روزنامه هفت صبح، حمید رستمی | یک: در آن پاییز سردی که هنوز فوتبال سرگرمی اصلی ملت محسوب نمی‌شد و کمتر کسی به تیم مایلی‌کهن خوش‌بین بود باغ‌های آرزو با برد ۳ بر صفر تیم عربستان و صعود به مرحله بعدی جام ملت‌های آسیا شکوفه داد تا اتاق تلویزیون در خوابگاه دانشجویی یکی از شلوغ‌ترین شب‌های عمرش را تجربه کند و جماعتی دل بریده از یار و دیار کیپ تا کیپ هم بنشینند و به تصاویر برفکی تلویزیونی فکسنی زل بزنند و مصاف تیم ملی ایران با کره جنوبی را شاهد باشند.

هر چند که در دل خود امید چندانی به برد نداشتند ولی غریزه ملی‌گرایی باعث می‌شد که نتوانند فارغ از قیل و قال دنیا در اتاقشان نشسته و تکالیف فردای دانشگاه را آماده کنند. وقتی در دقایق نخست بازی، چشم بادامی‌ها با یک گل پیش افتادند خوش‌بین‌ترین هواداران ایرانی هم نمی‌توانستند حدس بزنند که آخر بازی مربی کره‌ای از خفت و خواری به گریه بیفتد و خود را نگون بخت‌ترین فرد جهان در آن لحظه بپندارد ولی آن‌گونه شد و در حالی که نیمه نخست با نتیجه دو بر یک به نفع رقیب پایان یافته بود در نیمه دوم آتش‌بازی شهریار شروع شد

و در کمتر از نیم ساعت چهار بار تور دروازه رقیب را لرزاند تا کمتر کسی در ثبت شمایل همیشه برنده علی دایی تردیدی به خود راه دهد. این یکی از نخستین قاب‌های افتخار بود که ملت می‌توانستند با استناد به فوتبال فخرفروشی کنند و شبی را با دلی روشن و سری پر سودا بر بالین بگذارند و تا سحر خواب پروانه شدن در جمع فرشتگان را ببینند.

دو: علیرضا اکبرپور از آن بازیکنان سر به زیر و ماخوذ به حیایی بود که در این فوتبال خشن و نامرد که انباشته از نامردمی‌هاست نتوانست به آنچه استحقاقش را دارد دست پیدا کند ولی تا توانست از هواداران آبی دلبری کرد و به‌رغم بی‌مهری اکثر مربیان - به جز ناصرخان - جناح راست را تبدیل به نقطه قوت تیمش کرد. هر زمان که راه می‌افتاد هواداران منتظر بودند که یک پاس گل شیک بر روی سر نیکبخت یا فرهاد و سامره فرود بیاید. هرکول جیبی که در داخل میدان هم سر به زیر بود اما در همان حال بهترین موقعیت‌ها را می‌ساخت و گل‌های حساسی را هم می‌زد که پرشمارترین‌اش را در شهر خودش و در برابر تراکتورسازی در سال ۷۷ به ثمر رساند و در حالی که تیمش پنج بر یک پیروز شد او به تنهایی ۴ گل در کیسه همشهریانش قرار داد تا به نوعی به خاطر تعلق خاطر قدیمی‌اش به تیم ماشین سازی هم که شده تصفیه حسابی اساسی با رقیب همشهری کرده باشد.

سه: داریوش یزدانی از آن استعداد‌های تلف شده فوتبال ایران بود که در ۱۷ سالگی از تیم برق شیراز ظهور کرد و در سن پایین فیکس بازی می‌کرد. خیلی زود در تیم ملی هم صاحب جایگاه شد و به استقلال آمد تا رویاهایش را در پیراهن آبی جستجو کند و همان درخشش کوتاه مدتش کافی بود که راینر کالموند مدیر وقت بایرلورکوزن‌ او را هم پسندیده و با خود به اروپا ببرد اما روزگار در آلمان بر وفق مرادش نرفت و در بازگشت مجدد به استقلال در سال ۷۹ مقطعی کوتاه آبی‌ پوشید و در جام حذفی و در مقابل ایرسوتر نوشهر یک آتش‌بازی اساسی به راه انداخت تا یکی از معدود هافبک هایی باشد که توانسته است در یک بازی پوکر کند. حیف که قدر خود را ندانست و چون شکوفه‌ای در سردسیر باز نشده یخ زد و تمام شد و رفت پی کارش در حالی که می‌توانست تا ۱۰ سال بعد هم بدرخشد.

