روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی| آقا به نظر من، این حرف که خدا همیشه جای شکرش رو باقی میذاره، حرف بسیار درستیه. مثالی عرض میکنم. ده پونزده سال پیش که برخلاف این روزها، قیافه و تیپم خیلی برام مهم بود (به دلایلی که افتد و دانی)، یه روز صبح از خواب بلند شدم، دیدم ریشِ زیر چونهام بهاندازه یه سکه ریخته.
یعنی برای تکمیل زیباییهای دنیویام، همین یه مورد کم بود. تو سر زنون و هوار کشون رفتم دکتر پوست. طبق معمول که دکترها خیلی نظر خاصی در مورد امراض غیرعادی من ندارن و با آزمون و خطا میرن جلو، نظر ایشون هم بر «اعصاب» بود، و اینکه «خودش حل میشه میره و فقط باید آروم باشی…». بدون اینکه کوچکترین مانوری روی پوست و موی صورتم بده، برام آرامبخش نوشت.
بعد از ۲ روز که در نشئگیِ آرامبخشها بودم و دنیا را بسیار زیبا و فرحبخش میدیدم، صبح روز سوم با ملنگی و لبخند ملیحی اومدم جلوی آینه، که متوجه شدم یک تکه دیگه از ریشم هم ریخته.خب البته بدن در حالت لذت از قرصها بود و خیلی توانایی نشان دادن عکسالعمل خاصی رو نداشتم. با همون حالت لبخند، رفتم خدمت دکتر: «دکتر… ریخت که دوباره…»/ «ایراد نداره… هنوز همون اعصابه. شاید بازم بریزه. ولی درمیاد دوباره.» یهخرده دُز قرصها رو برد بالاتر…
چند روزی با قرصهای دکتر رو هوا بودم که متوجه شدم صورتم در حال تبدیل شدن به آبکشه. به لطف چهره جدیدم و قرصها، در پارادوکس عجیبی بودم. همهاش میخوابیدم و خیلی خوشحال و راضی بودم از زندگی، صورتم هم داشت سِیرِ برعکس به بلوغ و کودکی میرفت و تیکهتیکه ریشم میریخت.
البته تو همون حالتهای خواب و بیداری، دو سه باری خدمت دکتر رفتم، که خب، حرف جدیدی نداشت. الان که به اون روزها فکر میکنم، احتمال میدم که اشتباها میرفتم دکتر روانپزشک. چون اگر دکتر پوست و مو بود که بالاخره یه پمادی، کِرِمی، کوفتی، چیزی، حداقل برای دلخوش کردن من باید میداد… بگذریم…
از روزی که اولین نقطه صورتم بدون مو شد تا روزی که تقریبا سهچهارمش، مثل کف دست شد، کمتر از یک ماه طول کشید. دیگه مسئله من، اون قسمتهایی نبود که ریخته بود. مسئلهام قسمتهایی شده بود که نریخته بود. یهخرده بالای لبم مونده بود، که اگر در میومد، میشدم کُپ هیتلر… زیر چونه، سمت چپ و نصف لُپِ راستم. یعنی اگر روزی دوبار، این قسمتها رو سهتیغ نمیکردم، قیافهام میشد خرمنِ سوختهای که بهغایت رعبانگیز بود…
همهچیز، عکس جهت وفق مراد، در حرکت بود که روزگار، برگ آخر و برندهاش رو کوبید روی زمین: عروسی یکی از دخترهای فامیل دعوت شدم. یعنی عزرائیل، نامه اعمالم رو دستم میداد، خوشحالتر میشدم تا دیدن کارت عروسیِ این دخترک… اگر هم به مجلس این دو عاشق که «خانهای ساخته بودند، دیوارهایش از نور و سقفی از عشق»، نمیرفتم، هزارتا حرف پشت سرم درمیاومد. چارهای نبود جز اینکه حداقل، یهرویی نشون بدم و بعد هم جیم شم…
روز عروسی، تا دم در باغ، یهدونه تیغ ژیلت دستم بود و تا آخرین لحظه، تو آینه ماشین، صورتم رو خشکخشک اصلاح میکردم. به امید اینکه تا موقعی که اونجام، ریشم یک میکرون هم رشد نکنه. بعد از ورود به مجلس، همهچیز خوب پیش میرفت تا اینکه پرسنل زحمتکش نیروی انتظامی، منباب تذکرِ اینکه استانداردهای جامعه رو رعایت نکردهایم، تشریف آوردند داخل و منباب توجیه بیشتر، تعدادی رو با خودشون به صرف شام و صبحانه فردا به پاسگاه بردند. لازم به ذکر نیست که من هم جزو همون تعداد بودم.
صبح که منتظر بودیم برای توجیه کاملتر، مزاحم پرسنل خدوم دادسرا بشویم، بهطرز عجیبی بنده رو مرخص کردند. اون هم به این شکل که افسر نگهبان که با یک دستمال، جلوی صورتش رو گرفته بود و فکر میکرد بیماری مسریای، چیزی دارم، بنده رو خیلی سریع، بیتقصیر شناخت و تقریبا از پاسگاه پرت کرد بیرون. بله… خدا رو شکر تهریش من دراومده بود و صورتم اون جوری شده بود که نباید میشد. خدا رو شکر.



