روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری | در مدرسه همیشه معلمی بود که بیش از دیگران محبوبِ بچه‌ها بود. یا در واقع فقط یک معلم بود که بالاخره می‌توانست قلب و اعتماد دانش‌آموزانِ سرکش و بازیگوش را به دست بیاورد و تشویق‌شان کند به گفتن و نشان دادن حقیقتِ پنهانِ پشت روپوش‌های سورمه‌ای.

فکر نمی‌کردم دیگر هیچ وقت چشمم به آن فیلم قدیمی بیافتد. فیلم دخترکان نوجوانی با لباس مدرسه که در کلاس جیغ جیغ می‌کنند و قرار است یک سورپرایز پارتی راه بیندازند. مثل همه نقشه‌های این‌چنینی، یکی دو نفر در راهرو کشیک می‌دهند تا ببینند معلم کی از دفتر بیرون می‌آید و کی به کلاس نزدیک می‌شود. دخترها جلوی دوربین در حال جیغ و داد هستند. شوخی می‌کنند، می‌خندند، با اضطراب و هیجان سر هم فریاد می‌کشند.

معلم محبوب وارد کلاس می‌شود. دخترها شروع می‌کنند به دست زدن و جیغ کشیدن. هندی‌کم توی دست فیلمبردار به رعشه می‌افتد. یکی دوتا از دخترها کبریت می‌زنند و شمع‌های تولد را روشن می‌کنند. هنوز کسی در آن کلاس کبریت را برای روشن کردن سیگار، آتش نزده. دخترها دست به دست کادوی پاپیون زده را به معلم می‌رسانند. معلم با دقت پاپیون آبی را باز می‌کند و بالاخره عطر دولچه اند گابانا از پشت تکه پاره‌های کاغذ بیرون می‌آید.

آخرهای سال تحصیلی است. معلم و بچه‌ها شوخی می‌کنند و کیک شکلاتی می‌خورند. معلم می‌گوید شاید این آخرین باری باشد که این جمع در کنار هم هستیم. از بچه‌ها می‌خواهد هرکس چیزی بگوید. دوربین می‌رود روی دخترها. کلوزآپ «ب»، کلوزآپ «س». دخترها انگار که قرار است تصویرشان از تلویزیون ملی پخش شود، مودبانه برای هم آرزوی موفقیت و خوشبختی می‌کنند. بعضی می‌گویند امیدوارند بتوانند برای همیشه دوست بمانند و هیچ وقت از هم دور نشوند.

آخرهای فیلم دو نفر از دخترها که ماه‌ها با هم قهر بودند، با فریادِ «آشتی… آشتی… آشتی…» بلند می‌شوند و یکدیگر را در آغوش می‌گیرند. چند دقیقه پایانی فیلم، معلم محبوب در کادر است. گوشه کلاس ایستاده و با لبخند به دخترهای دیوانه‌ای که فریادکشان آواز می‌خوانند و از سر و کول هم بالا می‌روند نگاه می‌کند. فیلمبردار زوم می‌کند روی صورت معلم.

توی چشم‌هایش اشک جمع شده. احتمالاً مطمئن است دیدار دیگری در کار نیست. می‌داند که این دخترها به زودی وارد دنیایی دیگر خواهند شد. می‌داند که آنها خیلی زودتر از آنچه خودشان بدانند تبدیل به زنانی خواهند شد که دیگر هرگز آنطور رها و بی‌خیال آوازی چرند نخواهند خواهند. هیچ وقت آنطور بی‌دغدغه نخواهند خندید.

هیچ وقت آنطور سرخوشانه در رویا زندگی نخواهند کرد. معلم می‌داند همین که مدرسه تمام شود، درِ کودکی پشت سر شاگردهایش بسته خواهد شد.فیلم با لبخند و چشم‌های نمناک معلم و سر و صدای پر شورِ دخترها به پایان می‌رسد. فکر می‌کنم: «عجب مستندِ جایزه بگیری…»

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.