روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا من کلا از شانس، تخلیهم… چه روی زمین، چه روی هوا. برای انجام کاری، سفری یک روزه به قشم داشتم. سوار هواپیما که شدم، دیدم صندلیام در ردیفی دو تایی ست و جایِ من کنار پنجره. با ذوق نشستم و آماده شدم که از دیدن مناظر بیرون، کلی لذت ببرم. البته از شما چه پنهان، نیم نگاهی هم به مسافران داشتم که چه کسی کنارم مینشیند. خب، البته آقایی حدودا ۳۰ ساله نشست. بگذریم…
ایشون به محض اینکه جاگیر شد، شروع کرد زیر لب حرف زدن. اول خیلی جدی نگرفتم. ولی بدون اینکه هیچ علاقهای داشته باشم، جملاتش، واضح و واضحتر میشد:- « هیچی نیست. هیچی نیست. ما اصلا رو هوا نمیریم. این اتوبوسه… این اتوبوسه. چشماتو ببند تا برسیم… راننده الان راه میفته…»از جملاتی که میگفت، فهمیدم حسابی ترس از پرواز داره. هواپیما که راه افتاد آماده پرواز بشه، جملات همسفر من هم تاکیدیتر میشد: « اتوبوس داره از پارکینگ درمیاد… راننده دنده عقب رفت… راننده داره اتوبوس رو راه میندازه…»
خیلی دوست داشتم کمکش کنم.
ولی ظاهرا اوضاعش، خرابتر از این حرفها بود. همه چیز آروم بود که ناگهان صدای خلبان اومد. خوش آمد گفت و درجه هوا و مدت زمان پرواز و ارتفاع رو توضیح داد و خیال این دوستمون رو قشنگ راحت کرد که این اتوبوس نیست. نفسهاش به شماره افتاده بود که خلبان، تیر خلاص رو زد: « بعد از بلند شدن از باند، هواپیما تکانهایی دارد که به دلیل تغییر دماست و نگرانکننده نیست…» - « اِ… آقا دست منو چرا گرفتی؟»
دست من رو چنگ گرفت و به خودش توضیح میداد که اتوبوس قراره سرِ پیچ تکون بخوره. همینجور که دستمو از دستش خلاص میکردم گفتم: «میخواین بهتون قرص آرامبخش بدم اگه میترسین؟»
- « از دیشب تا حالا صد تا قرص خوردم… فایده نداره… » دنبال یه جملاتی میگشتم که آرومش کنم و موفق شدم بدترین و نابودکنندهترینها رو انتخاب کنم: - « ترس نداره بابا… الان که هواپیما بلند شد، بیا از شیشه، منظره رو ببین و لذت ببر. ماشینها کوچیییک میشن… آدمها کوچییییک میشن… ساختمونها قدِ یه قوطی کبرییییت میشن…منظره بالای ابرها…» صداش دیگه در نمیومد.
فکر کردم خیلی موثر بوده حرفهام. برگشتم نگاهش کردم که دیدم عرق کرده و رنگش، همرنگِ بدنه هواپیما شده. قشنگ تصویر اتوبوس رو از سرش انداخته بودم.با حرفهایی که زده بودم و تکانهایی که هواپیما میخورد، دیگه هر چی «اتوبوس، اتوبوس» میکرد، فایدهای نداشت و قرصهای آرامبخش بود که پشت سر هم میریخت تو حلقش…
- « آااااقااا… نخور این آت و آشغالها رو… به خودت مسلط باش. مبارزه روانی بکن با این ترست…ضعف نشون نده از خودت عزیزم… ببین من چه حالی میکنم.»همونجور که یه نگاهم به بیرون بود و از دیدن مناظر لذت میبردم، با این دوستِ جدیدم هم حرف میزدم و به عنوان یک انسانِ قوی، سعی میکردم کمکش کنم. تصمیم گرفتم حرف رو عوض کنم تا حواسش رو از پرواز و توضیحات خلبان که : « الان بالای دریاچه نمکیم » و « الان بالای اصفهانیم » و « الان تکانهای شدید داریم » و … پرت کنم:
- « خب… بفرمایین شغل شما چیه؟» / « من دامپزشکم…» / « به به… به به… آااافرین… چرا قشم تشریف میبرین؟» / « من تخصص مار دارم… برای نگهداریِ یک گونه خاص از مارها در یک محل حفاظت شده، ماموریت دارم…» همین که اسم اون موجودِ منفور، که نمیخوام دوباره اسمش رو بیارم، اومد، احساس کردم تمام تنم شروع به خارش و لرزشِ همزمان کرد…
- « خب حالا… خب حالا…نمی خواد اسمش رو بیاری. دیگه چه خبر؟» / «اسم مار رو ؟» / « آقا نگو اسمشو…» / « اِ… از مار میترسی؟» / « والا… یه مقدار فوبیا دارم. از بچگی… حالِ غش پیدا میکنم. فقط دیگه نگو…» / «وااای … نگووو… اینقدر موجوداتِ نازنینی هستند. اسمشون بد در رفته. همین که دور دست و گردنت میخزن…»
خیلی خوب شد از این پاکتهای تهوع، جلوی دستم بود… - « آقاااا … من میگم اسمش میاد، حالم بد میشه… شما حرکاتش رو برام توصیف میکنی؟» / « آخه خیلی ماهن..» / « آره خیلی… من مشکل دارم.»چشمهامو بستم و سرمو تکیه دادم به صندلی تا یه خورده حالم سر جاش بیاد. نمیدیدم این « فوبیایِ پروازِ مار باز» داره چیکار میکنه. فقط صداش اومد که : «اینو ببین…»
چشمهامو که باز کردم، گوشیِ موبایلش جلو صورتم بود. عکسِ خودش بود که یه دونه مارِ زشت زرد رنگِ بد قواره رو دور گردنش پیچیده بود و به دوربین میخندید.بعد از کشیدنِ جیغی که منجر به اعلام وضعیت اضطراری در هواپیما شد، تمام آرامبخشهامو خوردم…به دلیل این که آدم عقدهای هستم، در هنگام فرود، تمام صحنههای زیبای خلیج همیشه فارس رو از پنجره هواپیما، فریم به فریم، با صدای بلند براش توضیح دادم…



