روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: نقش نامتعارف برای من یعنی آقارحیم. آن هم در روزگاری که مرد می‌‌خواست که زن‌‌پوش شود. مردی مثل آقارحیم. آن هم در روزگاری که زن‌‌ها از دست لوطیان و جاهلون، شرم‌‌حضور داشتند از رفتن روی صحنه، این فقط آقارحیم بود که فراغ‌بال زن‌‌پوش می‌‌شد و شبانه‌‌روز تمرین می‌‌کرد که برود توی نقش زن‌‌پوش، قیامت کند. نقش زن‌‌پوشی آقارحیم اما ساده نبود، همانش هم تمرینات وحشتناکی می‌‌طلبید که آدم را ذره‌‌ذره آب می‌‌کرد.

جوری که تماشاگر نمایش هرگز حدس نمی‌‌زد که این زن‌‌پوش همان آقارحیم خودمان است؛ با آن سبیل‌‌های تا بناگوش دررفته و چهره تمام مردانه که برای ایفای نقش زن‌‌پوش، آنچنان لوندی و دلبری و نازک حرف زدن و بازی زنانه و عشوه‌‌گری را باهم تلفیق کرده که گاه بعضی جاهل‌‌ها هوس می‌‌کردند خدمتش برسند. فرم‌‌گیری یک نقش زنانه اما برای مردان قدیم، دشواری‌‌های خاص خود را داشت. باید چنان روی لبه تیغ راه می‌‌رفت که هویت ذاتی مردانه را به مرور و فقط برای چندساعتی خنثی کند و شب دوباره به شناسه واقعی و مذکر خود بازگردد.

همان آقارحیم که بدبخت‌‌ترین نمایش‌‌باز مملکت بود و در عین حال خلاق‌‌ترین‌‌شان. وقتی پیر شد، چنان منزوی شد که دیگر از خانه بیرون نرفت و همین عاقبت تلخ و سیاهش بود که باعث شد بسیاری از طنازان شفاهی ایران از انزوای وحشت‌‌انگیز او درس بگیرند و سیاه‌‌بازی را رها کنند و بیفتند توی مسیر معرکه‌‌گیری. این شکلی شد که عاقبت آقارحیم و اکبر سرشار که بنگاه شادمانی تئاترال را راه انداخته بود برای خیلی‌‌ها عبرت شد. روزگاری که اکبرآقا را به مراسم سیاه‌‌بازی و روحوضی راه ندادند او نیز منزوی شد و از درون شکست.

تمام دار و ندارش چند دانه ساز شکسته بود و یک جعبه نقره‌‌ای پر از عکس‌‌های سیاه و سفید قدیمی که پاره پوره‌‌اش کرده بود و بعد که پشیمون شده بود، با چسب نواری کج و کوله چسبونده بود. حالا آن مرد زن‌‌پوش چگونه می‌‌توانست در ترک کردن زن‌‌پوشی، برود دنبال معرکه‌‌گیری و به وقت پیری، بتواند سنگینی طاقت‌‌فرسای کامیونی که از روی شکمش رد می‌‌شود را تحمل کند؟

دو: آقارحیم از اولش هم یک سیاه بود. پدرش هم سیاه بود. پدربزرگش هم سیاه. پشت به پشت سیاه. آقابزرگش همدوره اسمال بزاز بود و از سیاه‌‌بازان شهیر عهد قجر که سمت بازارچه مروی و پامنار بساط بقال‌‌بازی راه می‌‌انداخت. یک هنرمند غریب و استثنایی که به تنهایی در چهارنقش سیاه‌‌پوش، امیرپوش، وزیرپوش و حتی مطرب دلخون به میدان می‌‌آمد. از نوچه‌‌های حسینعلی بود؛ همان دو تا داداش بقال‌‌باز که مردم از مجموع نام‌‌های حسین و علی‌‌شان، معروف‌‌شان کردند به حسینعلی. دو برادری که از دست لوطی‌‌ها و جاهل‌‌ها امنیت نداشتند و دائم از این سوراخ به آن سوراخ می‌‌خزیدند تا بساط مطربی‌‌شان راه بیاندازند.

