روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقی| حق با خانم و آقای سیب است وقتی حال روز و روزگار ناچیز و تو سری خورده در مخمصه فصل نوظهور کرونا و ماجراهای روسری زاراست معلوم است باید حال دلبندی و دلدادگی مثل پرستوی گمشده در توفان باشد ! میگوید ما دوستان دوریم چون نمیخواهیم دشمنان نزدیک باشیم. این را جوان برازندهای میگوید که تازگیها در آینه با شقیقه سفید دیدار میکند. میگوید در این روزگار، همصدایی هم کافی است.
چون نه همدلی و نه همراهی هیچکدام پیدا نمیشود. حتی از تمنای مادر هم که میگوید همیشه اولین دیدار، آغاز جدایی نیست، شاید بوته عشق بروید، کاری ساخته نیست! او فکورانه ادامه میدهد و میگوید من از عشق میترسم، چون عاشقی نهایت خودخواهی است. من نمیتوانم دیگرخواه باشم. ما هر دو فقط به صدا عادت داریم. حتی به صدای سکوت. آیا حق با اوست؟
یعنی حقیقت دارد عاشقی خودخواهی است. پس نمیتوان حقیقت را خفه کرد. تنها میتوان سرزنش کرد و شاید به همین دلیل است که در این روزگار عاشقیها بهتدریج تبدیل به همراهی، بعد همصدایی، سپس سکوت و بعد جدایی شده است ! کسی که چند ماهی است زیر سقف خانواده با همسرش فقط با پیامک در ارتباط است.
میگوید فکر میکنم نهتنها من شاید میلیونها زوج دیگر غبطه زندگی سوزان و جاناتان را میخورند. سوزان اولین بار جاناتان را در سوپرمارکت محل دید و در همان نگاه اول قناری شدند. یازده ماه بعد مجنون شدند. آقای جاناتان صبح به مدرسهای که سوزان معلم آنجا بود رفت و جلو دانشآموزان پیش پای او زانوی خواستگاری زد. بچهها کف زدند و ازدواج اتفاق افتاد.
حالا ۲۰ سال از آن روز میگذرد. سوزان چهل وپنج ساله و جاناتان چهل وهفت ساله هستند و هر سال در سفری دور و یا نزدیک دوباره مراسم ازدواج برپا میکنند و موجب رشک همه کسانی میشوند که یا در آستانه جدایی هستند یا جدا شدهاند. یکی میگوید: خب، عشق گاهی طبیب روح است و میوه آن هم شور و موجب سرمستی است!
یکی جواب میدهد: البته بعضیها اسم این الکیخوشی را گذاشتهاند خوشبختی. به نظر من این کار فقط ازآدمهای ساده برمیآید!
همراه من میگوید: واقعا ماهی حرفهای زیادی برای گفتن دارد حیف که دهانش پر آب است! من سکوت میکنم چون درمان همه دردهاست! همراهم ادامه میدهد واقعا بعضی از این آقایان از مرحله دلدادگی ودلبندی حسابی پرت هستند! عشق را باید هر روز کشف کرد. عشق مکاشفه است. نه مکالمه.
تو زیبا بودی
در تو انگار چیزی بود که برق میزد
و طلا را از مس جدا میکرد
میدانستم میدانستم
این بهار که بیاید تو را چشم میزنند
روزگار غریبی است؛ عادتگریز شدهایم لابد چون تنوع انتخاب داریم چون غذاها فقط تهچین مرغ و قرمهسبزی و کباب نیست. صدها غذای دیگر به جای سفره سر میز آمدهاند. چون به جای پیکان و ژیان، صد مارک ماشین در هزار مدل خیابانها را زیر میکنند چون در یک لحظه میتوانیم با دهها نفر در دهها جای عالم همصحبت شویم که هر کدام رنگی، زبانی و نامی دارند.
کو؟ کجاست وقتی برای همراهی یا همدلی؟ چیزی اگر هست همصدایی است که بعد از مدتی نامش عادت است. حالا و اکنون روزگار یک جورهایی شده است که قلب آقای فرهاد و قلب خانم لیلی میتواند با باتری کار کند پس چه انتظاری از عاشقی، آنچه میتپد نامش باتری است.
اما و اما با همه این اماها، زندگی البته جاری است، حتی اگر فضای سبز بیسایه باشد. ما باید زاد و زندگی و عشق در روزگار کرونا را هم گرامی بداریم! دختر و پسر جوانی که روی نیمکت راز و نیاز نشستهاند میگویند آنچه مفید است، ممکن است مضر هم باشد. مثل ازدواج اما باید تجربه کرد! ما باید عاشق عاشق شدن باشیم تا زندگی هوایی بخورد! این را همه خانمها و آقایان سیب میدانند حتی در تابستانی که سی وسه پل درحسرت زایندهرود خمیازه میکشد.
اگر نامت را شنیدی و پشت سر کسی نبود
اگر سنگی به شیشهات نشست
با لبخندت کلین را باز کن
چرا که من باز آمدهام
دیوانهتر
* شعرها به ترتیب از غلامرضا بروسان و الیاس علوی



