روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | سفر به هند میتواند سختترین، عجیبترین و شیرینترین سفر شما باشد. همه این صفتها با هم! فرق میکند که در چه سطحی سفر میکنید. لوکس یا با کولهپشتی. در اولین سفرم به هند یادم هست که همسفرهایمان خانواده متنفذی در عرصه تجارت کامپیوتر بودند و دخترشان بعدها جایزه مهمی در آمریکا دریافت کرد. وقتی سوار بر تاکسی از فرودگاه بمبئی از اولین زیرگذر عبور کردیم، بوی تعفن و آمونیاک آنقدر شدید بود که همسر این آقای تاجر درجا گفت که میخواهد برگردد ایران. همین الان!
شوخی هم نمیکرد. همین خانم پس از چند روز کمکم با هند خو گرفت اما روز آخر سفرمان میمونهای بازیگوش جیپور چنان گازی از مچ دست ایشان گرفتند که کار به واکسن کزاز و هاری کشید. هند بهواقع شگفتانگیز است؛ یک اکوسیستم بسته با یکپنجم کل جمعیت جهان. با آداب و رسوم خاص خودشان، فیلمهای خودشان، غذاهای خودشان و موسیقی خودشان. کار چندانی به بقیه دنیا ندارند. طبیعتا دارم غلو میکنم اما بههرحال بهشدت بهسمت داخل کشور متوجه هستند.
حتی مهاجرانشان هم با سرسختی سنتها و لباسها و مراسمشان را حفظ میکنند. البته همانطور که گفتم به نسبت بقیه ملیتها.
در بمبئی بودیم. اتوبوس بزرگمان در شلوغترین ساعت ترافیکی این شهر در زیر پل بزرگی آنقدر ناشیانه دور زد که گیر کرد. راه پس و پیش هم نداشت. حجم اتومبیلها آنقدر زیاد بود که نمیشد به این سادگی راه برای عقب جلو کردن اتوبوس باز کرد. در هوایی که مدام گرم میشد راه به شکل کامل بسته شده بود.
صدها ماشین در انتظار باز شدن این گره کور بودند، بیآنکه حتی یک نفر بوق بزند. این امساک در بوق زدن اعتراضی را متصل کنید به بوقهای مبالغهآمیزشان بههنگام رانندگی که به یک سنت دیرپا بدل شده. اتومبیلها به هنگام سبقت از همان شروع پروسه تا انتهای پروسه یک نفس بوق میزنند. حدس بزنید میزان صدای بوقی که در فرایند سبقت گرفتن یک اتوبوس از یک کامیون هجدهچرخ شنیده خواهد شد.
اعجاب فرهنگی هندیها هرچقدر به سمت شمال و شرق میروید، غریبتر میشود. بههرحال بمبئی دروازه ورود پرتغالیها و بعد هم انگلیسیها بوده و بالیوود هم در همین شهر است. اما در سفر به شمال و یا شرق در عبور از بنگلور و حیدرآباد و دهلی شما حقیقتا در دنیایی بسیار ناآشنا حرکت میکنید. در این مناطق آشنایی هندیها با زبان انگلیسی به صفر نزدیک میشود و شما غریبانه در فرهنگی بسیار عمیق و مهیب غوطه خواهید خورد که با هیچ تجربهای در هیچ کجای دنیا قابل مقایسه نیست.
معابدی شگفتانگیز و جنگلهایی انبوه و آبشارهایی عظیم و مردمانی منحصر بهفرد و مصنوعات دستسازی که شبیه جادو میمانند. آنها که کوپن سفرهایشان را در اروپا خرج میکنند، هیچ تجربه و اطلاعی از شگفتیهای بیپایان شرق ندارند. اما این را هم بگویم که مشهورترین نماد فرهنگی و باستانی هندیها یعنی تاجمحل، در ملاقات رودررو بسیار کماثرتر از آن چیزی است که دربارهاش میگویند. بنایی بیروح که شاهجهان پس از مرگ همسر جوانش در سی سالگی به یاد او ساخت.
زن فداکاری که طی ۱۶ سال همسری اکبرشاه، ۱۴ تا بچه بهدنیا آورد و قاعدتا دیگر توانی برای زندگی کردن نداشت. آری هند برای سلیقه ما ایرانیها بیش از حد لزوم کثیف است. استانداردهای بهداشتی به هیچ گرفته میشوند، حیوانات در میان مردم میلولند و زندگی میکنند و متکدیان در موحشترین چهرهها هر لحظه در کنارتان هستند، با اینحال قدم زدن در بمبئی، رختشویخانههای بزرگ این شهر که در آن صدها نفر در آنواحد زیر نور تند آفتاب در حال شستن و خشک کردن لباسهایشان به شکلی کاملا دستی هستند، معابد مشهور مثل ویروپاکشا، کایلاسا، آکشار دام یا باغهای زیبای دهلی، قلعه سرخ نادری، موتورسواری در جزیره گوا، شهر زیبای آگرا و مهمتر از همه بازارهای محلی همه شهرهای هند، در هیچ کجای دنیا تکرار نمیشوند.
به اینها اضافه کنید تنوع غذایی خارقالعاده آنها که در هر رستوران یک کتابچه صدبرگی بهعنوان منو به شما عرضه میکنند. خوشمزهترین غذاهای دنیا بیتردید. در هند یک روز را به دلیلی در یک هتل هفت ستاره (به روایت خودشان که حتما مبالغه است) گذراندم و انگار از وسط داستانهای اگزوتیک انگلیسیها از هند اوایل قرن بیستم سر درآورده بودم. زنان انگلیسی اشرافی با لباسهای مخمل و حریر که انگار پشت صحنه یک درام عاشقانه قرن نوزدهمی را بازی میکردند و مردانی با کت و شلوارهای مشکی و پاپیون و خدمتکاران هندی در لباسهای رنگ و وارنگ. ارغوانی و آبیزنگاری و عمامههای زینتی.
شاید بخشی از دلبستگی من به هند بهخاطر آن باشد که نزدیکترین تجربه مردن را در پای آبشار ویکتوریا در ۸۰ کیلومتری شهر گوا از سرگذراندم. وقتی هنگام شنا در برکه زیبای زیر این آبشار، بهخاطر گرفتگی هر دو پایم نتوانستم تعادلم را حفظ کنم و در آب فرو رفتم و تقریبا غرق شدم و نسبتا مردم. و به شکل معجزهآسایی از عمق ده متری آن برکه بیرون آورده شدم. وقتی میشنوم که هندیها در سالهای اخیر چگونه درگیر تعصبات و خشونتهای نژادی و مذهبی شدهاند، نمیتوانم باور کنم. آن مردمان صبور و خوشخلق چگونه میتوانند به انبوهی جنایتکار بدل شوند؟