سیر بخندند و سیر بخندانند تا شام تار این مردم نگونبخت و خمیده و تلخ‌‌چهره، به سمت روشنی گراید. بعد از آنکه اسمال بزاز با فاجعه کوری مواجه شد، پدربزرگ آقارحیم شد چشم و چراغ سیاه‌‌ها. وقتی قصه امیر ارمانوس را بازی می‌‌کرد، مردم گوله‌گوله جمع می‌‌شدند و به «بدیه سازی» (بداهه‌‌نوازی)اش یک دل سیر می‌‌خندیدند. به نان شبش محتاج بود اما وقتی در قهوه‌‌خانه باغ ایلچی یا سرپل امیربهادر بساط نمایش برپا می‌‌کرد، کل طهرون می‌‌ریختند سرش. تمام میراثش از صدها چراغ زنبوری که برای روشنی مراسم می‌‌افروخت، تنها یک چراغ زنبوری بود که به آقارحیم رسید و این ماترک تمام زن‌‌پوشی‌‌های آقارحیم شد.

سه: نقش نامتعارف برای من یعنی همان «هردمبیل» و «هردم کلنگ» که با قِر گردنِ خود در میدان حسن‌‌آباد طهران کولاک می‌‌کردند. حکایت صد سال پیش است. آن روزها که دو معرکه گیر باحال تهرانی،«هردمبیل» و «هردم‌‌کلنگ» در سنه ۱۳۰۰ مردم را چنان می‌‌خنداندند که از فرط ریسه رفتن، زهره‌‌ترک می‌‌شدند. دو دلقک معروف محله حسن‌‌آباد با آن حرکات بسیار نمکین خود که صدالبته قاطی حرف‌‌های بسیار مضحک‌‌شان می‌‌شد.

ابتدا محل معرکه‌‌گیری‌‌شان، ورودی قبرستان حسن‌‌آباد بود که با پاسکاری دیالوگ‌‌های طنازانه‌‌شان، مردم را دور خود جمع می‌‌کردند. حسن‌‌آباد یا همان «میدان ملک‌‌المتکلمین» یا همان میدان «هشت گنبد» قدیم از دست این دو، آسایش نداشت. آنها در میدان حسن‌‌آباد «قِر گردن» می‌‌آمدند و مردم برایشان غش و ضعف می‌‌رفتند. آن روزها پاتوق «هردمبیل و هردم‌‌کلنگ» درِ ورودی قبرستان حسن‌‌آباد بود. یکهو می‌‌دیدی که در پلک‌‌زدنی آفتابی شدند و با نواختن چند بشکن ترّقه‌‌آسا، نگاه جماعت را سمت خود کشاندند.

زائرین اهل‌‌قبور که در سوگ مرحومین مغفورین اشک‌‌ می‌‌ریختند ناگهان با شنیدن صدای بشکن‌‌هایی هردمبیل که به شلیک گلوله شبیه بود هاج و واج سر برمی‌‌گرداندند و نگاه‌‌شان می‌‌کردند. با همین جلب توجه مردمان سوگوار بود که شیرین کاری هردمبیل و هردم‌‌کلنگ به اوج می‌‌رسید. هردمبیل چند لحظه قبل از پایان معرکه، تماشاگران را قسم می‌‌داد که پراکنده نشوند: «شما را به سر بریده امام حسین اگه داغون بشین.»

جماعت در آمپاس اخلاقی قرار می‌‌گرفتند و همچنان دور حلقه می‌‌ماندند و هردمبیل دومین قسم و آیه‌‌اش را رو می‌‌کرد: « شما را به دو دست بریده حضرت‌‌عباس، دست راست‌‌تونو بلند کنید.» جماعت دست راست بلند می‌‌کردند و سومین قسم هردمبیل شکل می‌‌گرفت: «دست‌‌تونو راست بذارین توی اون جیبی که پول دارین.» آخرین و شدیدترین قسم هردمبیل در مرحله چهارم ادا می‌‌شد: «حالا هرچی کرم‌‌ات هست از جونت بِکَن، بیار بیرون.» و در چشم به هم زدنی، چنگه‌‌های پر از پول بود که از جیب‌‌ها بیرون می‌‌آمد.

حالا نوبت هردم‌‌کلنگ بود که کلاه نمدی‌‌اش را از سر بردارد و همچون کاسه در دست بگیرد و جلوی دست‌‌های جماعت تماشاگر، دور بزند. هرچه کلاه پرسکه‌‌تر می‌‌شد هردمبیل هم با دعاهای نمکین خود از پول‌‌دهندگان تشکر می‌‌کرد. هر کس را به فراخور حالش و احوالش. مثلا اگر پیرمرد بی‌‌دندانی پولی در کاسه هردم‌‌کلنگ گذاشته بود تکیه‌‌کلامش این بود که «خدا دندونت بدَد.» یا چنانچه لحاف‌‌فروش دوره‌‌گردی که زیر سنگینی لحاف‌‌ها خم شده بود چند شاهی بر کاسه هردم‌‌کلنگ می‌‌انداخت با این دعای هردمبیل مواجه می‌‌شد که «خدا از لحاف‌‌کِشی نجاتت بدَد.» او برای تک‌‌تک خرکَن‌‌ها، چاه‌‌کن‌‌ها، آژان‌‌ها و گَوَن‌‌فروش‌‌ها دعایی مخصوص داشت.

