روزنامه هفت صبح، مرجان فاطمی | مسافرت برای من با ده تا صلوات شروع میشد. صلوات نه برای اینکه سالم به مقصد برسیم چون توی آن سنوسال اصلا به این گزینه سالم نرسیدن، فکر هم نمیکردم. صلوات برای این بود که وقتی پنج نفری در ترمینال میدان آزادی از تاکسی پیاده میشویم و دو ساک مشکی و قهوهای را میکشیم تا نزدیک اتوبوسها، بهمان نگویند اتوبوس تهران چالوس همین الان حرکت کرده و بعدی تا ۹ شب راه نمیافتد.
ده تا صلوات میفرستادم و ده تای دیگر را نگه میداشتم برای وقتی که روی صندلی اتوبوس مینشینم و آقای راننده میدان آزادی را دور میزند. نذر و نیازها در صبح روز سفر از الزامات بود اما همیشه هم جواب نمیداد. فرق ما با بقیه دوستان و اعضای فامیل همین بود. آنها مدتی فکر میکردند و بعد تصمیم میگرفتند بروند شمال و بعد از بستن ساکها و گذاشتن چمدانها جلوی در، حتما میرفتند اما تصمیمگیری برای ما تازه اول راه بود. ما برعکس همه، تصمیم میگرفتیم، ساکها را میبستیم و تا ترمینال هم میرفتیم اما هیچوقت مطمئن نبودیم که بالاخره رنگ شمال را میبینیم یا نه.
وقتهایی که مطمئن میشدیم اتوبوس رفته و دیگر خبری از گزینه بعدی نیست، احتمال رفتنمان تقریبا به یک درصد میرسید چون در اکثر مواقع بابا با رانندههای سواری کنار نمیآمد و وقتی هم که پای «با این لکنته میخوای مسافر ببری؟» و «این ماشین تا کرج هم نمیره.» و «من جون بچههامو نمیدم دست این راننده شیرهای» و «امکان نداره بذارم یکی دیگه رو هم سوار کنی» به میان میآمد دیگر همان یک سر سوزن امید هم وجود نداشت. فقط میماند ماشینهای بنز اُس و قُسدار که بابا به لحاظ امنیت قبولشان داشت که آنهم به محض اعلام قیمت به «پول خون باباشون» ختم میشد و تمام.
نتیجه هم این بود که ساکهای مشکی و قهوهای فرو روند توی صندوق تاکسی ترمینال و راننده برمان گرداند خانه. مینشستیم دور هم و درحالی که ساندویچهای کتلتی را که قرار بود توی «سیاهبیشه» گاز بزنیم، از توی کیسههایی خیسخورده و پر از گوجه لهیده در میآوردیم، به صحبتهای مامان با یکی از آن فامیلهای خوشبختی که لب دریا نشسته بود و بلال گاز میزد گوش میدادیم. صحبتهایی که تهش میشد ابراز امیدواری مامان برای اینکه فردا صبح زودتر راه بیفتیم تا حتما اتوبوس پیدا کنیم یا آرزوی خوشگذرانی برای آنها چون دیگر معلوم نیست کی برویم.
بعدتر که بزرگتر شدم فهمیدم همان زمان هم همه به ترمینال زنگ میزدند و زمان حرکت اتوبوس را چک میکردند. هیچوقت نفهمیدم چرا هیچکس در خانه ما نبود که گوشی را بگیرد دستش و یک تلفن ناقابل به ترمینال بزند. یا نمیدانستند یا ترجیح میدادند روی همان اصل نذرونیاز قبل از سفر پایبند بمانند.
این شرایط سفر رفتن در خانواده ما طبیعی بود و در نود درصد مواقع کسی اعتراضی هم نداشت. پروسه کشیدن ساکها تا دم اتوبوس و برگرداندنشان به خانه آنقدر عادی جلوه میکرد که جز من صدای هیچکس درنمیآمد و خبری از کلافگی و اعصابخردی هم نبود.
در یکی از روزهایی که اتوبوس جوابمان کرده بود، درست وقتی در اوج نا امیدی بودیم و داشتیم میرفتیم شانسمان را با سواریها امتحان کنیم، شاگرد راننده صدایمان زد و گفت پنج مسافر منصرف شدهاند و حالا جا برایمان باز است.
نمیدانم چندبار دیگر در زندگیام آن شرایط رویایی را تجربه کردهام اما خوب یادم است آن روز، عوض ده تا صلوات باقیمانده بیست تا فرستادم و تصمیم گرفتم از بار بعد روی بیست به بالا کار کنم. اتوبوس از تهران خارج شد و درحالی که داشتم خودم را با مایو و قمقمه و سطل رنگی وسط ساحل تصور میکردم تلق و تلوقی کرد و ایستاد. طول کشید تا فهمیدیم اتوبوس خراب است و بیشتر از این جلو نمیرود. مثل آوارهها دورتادور اتوبوس راه میرفتیم و میشنیدیم که قرار است اتوبوس کمکی بیاید و اصلا جای نگرانی نیست.
جای نگرانی بود چون اتوبوس کمکی از شمال میآمد و قرار بود برمان گرداند تهران. ساعت هشت شب، درحالی که ساندویچهای کتلتمان را هم همانجا وسط راه خورده بودیم و خوراکی دیگری در خانه نداشتیم، نشستیم دورهم و به دیالوگ مامان با یکی از آنهایی که مشغول باد زدن جوجهکباب بود گوش دادیم. بعد هم بلند شدیم مایوهایمان را همانطور که تا کرده بودیم برگرداندیم توی کشو به این امید که شاید دفعه دیگر بختشان بزند و رنگ آب را ببینند.



