روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: چونگچینگ. شهر «شبهای بارانی چین». ۲۰۰۴٫ جام ملتهای آسیا. سه روز است وقت و بیوقت صدایی شبیه چیکچیک توی مغزم رفته و دیوانهام کرده. صبح و ظهر و شب و نیمهشب. به تناوب. چیکچیک. چیکچیک. با مهدی هماتاقم که از برادر نزدیکتریم بههم. هی میگویم این چیکچیک چیست خوابم نمیبرد؟ میگوید هیچی بخواب. از آنهاست که آدم را مثل آب خوردن سرکار میگذارد. یکجوری که آدم آخرش از سرکار گذاشتهشدنش لذت هم میبرد. هتل خبرنگاران ایرانی در شهر چونگچینگ اعصابم را خرد و خاکشیر کرده است.
بیشترش مال این است که هیچیاش را نمیتوانم بخورم. مرغ و تخممرغش را هم که میخورم، لقمه توی دهن، میدوم تا دبلیو سی که بالا بیاورم. عین گرگ گرسنه کمین کردهام دنبال بچههایی که نان خشک از تهران آوردهاند. فکر میکنم در آن دو هفته فقط یکبار کنتاکی خوردهام که آنهم صددلار به تاکسی دادهایم که یک وعده غذا بخوریم. یک ژوئیه مزخرف است که یک مشت خبرنگار ایرانی که دادکان دلش سوخته و همهشان را برداشته به چین آورده تا از جام ملتها گزارش تهیه کنند از هیچ خلافی مضایقه نمیکنیم. همسفری مهدی حرف ندارد و بسیار خوش میگذرد.
فقط دو چیز کلافهمان کرده است. یکی بدغذایی که نمیتوانم جیرجیرک و مار و میمون بخورم، یکی هم صدای مسخره چیکچیکی که نمیدانم از کجای اتاق دو تختهمان میآید شب و روز. اتاقی که تقریبا تبدیل به پاتوق شده و همه به آنجا سرک میکشند. همایون بهزادی قربانش بروم، دم در آنقدر از خاطرات قدیم فک میزند که تقریبا از دستش ذله شدهایم. حدادپور موهای سرم را کوتاه میکند. شاهین رحمانی صدای علی دایی را تقلید میکند. و کلکل بامزه مهدی و فرشاد به کهکشانها رسیده است. خوشبختانه بازی اول را سه تا به تایلند زدهایم و حالمان خوش است. البته کم مانده بود اینجا هم قسر دربرویم. چون هر سه گل را در ۲۰ دقیقه آخر زدهایم.
دو: صبحها با مهدی میرویم بازار عتیقهبازهای چونگچینگ که در یک محله پرت است و چیزهایی میخریم که در قوطی هیچ عطاری پیدا نمیشود. شبها خیلیها دنبال اتاق ماساژهای گیاهیاند که اولینبار است دارند از نزدیک میبینند و خودشان را خفه میکنند. خلاصه هر کس از هر خلافی که طالب است کوتاه نمیآید. آخوند علیپور همهاش در حال چشم نازک کردن است. بیشتر شبها که با گنگ چهار، پنج نفریمان در ساعت ۳ نیمهشب به هتل برمیگردیم حاج غلامحسین را میبینیم که با برادر دیگری جلوی هتل ایستادهاند و نرمش میکنند.
مهدی هم عین دزدی که چوب را برنداشته خودش را لو میدهد، به محض اینکه چشمش به آنها میخورد، ادای دوندههای نیمهاستقامت را درمیآورد و استایل تمرین دوومیدانی میگیرد که به برادرها ثابت کند ما ۴ ساعت است همین پشت هتل داریم ماراتن میدویم و بدنسازی میکنیم. حاج غلامحسین به رویمان نمیآورد که من سیگار به دست چگونه میتوانم چهار ساعت بدوم. مهدی به برادرها میگوید خسته نباشید حاجآقا و من از فرط حرص، دلم میخواهد با یک پسگردنی حالش را بگیرم و بگویم مرد حسابی تو فکر میکنی این برادرها اینقدر قاقند که نمیفهمند ما چهمان است؟
کنار حاج غلامحسین یک برادر دیگر است که بعدها در پروازی مشکوک از دست میرود. مهدی هنهنکنان جلوی هتل میرسد و حاج غلامحسین را زوری میآورد به اتاق که قبله را نشانمان دهد. همچنان طالب یک فقره دمپایی خیسم که بزنم پشت گردنش؛ «آخر نماز بزند به کمرت. چکارشان داری»؟
سه: سه روز است وقت و بیوقت صدای چیکچیک از اتاق میآید. قطع هم نمیشود. هی میگویم مهدی این صدای چیست که دیوانهام کرده؟ میگوید «لابد یاکریمها هستند که نوک میزنند به شیروانی». «دیوانه اینجا توی چونگچینگ یاکریم چکار میکند؟» لو نمیدهد اما چند روزی است که پشت چشمش شیطنتی خوابیده است. میدانم یک رازی با این چیکچیک دارد که لو نمیدهد. بازی دوم را رفتهایم استادیوم چونگچینگ و مقابل یک عمان قلدر به میدان رفتهایم که من از بازی مدرنشان خیلی خوشم آمده است.
