روزنامه هفت صبح، سینا بحیرایی| یک: در سینمای کلاسیک، اقتباس از آثار ادبی کار مرسومی بود، همانطور که الان هم این کار زیاد صورت میگیرد. بزرگترین مشکل فیلمهای اقتباسی این است که در بعضی موارد نمیتوانند قدرت و تاثیرگذاری کتاب منبع اقتباس را داشته باشند و گاهی به فاجعه ختم میشوند. اما «چارلی»، فیلم سال ۱۹۶۸ رالف نلسون که اقتباسی از داستان «دسته گلی برای الجرنون» از دنیل کیز است، کاملا خلاف این رویه عمل کرد. فیلم نه تنها مورد تحسین منتقدان قرار گرفت، بلکه در گیشه هم بسیار پرفروش ظاهر شد و مورد توجه مخاطبان قرار گرفت.
دو: «چارلی» داستان یک ناتوان ذهنی به همین نام است که در بوستون زندگی میکند و در یک کارخانه به تمیزکاری مشغول است. او علاقه زیادی برای یادگیری و تجربههای تازه دارد، ولی ناتوانی ذهنیاش مانع او میشود. همین شور چارلی برای یادگیری باعث میشود دکتر اشتراوس و همراهانش آزمایشی را که پیشتر روی موشی به نام الجرنون انجام دادهاند، روی او پیاده کنند؛ آنها با اضافه کردن بافتهای تازه مغز به سرش، تلاش میکنند او را باهوش کنند. آزمایش موفق عمل میکند و چارلی به نابغهای بینظیر تبدیل میشود. اوضاع وقتی بههم میریزد که چارلی متوجه میشود نتایج آزمایش موقتی بوده و او بهزودی دوباره به حالت پیشین خود باز خواهد گشت.
سه: مهمترین نقطه قوت فیلم، داستان حیرتانگیز دنیل کیز است که مورد اقتباس قرار گرفته. جالب این است که رمان کوتاه کیز به صورت خاطرهنویسی نوشته شده، چرا که قهرمان داستان مجبور است گزارشهای روزانه خود را برای پزشکها بنویسد. در فیلم مسلما از چنین روشی استفاده نشده است. همین نشاندهنده قدرت رالف نلسون و درک درست او برای اقتباس از این اثر بوده است. او با وجود اینکه شاکله اصلی رمان (خاطرهنویسی) را کنار گذاشته، ولی خیلی خوب موفق شده تمام عناصر مهم داستان را در فیلم خود نگه دارد. هر جا هم که لازم بوده، عناصر جدیدی اضافه کرده است.
چهار: اما همانطور که پیشتر اشاره شد، «دسته گلی برای الجرنون» چنان داستان پرقدرت و تاثیرگذاری دارد که شاید هر اقتباسی از آن بتواند به همین اندازه تاثیرگذار باشد. در فیلم، چارلی یک دور کامل را طی میکند. او ابتدا یک ناتوان ذهنی است، کسی او را درک نمیکند، همیشه مسخره میشود، شانسی برای پیشرفت در زندگی ندارد و همیشه تنهاست. وقتی که عمل با موفقیت به سرانجام میرسد و چارلی یک نابغه میشود، دوباره همین اتفاقات رخ میدهد. این بار به دلیل هوش بالایش کسی او را درک نمیکند. اگر پیشتر او برای آدمهای دیگر خستهکننده میشد، حال این بقیه مردم هستند که او را خسته میکنند.
پنج: فیلم خیلی خوب نشان میدهد که بزرگترین بلایی که میتواند دامن یک شخص را بگیرد، غیرمعمولی بودن است. مهم نیست ناتوان ذهنی باشید یا نابغه، تا زمانی که همرنگ مردم و از جنس آنها نباشید، در میان جامعه جایی ندارید و طرد میشوید. اما مهمترین اتفاق داستان در اواخر آن رخ میدهد. جایی که چارلی متوجه میشود آزمایش ناموفق بوده و او به زودی دوباره ناتوان خواهد شد. مهمترین تفاوت این است که او این بار از چنین اتفاقی خبر دارد؛
میداند که قرار است وارد این مسیر شود و اوضاع برایش همچون همیشه نخواهد بود. این واقعیت اجباری، به شکلی عالی در داستان پیاده شده است. نباید از بازی درخشان کلیف رابرتسون که نقش زیادی در باورپذیر شدن شخصیت چارلی دارد، غافل شد. او چه زمانی که یک فرد ناتوان است و چه زمانی که یک نابغه، نمایشی دیدنی از خود بروز میدهد. گویی داریم دو شخصیت کاملا متفاوت را میبینیم. رابرتسون برای بازی در این فیلم برنده جایزه اسکار هم شد.
شش: یکی از مهمترین تفاوتهای فیلم و کتاب این است که فیلم، دستکم در چند نمای کوتاه، بازگشت دوباره چارلی به معلولیت ذهنی را نشان میدهد. کتاب جایی تمام میشود که قهرمان داستان از سرنوشت خود اطلاع پیدا کرده و در مراحل پایانی بازگشت به وضعیت سابق خود است، ولی فیلم با صحنههایی از بازی کردن چارلی با بچهها به پایان میرسد؛ با همان سادگی و سبکمغزی که در ابتدای فیلم دیده بودیم. گویی تمام این داستان و اتفاقات برای او همچون یک خواب شیرین بوده است که حتی خودش هم از آن خبر ندارد. شاید همین نکته چارلی نابغه را بیشتر از همه ناراحت میکرد، اینکه میدانست به زودی دوباره ناتوان میشود و هیچ درکی از این همه سواد و مطالعه و تحقیق و پژوهشی که انجام داده، نخواهد داشت.
هفت: «چارلی» که با بودجهای تقریبا ۲ میلیون دلاری ساخته شده بود، در گیشه به بیش از هشت و نیم میلیون دلار فروش رسید و به موفقیتی خارقالعاده دست یافت. علاوه بر درخشش در اسکار، این فیلم در مراسمها و جشنوارههای دیگر هم حضور داشت و به نامزدیها و جوایز معتبری رسید. برای مثال برنده جایزه بهترین فیلمنامه از گلدن گلوب شد. رالف نلسون اواخر دهه ۱۹۷۰ به دنبال این بود که دنبالهای برای این فیلم بسازد، ولی متاسفانه به سرانجام نرسید.



