روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری | دکتر که دندان عقلم را بیرون کشید و توی سینی انداخت، به آن جانور دست و پا دار نگاه کردم. اسم پرطمطراقی داشت اما تقریباً به درد نمیخورد. بیشتر مردم آن عقلهای نهفته هرگز بیرون نیامده را به زور و با شکافتن لثه به دنیا میآورند و مستقیم پرتش میکنند توی زبالهدانی جهان. من چند سالی با آن عقلهای هویدا زندگی کردم اما همیشه شبیه مسافری بودند که دیر یا زود باید بروند. عقل از آن دندانهایی نیست که بخواهی برایش بجنگی.
با دندان توی سینی خداحافظی کردم و با صورت بیحس به خانه برگشتم. روز اول دهانم به سختی باز میشد. یاد صبحی در دبستان افتاده بودم. توی پلهها با یکی از همکلاسیها دعوایم شده بود. اسم و قیافهاش را یادم نیست. توی خاطره صورتش وسط مقنعه طوسی خالی است و کاپشنی قرمز روی یونیفرم سورمهای پوشیده.
اسمش میتواند هلیا، آیدا، المیرا یا چیزی شبیه این باشد. احتمالاً حرف زشتی زده و من از بالای پلهها با کاپشن بنفش گفته بودم: «فلانی! دهن منو باز نکن!» و هلیا، آیدا، المیرا یا چیزی شبیه آن صدایش را کلفت کرده و گفته بود: «باز کن ببینم!» و من که رکیکترین فحشی که بلد بودم «بیششور» بود دهانم را باز نکرده و از پلهها بالا رفته بودم. بعد از کشیدن دندان هم دهانم به اندازه همان زمستان باز نمیشد.
یکی دو روز بعد درد جای خالی دندان بیشتر شد. عجیب است که نبودن یک چیز بیشتر از حضورش درد داشته باشد. توی آینه نگاهی به لثه عاصی انداختم؛ شبیه چاه دوزخ بود و احتمالاً تهش به اجساد خونی شیاطین میرسید. زخم آهسته شروع کرده بود به بسته شدن. انگار داشت دروازهای به سوی جهانی دیگر را مسدود میکرد.
موقع غذا خوردن تلاش میکردم چیزی به سمت چاه نرود اما یک دفعه درد مثل نارنجک در سرم منفجر میشد. میدویدم جلوی آینه و میدیدم یک دانه برنج روی زخمِ دوزخی نشسته. فکر کردم زخمی و رنجور که باشی حتی یک دانه ریز برنج هم میتواند این طور به خاک بیندازدت.
خندهدار است که انسان چطور میتواند در عرض چند روز تبدیل به چنین موجود آسیبپذیری شود که حتی دانههای برنج هم میتوانند شکستش دهند.روز خوب شما را نمیدانم، اما روزِ خوبِ من وقتی میآید که چاه دوزخ پر شود و دیگر چشمم به شیاطین نیفتد.



