید داروهایم، اقدام کنم.
از فروش کتابهایتان توانستهاید کسب درآمد کنید؟
در مورد کتابهایم باید بگویم به نظر خودم آثار خیلی شاخصی نیستند اما مردم به خاطر حس مسئولیتی که در قبال افرادی چون من احساس میکنند، کتابهایم را میخرند و حمایتشان صرفاً به خاطر شعر و ادبیات نیست.
کتابهایتان به چاپ بعدی هم رسیدهاند؟
«سایههای دور» به تازگی به چاپ دوم رسید و مورد استقبال زیادی قرار گرفت. موجودی کتاب «زندان کاغذی» هم به اتمام رسیده و در آستانه چاپ دوم قرار دارد. بیشتر جلدهای آن هم از طریق خودم به فروش رفت.
تلهفیلم هم ساختهاید و در فیلم کوتاهی هم بازی کردهاید. درست است؟
تلهفیلمی را با نام «دختری شبیه درخت» در سال 90 ساختیم اما به خاطر مسائل مالی که پیش آمد، فیلم نیمهتمام ماند. در حال حاضر چون سرمایه کافی در اختیار نداریم، نمیتوانیم ادامهاش را بسازیم. این فیلم، مستندی داستانی درباره جنگلهای بلوط استان لرستان و به طور کلی زاگرس است. همچنان در پی این هستیم که ادامهاش را بسازیم. در سال 92 هم در فیلم کوتاهی به نام «دریچه» بازی کردم؛ فیلمی که برای شرکت در جشنواره فیلم فجر با مضمونی عاشقانه ساخته شده بود.
«دریچه» جزو 40 فیلم برتر جشنواره قرار گرفت. در سال 96 هم در مستندی با نام «کولهپشتی» به ایفای نقش پرداختم. این فیلم در سال 97 به عنوان برترین فیلم جهان اربعین برگزیده شد و در تمام شبکههای صدا و سیما به نمایش درآمد. متأسفانه اما با وجود تلاشی که در این فیلم داشتم، مورد بیتوجهی قرار گرفتم. اما من با وجود پوکی استخوان شدیدی که داشتم، مسیر نجف تا کربلا را پیاده طی کردم و تمام دشواریهای کار را پذیرفتم و سعی کردم کارم را به بهترین شکل ممکن انجام بدهم.
آیا برای پیگیری درمان به خارج از کشور سفر کردهاید؟
خیر، من نمیتوانم به چنین سفری بروم. در حال حاضر چشمم مشکل پیدا کرده و دو ماه است که قادر نیستم برای ویزیت نزد یک پزشک بروم. با وجود این، چطور میتوانم هزینه سفر به خارج از کشور را فراهم کنم؟ طبیعی است که نمیتوانم.
آیا این احتمال وجود دارد که پزشکان خارج از کشور بتوانند بیماری شما را تشخیص داده یا درمان کنند؟
بله، این احتمال مطرح است. افرادی بودهاند که درمان شدهاند. اما با توجه به اینکه توان مالی این کار را ندارم و وزارت بهداشت هم مجوز چنین سفری را به من نمیدهد، مجبورم در ایران بمانم تا بیماری مرا فلج کند یا از پای درآورد. اگر مجوز این سفر در اختیارم قرار داده شود، میتوانم با جلب حمایت خیرین داخلی و بنیادهای خارجی، هزینههای درمانم را بپردازم.
دلیل اینکه دارم برای گرفتن مجوز سفر درمانی تلاش میکنم این است که خانوادهام بابت بیماری من متحمل رنج میشوند. یعنی به خاطر خانوادهام است که تلاش میکنم، والا باور کنید در غیر این صورت، درمان را رها میکردم و مرگ را میپذیرفتم. در حال حاضر کمر و زانوهایم دچار انحراف شدهاند و در صورتی که کوچکترین آسیبی به این قسمتها وارد شود، هرگز قابل بهبود نیست و قطعاً فلج خواهم شد.



