روزنامه هفت صبح، دکتر امیررضا مافی | من فرشها را خیلی دوست دارم و هر جا که میروم، اولین چیزی که نگاهم را جذب میکند، فرش است. در فرشها نقشها همیشه جلوهگری میکنند، اما نقشهای بیزمینه، مثل بازیگران بیصحنهاند. اصلا نقش بیزمینه شاید ممکن نباشد. ما خیلی وقتها از زمینه غفلت میکنیم و مدام ناراحتیم که چرا در قضاوتهایمان سوار بر امواج میشویم و خودمان به درستی معانی را تشخیص نمیدهیم.
این روزها، به مدد شبکههای اجتماعی و رسانههای فراگیر و البته واقعیت متورم که در پی هر امر داغ شده (ترندی) میآید، بیش از هر دوره تاریخی دیگری، بحرانهای سیاستزدگی، دو قطبیسازیهای پی در پی، اظهارنظرهای شتابزده و به عبارت سادهتر بیمعنایی در عین حضور واژگان، به اوج خود رسیده است. در جهان کنونی، همه امکان بیان عمومی یافتند و شبکه این بستر را فراهم کرده که هر آدمی بتواند، به محض اتصال به آن، مکنونات خود را آشکار کند.
اما بیان صرف آیا برای حمل معنا کفایت میکند؟ یکی از امور مغفول در جهان و شاید بیشتر در ایران، اهمیت معنای کلمات در زمینهاش است، چه این بیان مکتوب باشد و چه در محاورات عمومی. ما با متن مواجهیم، اما مدام این متون به دلیل کجفهمی از زمینهها، در تقابل با یکدیگر قرار میگیرند، مدام معنای اصلی گم میشود و درگیری و نزاع افزایش مییابد. شاید اگر مثل ژاک دریدا متفکر فرانسوی فکر کنیم که چیزی خارج از متن وجود ندارد، تکلیف خودمان را روشن کردیم، اما آیا ما متن در خلأ داریم؟
متن در آسمان، متن بیزمینه و در پرانتز قرار گرفته؟ و اینجاست که زمینه هم وزن متن اهمیت پیدا میکند. یک دعوای معاصر فلسفی میان مهمتر دانستن متن (تکست) یا زمینه (کانتکست) وجود دارد، اما اصلا به نظرم چنین دوگانههایی منسوخ شده و ره به جایی نمیبرد. فقط باید توجه کنیم که هر کدام از متن و زمینه در افاده معنا چه سهمی دارند. اصلا آیا این دو را میتوان به لحاظ عملی از هم تفکیک کرد؟ متن بیزمینه و زمینه خالی از متن وجود دارند؟
آیا میتوان فرش بینقش و رنگی را تصور کرد، یا نقش و رنگی را بدون زمینه دریافت؟ شاید تلاشهایی در دوران پست مدرن برای عبور از این دو صورت گرفته باشد، اما توده مردم با آن ارتباط برقرار نکردند. اصولا هیچ دوگانه اصیلی وجود ندارد و این حس رقابتساز و رقابتجوی آدمی است که میخواهد میان هر چیزی تقابل ایجاد و یکی را برنده و دیگری را بازنده اعلام کند. ما امروز متن (تکست) داریم، اما خوانش زمینه (کانتکست) تقریبا از بین رفته و اصلا مواجهه بینامتنی رخ نمیدهد.
همین باعث میشود که مدام دعواها و دوقطبیهای مکرر در موضوعات عمومی و روزمره پیدا کنیم. از دعواهای زناشوهری، تا سوءتفاهم با افراد دور و نزدیک، که عمدتا به دلیل عدم شناخت زمینه بحث دیگری است. امروز طرف، حرفی با زمینه ایمانی میزند، آن را بلافاصله با زمینه سیاسی یا فلسفی محض فهم میکنیم و به مقابله میپردازیم. یا مثلا یک برنامه تلویزیونی کارکردی را با هدف جذابیت و البته ارتقای معنویت طبقه متوسط، در زمینه معرفتشناختی فهم و جدی آن را نقد میکنیم و یکدیگر را نمیفهمیم و در این نفهمیدن متقابل پیوسته عمیقتر میشویم.
این روزها ما مشکل «زمینه» خوانی داریم، مشکل ندیدن زمینههای یک متن و دل سپردن به هیاهوهای جاری در کلمات. شاید راهش این است که مدام در هر دعوا و ادعایی با خودمان بیندیشیم که اول باید پی زمینه و شرایط متون و بعد واژگان و معانی در متن برویم. شاید خیلی از دعواهایمان بخوابد اگر وقتی روی فرشی راه میرویم زمینه و نقش و نگار را توامان بفهمیم و بشناسیم.



