روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا من هم دلم خوشهها… خاطرهای به عنوان طنز برای شما چند وقت پیش نوشتم راجع به زدن مو توسط ناظم دوران دبیرستانم. این خاطره مربوط به حدود سی سال قبل بود و مثلا قصدم از نوشتنش این بود که قدر این روزها رو بدونید. ولی ظاهرا هنوز اون نسل ناظمها ادامه داره. دیگه حتما همه اون فیلم قیچی زدن موهای دانشآموزان توسط یک شخص مثلا فرهنگی که تربیت یک نسل دستشه دیدین. خالی از لطف ندیدم اون داستانک رو دوباره بگم. یادتون باشه، حدود سه دهه از این خاطره گذشته. ولی هنوز… بگذریم.
ناظمی داشتم که فکر میکنم کلا از اولش هم دوست داشت که آرایشگر بشه ولی چرخش روزگار این جوری بوده که تبدیل شده بود به ناظم دبیرستان ما. کلا هیچ چیزی برایش مهم نبود به جز موهای سر. یعنی دانشآموز را به صورت کپه و تودهای از مو میدید و به هیچ چیز دیگری کار نداشت و اساسا بچهها را از روی موهاشون میشناخت … اگر مدرسه را منفجر هم میکردی، ولی موهات را با نمره ۲ تراشیده بودی دیگه کاری باهات نداشت.
صبحها، زمان مراسم صبحگاه، بین صفوف بچهها راه میرفت و به صورت رندوم، انگشتانش را میکرد بینِ موهای دانشآموزان. و امان از آن روزی که به قول خودش، موهای یکی بین انگشتانش گیر میکرد… این مسئله، بدین معنی بود که موی آن بنده خدا، رشدی بیش از حد مجاز داشته و همانجا درجا باید اصلاح انجام میشد…
هر موقع به چنین طعمهای دست پیدا میکرد، شهوت زدن موی مردم به سراغش میآمد و اون ماشین اصلاح مو را که بهش میگفت «ماشین نمره ۴»، با لذت از کنار کمربندش در میآورد و فیالمجلس، یه نقش و نگاری روی کله طرف میانداخت و اون بخت برگشته هم در اسرع وقت باید خودش رو به سلمانی میرساند و جوری از ته میزد که هنرنمایی ناظم هنرمندمان از بین برود.
همیشه هم موقع حرف زدن بالاخره موضوع رو یه جوری میکشوند به بحث مو و تراشیدن و تبحرش در این مسئله: « امروز زنگ اول، معلم تون نیومده… هر کی صداش دربیاد، یه چهارراه رو سرش میکارم.»، « صدای خنده کی اومد؟ خودش بیاد چهارراه بندازم رو کلهش…» و …
به یکسری دلایلی که افتد و دانی، مدتی بود موهای روی سرم رو به اندازه دو میلیمتر بلند کرده بودم که در نوع خودش جرمی کمتر از قتل نفس نبود.
تنها راهم هم این بود که مثل دو قطب همنام آهنربا، هر جا «اون» بود، من نباشم… کارم شده بود این که ببینم این آرتیست کجاست و من از یک ورِ دیگهای بخزم و بروم.یک روز صبح که برای مراسم صبحگاه ایستاده بودم، دیدمش که از جلوی صف قدم میزد و نزدیک میشد… به منظور جلوگیری از هرگونه دردسر و اصطکاکی، ترجیح دادم سرم را بیندازم پایین و از هرگونه تماس چشمی هم جلوگیری کنم.
ولی چشمهای آرایشگر بیکینه، من رو گرفته بود و با یک محاسبه ساده، متوجه شده بود که این زلفها قاعدتا باید بین انگشتهاش گیر کنه…فکر این که بعد از تعطیل شدن مدرسه، در راه برگشت با کلهای چهارراه باز شده دیده شوم، بند بندِ بدنم را میلرزاند. کوچکترین تعللی، زلف بر باد میداد. زیر چشمی هوایش را داشتم. چند ثانیهای بیشتر با بیآبرویی در مسیر برگشت به خانه فاصله نداشتم.
دستش را که بلند کرد تا مراسم اندازهگیری را انجام دهد، جاخالی دادم: - « اِ… بیار جلو کله تو ببینم.» / « چرا آقا؟» / « میگم بیار جلو…» / « آخه چرا آقا؟»از ایشون اصرار، از من جاخالی. دستش را دراز میکرد که چنگ بزند بر آبروی من و من هم جاخالی میدادم. بساط تفریحی برای بچهها درست کرده بودیم و با خوشحالی و نگرانی تواما، صحنه را دنبال میکردند. کم کم شروع به حرکت کردم و ناظم مهربان و دلسوز هم « ماشین نمره ۴ » به دست، دنبالم میآمد. بعد از چند دقیقه تقریبا دورِ حیاط میدویدیم…
- « چرا در میری؟» / « در نمیرم آقا.» / « داری در میری دیگه… ببینم موهات رو.» / « آقا کوتاهه به خدا.» / « خب چرا در میری؟» / « در نمیرم آقا.» / « آخه کجا می خوای درری؟ من که می گیرمت بالاخره.» / « در نمیرم آقا…»فرار میکردم و اصرار داشتم که مشغول فرار نیستم.
کل مدرسه، کار و زندگی و مراسم صبحگاه را ول کرده بودند و نگاهشون به ما بود که عاقبت کار به کجا میکشد؟
آقا این قصابها را دیدید که در زمان ذبح، پاهایشان را به دور گوسفند میگیرند و کار را یکسره میکنند؟ با چنین شمایلی، چهارراهی بر سر ما باز شد. اون داستانِ « افتد و دانی » که گفتم هم کلا از بیخ کنسل شد… هیچی دیگه، فقط خواستم بگم که… بگذریم.