وقتی تماشاگران گذری قبرستان حسن‌‌آباد، کلاه هردم‌‌کلنگ را به قّد توان خود پر می‌‌کردند حالا نوبت متمولین محله حسن‌‌آباد بود که هردمبیل و هردم‌‌کلنگ را با دستخوش‌‌های ارزشمندی خوشحال کنند. هردمبیل که از دار دنیا نه زنی داشت و نه بچه‌‌ای، وقتی پول‌‌ها را برای شمارش از کلاه هردم‌‌کلنگ بیرون می‌‌ریخت فقط عایدی روزی سی شاهی (یک ریال و نیم) را برای خرج و برج روزانه خود برمی‌‌داشت و بقیه پول را بین گدایان پیر و وامانده و بیماران عاجز و درمانده حسن‌‌آباد تقسیم می‌‌کرد.

چهار: نقش نامتعارف نمایشگران بدوی ایران برای من همان هردمبیلی بود که غیر از معرکه‌‌گیری‌‌ها، خوش‌‌محضری‌‌ها و استندآپ کمدی‌‌هایش، کلک‌‌های دیگری هم داشت. یک روزهایی چند گدای کم‌سال و چند مریض تراخمی و چند افلیج را توی پیاده‌‌رو جمع می‌‌کرد و در حالی که خود پشت آنها ایستاده بود هنگام عبور رهگذران، با پس‌‌گردنی در سر و گردن آنها می‌‌نواخت و خطاب به عابران فریاد می‌‌زد: «ای آقایونا به این اولادای کور و کچل و قد و نیم‌قد من رحم کنید.»

بعد از آنکه عابران سکه‌‌ای در مشتش می‌‌گذاشتند هردمبیل همه پول‌‌ها را در شلوار گدایان می‌‌تپاند و آخر سر هم سر و صورت آنها را می‌‌بوسید بابت پس‌‌گردنی‌‌هایی که از دستش خورده‌‌ بودند و خوشحال به سمت خانه و زندگی‌‌شان روانه می‌‌کرد. این همان هردمبیل بود که خودش نیز مثل نامش، نامتعارف به دنیا آمده بود. مردی با عبای بلند که زیر عبا، قبایی کوتاه و شلواری بلند به تن می‌‌کرد و در بذله‌‌گویی، حاضرجوابی، تیزهوشی و نکته‌‌سنجی رودست نداشت. طناز بلندبالا و چهارشانه‌‌ای که سر بزرگ و گردی داشت و دارای گردن ستبر و بلندی بود، صورتی گرد و گوشت‌‌آلود هم داشت والبته چشم چپش هم اندکی تاب برمی‌‌داشت.

بعضی وقت‌‌ها که برنامه جوکر را تماشا می‌‌کنم می‌‌گویم خدایا اگر هردمبیل بود اول می‌‌شد. مردی که در تمام عمرش همه را ‌‌خنداند و خود لب به خنده‌‌ای نگشود. سرنوشتش هم چنین بود که یک روز تبدیل به قطره‌‌ای آب شد و در زمین چکید. حسن‌‌آبادی‌‌ها هرچه و از هرکه سراغش را گرفتند بی‌‌خبر ماندند. گدایان و مسلولان از زوج هنری و رفیقش «هردم‌‌کلنگ» شنیدند که هردمبیل برای زیارت امام غریبان به خراسان رفته و برنگشته است. دیگر هیچ‌کس او را در میدان ملک‌‌المتکلمین ندید و هردمبیل هرگز به هشت گنبد برنگشت.

پنج: هردمبیلی که رفیق شفیق هرچه فالگیر و رمال و جن‌‌گیر و قاری و ملولی و نوحه‌‌خوان و قلندر و مارگیر و مسئله‌‌گو در طهران بود دیگر هرگز نه در تماشای خیمه‌‌شب‌‌بازی دیده شد و نه در نمایش جنگی قوچ‌‌ها و نبرد خروس‌‌های معرکه‌‌گیران تهرانی. نه در نبرد پهلوان کچل با خرس‌‌ها به چشم خورد و نه در معرکه لوطی غلامحسین دیده شد. حتی در مراسم نمایش اکبر خرسی هم جایش خالی ماند. او نامتعارف‌ترین بازیگر معرکه‌‌های نمایشی پایتخت بود.

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.