روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا من تا امروز فکر میکردم که بعضی چیزها دست خود آدمه… مثلا اینکه تصمیم بگیری روز شادی داشته باشی… یا مثلا تصمیم بگیری چیزی عصبانیت نکنه و به اعصابت مسلط باشی… اصلا طبیعت انگار نشسته و منتظره ببینه تو چی تو مغزت میاد، کل گردش روزگار رو به طریقی جلو ببره که در جا به غلط کردن بیفتی و بری رو همون ریلی که بودی…
مثلا همین امروز… سر صبح که از خواب بلند شدم، یک اشتباهی کردم و اونهم این بود که قبل از اینکه سر از بالشم بردارم، به خودم گفتم امروز باید روز خوبی برام باشه و از همین سر صبح باید با انرژی مثبت شروع کنم و هیچ چیزی نباید عصبانیم کنه…خب، همون زیر دوش اول صبح که بند بند بدنم یخ زد و آب گرم لولهها قطع شد، باید میفهمیدم که راه رو اشتباه اومدم و باید خیلی سریع خودم را از بیراههای که در درونش انداختهام، نجات دهم…
ولی این پیغام طبیعت رو جدی نگرفتم و بیشتر به چشم یک امتحان بهش نگاه کردم… بنابراین سعی کردم با لبخند و همراه با لرزش کلیه جوارح بدن، آبی به خودم بزنم و هرچه سریعتر حمام را ترک کنم… همانطور که می لرزیدم، یک تصمیم خام و کودکانه دیگری گرفتم که بهجای قهوه، با گلگاو زبون روزم رو شروع کنم…
خب، این عملیات هم با شکست مواجه شد… هنگامی که بر اثر لرزش دستم که بهخاطر سرمای حمام بود، لیوان گلگاو زبون رو برگردوندم روی خودم، با حولهای که نصفه و نیمه تنم بود، نباید اونجور بالا و پایین میپریدم… البته فکرش رو هم نمیکردم که دست و پایم اینقدر در فرمان خودم نباشند و خودشان برای خودشان تصمیم بگیرند و پای چپم به حوله گیر کند و به پای راستم، پشتپا بزند… ولی پیش میاد دیگه…
مشخصه که من باز هم از رو نرفتم و لنگلنگان و با تمام توان، تصمیم داشتم روزم را با لبخند و اطمینان از اینکه هیچ چیزی نمیتونه ناراحتم کنه بگذرونم…من فکر میکنم که طبیعت میتونست یه مقداری با من مهربانتر برخورد کنه، نه اینکه تا پایم را از خونه بیرون گذاشتم، یک دوست سی سال قبل رو ببینم که در اوج موفقیت بهدنبال کار و زندگیاش بود و از قضای روزگار، جلوی من ظاهر شده بود و از بد حادثه، یک ساعتی هم بیکار بود و متاسفانه خیلی هم فضول تشریف داشت و مدام سوال میکرد و میخواست بدونه این دوست قدیمیاش در این سی سال چه کرده و چه قلهای از قلل موفقیت رو فتح کرده…
جمعبندی سی سال گذشته، بیشتر از اینکه اون رو متعجب کنه، خودم رو ناراحت و افسرده کرد… خیلیوقت بود که به زندگیم اینجوری از بالا نگاه نکرده بودم و اینجوری پی به اوضاع خرابم نبرده بودم… بهخصوص در کفه ترازویی که یک ورش، موفقیتهای این خروس بیمحل رو گذاشته بودن…
بگذریم… این یکی رو که از سر گذروندم، شروع کردم با خودم حرف زدن و روحیه دادن به خودم:- «بیخیال بابا… آخر سر همه تو یه وجب خاک میخوابیم… حالا شده دیگه… این یارو هم کلی شانس آورده… وگرنه خودش که جربزهای نداره… تو همین که تنت سالمه برو خدارو شکر کن… اصلا همین که میتونی الان راه بری و از این هوا لذت ببری، بزرگترین نعمته… طبیعت، این مردک رو گذاشت جلوی راهت، تا تو به داشتههات فکر کنی و قدر بدونی… اصلا این یارو…»
خب، راستشو بخواین، دیدن این دوست نازنینم خیلی فکرم رو مشغول کرده بود. البته فقط به جنبههای مثبت داشتم فکر میکردمها… به همین خاطر هم اصلا متوجه چاله جلوی پام نشدم. درسته که مچ پام پیچید، ولی دیگه از کجا باید میدونستم موبایلم بخوره زمین، خرد میشه. درد پا، هیچی… با غمانگیزترین حالت تهران چهکنم؟ قیمت تعمیرات گوشی رو عرض میکنم…
شب، همچون سربازی زخمی، به سنگر خانه برگشتم… راستشو بخواین مقداری لبخند زدن برایم سخت شده بود. ولی کشف بسیار مهمی کردم. اون هم گفتن این جمله بود: «غلط کردم بابا… غلط کردم… نخواستم.»آقا به طرز معجزهآسایی، همهچیز خوب شد… اصلا انگار، طبیعت، لَنگ همین یه جمله بود. نشون به اون نشون که آب گرم لولهها وصل شد و یک حمام دلچسبی رفتم…آقا از فردا صبح همین کار رو میکنم… یه ابراز ندامت کلی و فراوان از همهچیز میکنم و بعد از یه قهوه، بدون هیچ تصمیم خاصی میرم دنبال زندگی.