چهار: اما اگر از دردناک‌ترین ها بخواهیم بنویسیم یقینا هت‌تریک ایمون زاید در ۹ دقیقه پایانی دربی هیچگاه از یاد‌ها نخواهد رفت. در حالی که همه آماده جشن و سرور پنجمین برد پیاپی بودند و حریف ۱۰ نفره چون موم در دستان آبی پوشان قرار داشت فقط یک معجزه می‌توانست ورق را برگرداند. «فاضل» که از پرسپولیسی‌های قدیمی ست بعد از خوردن دو گل مغموم و دل گرفته شال و کلاه کرده بود بیاید برای تحویل گرفتن شیفت شب، حتی کمی زودتر از موعد مقرر‌.

از پله‌ها که بالا آمد سفید شده بود مثل گچ، دور از جان یک جنازه متحرک بود. ترسیدم پس بیفتد. گفتم :چه شده برادر؟! گفت: مگر نمی‌بینی باز هم باختیم ! این کلمه «بازهم» را چنان گفت اگر من به جای فرشتگان تقدیر بودم تمام تلاشم را برای تغییر به کار می‌گرفتم. نشاندمش روی صندلی، چای برایش آورده و الکی خواستم دلداری‌اش دهم! گفتم: نگران نباش بازی‌‌تان خوب است، ایمان دارم که می‌زنید! با بغض اضافه کرد: چگونه؟ ۱۰ نفره‌ایم! کمتر از ۱۰ دقیقه هم مانده و دو گل عقب هستیم! گفتم: «جای نگرانی نیست تیم تان دارد خوب بازی می‌کند!» یعنی لال میشدم و این دلداری را نمی‌دادم که همان لحظه توپ رفت داخل دروازه!

خودم را نباختم و در حالیکه می‌خواستم عادی باشم گفتم: دیدی؟ گفت: باز هم که یکی عقبیم! گفتم: خدا را چه دیده‌ای شاید باز هم زدید! و زدند. گل سوم را که زدند فاضل با مشت‌های گره کرده روی هوا بود و زبانش را برایم در می‌آورد و در ادامه تیکه‌هایی پراند و کری‌هایی خواند که هاج و واج ماندم و به چای سرد شده زل زدم و گفتم نفرین بر دهانی که بی موقع دلداری دهد و آرام سریدم و رفتم! نشان به آن نشان که حتی موبایلم هم جا ماند‌.

پنج: استقلال استراماچونی در تبریز متولد شد‌، جایی که ۷۰ هزار تماشاچی در یادگار امام تبریز گرد هم آمده بودند تا تداوم نمایش قهرمانانه بچه‌های مصطفی دنیزلی را ببینند و گل دقایق نخست محمدرضا آزادی هم نوید یک شکست دیگر برای آبی‌پوشان را می‌داد که یکباره غول خفته بیدار شد و شیخ دیاباته که تا آن روز خرید ناموفقی نشان داده بود چنان چپ و راست مظاهری گلر تراکتور را نشانه گرفت که قابل باور نبود. یک هت‌تریک رویایی و آغاز سقوط تیم دنیزلی و پایان جبروت ۱۰ ساله تراکتور!

شش: کریم بنزما همیشه در سایه بود، در سایه بازیکن بزرگی چون رونالدو بودن هم برای خود افتخاریست لابد! آن هم برای کریمی که یک ایرانی دلاور چندی قبل در مسلمانی‌اش به‌شدت تشکیک کرد ولی از وقتی که بار سنگین خط حمله رئال بر دوش کریم گذاشته شد او از چهره جدید خویش رونمایی کرد و آنقدر گل زد و گل زد تا حتی سخت‌ترین منتقدانش هم اعتراف کنند که استحقاق دست کم یک توپ طلا را دارد. آخرین آتش بازی‌هایش را همین اواخر به راه انداخت، زدن سه گل به تیم پر ستاره پاریسی و چهار گل در رفت و برگشت به چلسی و هت تریک در خانه چلسی از هر کسی برنمی‌آید. او یک تنه رئال را به نیمه‌نهایی جام قهرمانان برده است!

هفت: تیم استقلال در سال ۷۹ تحت مربیگری منصور پورحیدری با پیراهن‌های خوشرنگ و خوش طرح که در نیم فصل دوم پیراهن‌های تیم ملی ایتالیا را در ذهن تداعی می‌کرد از همان ابتدا با توپ پر وارد مسابقات شد و در بازی نخست در برابر پیکان چهار بر یک پیروز شد تا علی سامره در اولین بازی‌اش باپیراهن آبی هت‌تریک کرده باشد و در بازی بعد نوبت به فرهاد مجیدی برسد که برابر تراکتورسازی تبریز هت تریک کرده و خواب از چشم رقبا بربایند و زوج خط حمله آبی‌پوشان از همان هفته‌های اول برای همه خط و نشان بکشند. افسوس که جدایی مجیدی- که بعدها تبدیل به رویه همیشگی شد- در هفته سوم باعث از هم پاشیده شدن این زوج زهردار گردید ولی نتوانست مانع قهرمانی استقلال شود هر چند که جدایی‌های بعدی‌اش قهرمانی‌‌ها را هم از کف پراند!

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.