با هزار مصیبت ۲-۲ کردهایم و خمار به هتل برگشتهایم. حالا دیگر سوژه جماعت خبرنگار دعوای رحمان و بداوی در داخل میدان است که باورمان نمیشد و نشده است. بهنظرم مهدی در آن بازی نشسته بود کنار ما در جایگاه خبرنگاران و داشت با تله و واید عکاسی میکرد. فرتفرت سیگار میکشیدیم که یکهو گردگیری این دو بازیکن آغاز شد و مهدی داشت توپ را تعقیب میکرد که از جلوی دروازه ما دور شده بود. ناگهان با سقلمه زدم به پهلویش و گفتم «اینارو، اینارو ببین». مهدی داشت صحنه را از دست میداد که جنگ داخلی روی چمن تمام شد.
عجیب است که من از قدیم عادت دارم که گهگاهی هنگام تماشای بازیها توپ را رها میکنم و میچرخم در صحنههای بدون توپ. انگار این صحنه را هم بو کشیده بودم. توپ وقتی به زمین عمان برگشت خورد این دو باهم گلاویز شدند. تا آمدم به مهدی سقلمه بزنم صحنه از دست رفت. نیم ساعت اول را خمار خمار بودیم که ایران با همه ادعایش دو گل خورده بود و نیمساعت آخر را توپِتوپ که نتیجه را دو-دو کرده بودیم. به هتل که برگشتیم باز صدای چیکچیک میآمد و از گرسنگی داشتم میمردم.
یکدانه سوشی توی مترو خوردیم که آن را باز بالا آوردم. بازی آخر هم که با ژاپن صفر-صفر کردیم، برگشتیم هتل. دیدم شاهین دارد از تلفن داخلی اتاق ما در هتل، ادای علی دایی را درمیآورد و ایستگاه یکی از عکاسان را که بهشدت عاشق دایی بود گرفته است. چنان گرفته است که طفلی عکاس پا شد رفت هتل تیم ملی که ببیند علی چهاش است. من خودم اگر با چشم خودم شاهین را نمیدیدم باورم نمیشد که این دایی نیست.
چهار: فکر کنم ایران با بیش از ۴۰ خبرنگار، بیشترین روزنامهنگار را با خود به چین آورده بود و در هتلی جدا از تیم ملی جا داده بود. یعنی دادکان هر کس را که من بمیرم زده و نزده بود، برداشته بود آورده بود که در سایه تیم ملی عشق کنند. من در تاریخ فوتبال ایران هرگز به یاد ندارم اینهمه خبرنگار از ایران به یک مسابقه اعزام شوند. خبرنگارانی که عشق دنیا را میکردند. صبحها توی بازار بورس لباس میچرخیدیم و آنقدر نایلونهای بزرگ دستمان بود که عادل هر وقت میدید سرش سوت میکشید. عصرها توی بازار عتیقهجات در پرتترین حاشیه شهر چونگچینگ که امکان ندارد پای یک ایرانی هرگز به آنجا برسد وول میخوردیم و شبها هم که کلا مرخص.
ساعت سه نیمهشب به هتل برمیگشتیم و حاج غلامحسین و برادر پروازی را میدیدیم که دارند جلوی هتل حرکات کششی انجام میدهند و مهدی برای اینکه ایز گم کند از دور حالت دوندههای دوهای نیمهاستقامت را میگرفت و هنهنکنان به هتل میرسید و دم هتل جوری حرکات سوئدی تمرین میکرد که برادرها فکر کنند ما تا نیمهشب در حال بهجا آوردن فریضه ورزشیم. باز به اتاق برمیگشتیم و روی تختها دراز میکشیدیم و اجناس خریده شده را بازبینی میکردیم که چقدر نسبت به تهران مفتاند. لامصب صدای آن چیکچیک میآمد و دیوانه میشدم و مهدی میگفت چکارشان داری صدای نوک زدن یاکریمهاست. چیکچیکها چنان به تناوب بود که چند ساعتی میآمد و بعد چند ساعتی قطع میشد. فردا دوباره چیک چیک چیک.
پنج: ظهر مشغول خواب لذیذ نیمروزی بودم و تازه از بازار عتیقهبازها برگشته بودیم و بچهها کلی وسایل آنتیک کف رفته بودند و من حتی از این کار هم عاجز بودم که باز آن صدای چیکچیک بلند شد. مهدی در اتاق نبود و تنها روی تخت دراز کشیده بودم. پا شدم دنبال یاکریم بگردم پیدا نکردم. گوشه گوشه اتاق را گشتم. رسیدم به حمام. در را که باز کردم پشت نایلون سراسری وان، یک سایه نشسته دیدم که فندکی روشن در دست دارد و یک سیخ کوچک و یک لوله خودکار بیک. یک لحظه چشم تو چشم شدیم. طرف خندهاش گرفت. گفت آقا بخدا مهدی اجازهاش را داده است.
یک لحظه شمر بن ذیالجوشن میشوم. پرتش میکنم بیرون از اتاق. در را میکوبم. چنان عصبی و بیادبانه که فردایش وقتی در فرودگاه چونگچینگ میبینمش ازش خجالت میکشم. مهدی را هم میگیرم به باد فحش. پقی میزند زیر خنده و میگوید «یاکریمهای چین هم لو رفتند؟» میگویم کثافت پس این صدای فندک بود که اینهمه مدت از اتاق ما میآمد و تو نگفتی به من؟ میگوید «آخر گناه داشت همکارم. نه که هماتاقیاش غریبه بود؟ ناجوانمردی نبود اگر توی وان حمام بهش مکان نمیدادم؟» میگویم تو میدانی چین برای مواد حکم اعدام دارد؟ میگوید «وای مجسم کن تو و مرا گرفتهاند و دارند میبرند اعدام، این فرشاد چقدر میخندد»؟!
شش: این خلافترین کاروان خبرنگاران ایرانی در طول تاریخ بود که من هم گناهش را به گردن میگیرم. مایی که در هیچ سفری از دست حراستیها امان نداشتیم این بار فضا آنقدر باز بود که با پشت افتاده بودیم توی دیگ عسل. به نظرم همگی بابت آن سفر یک عذرخواهی به دادکان بدهکاریم که توی رویمان نزد تا روز آخر و یکهو خبر رسید که از تهران دستور آمده همه مخبرین باید دیپورت شوند به وطن. حالا دیگر بهانه دیپورت دستهجمعی ما این نبود که توی بازار ولوییم یا با رسپشن هتل معاشرت میکردیم، یا شبها ماراتن میدویم.
ظاهرا اوضاع وقتی دودآلودتر شد که گروهی از خبرنگاران قالیبافی که با دوم خردادیها متخاصم بودند خبری مخابره کردند مبنی بر اینکه آنها دارند خبرها را به رادیو فردا میدهند. گویا برادران دوم خردادی یک روز یادشان رفته بود کامپیوتر پرسسنتر را خاموش کنند و بچههای ایپنا فهمیده و خبرش را به تهران گزارش داده بودند. حالا دیگر دادکان بیچاره تصمیم گرفته بود گلّه خبرنگاران را برگشت بدهد تهران و ما داشتیم توی فرودگاه چونگچینگ چایی میخوردیم و خودمان را قانع میکردیم که خوب شد برگشتیم، چون دیگر از دست غذاهایشان ذله شده بودیم.
البته اینجا هم هر روزنامهای که پول داشت هزینه خبرنگارانش را پرداخت که برای تهیه گزارش از مرحله نهایی و فینال، از چونگچینگ به پکن بروند و ما پاپتیها عاطل و باطل به تهران برگشتیم. حالا در پرواز برگشت، منی که قریب ۱۳ کیلو در دو هفته لاغر شده بودم نمیدانستم غذای هواپیما را چگونه دولپی بخورم و همایون چند ردیف عقبتر اشاره میداد که برویم توی توالت طیاره سیگار بکشیم. وقتی سیگاریها دم توالت صف کشیدیم خیلیزود آلارم حریق هواپیما بهصدا درآمد و مهماندارها زرد کردند و همایون پیشنهاد داد هر کدام یک کیسه زباله پیدا کنیم و تویش بدمیم و بعد دودها را یواشیواش خالی کنیم. با اینکه مهماندارها از دستمان کلافه شده بودند ولی خوشبختی در این بود که دیگر صدای چیکچیک نمیآمد و یاکریمهای چینی قصد نداشتند مرا سرکار بگذارند.



