روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| مرد نفس نفس زنان گفت: «دیگه نمیتونم… دیگه نمیتونم ادامه بدم.» و چهار دست و پا روی زمین افتاد. «میتونی. چیزی نمونده. پاشو.» کسی که این فرمان را داد، پسرکی ۱۱-۱۲ ساله با کلاه گیسی بلند و طلایی روی سر بود؛ کلاه گیسی که هیچ به آن صورت سبزه و ابروهای پر پشت سیاه نمیآمد.
مرد که از شدت خستگی قادر به باز نگه داشتن چشم هایش نبود پرسید: «چقدر دیگه مونده؟» بچه جواب داد: «چیزی نمونده. چیزی نمونده…» بعد با سردرگمی به راه خاکی روبهرو خیره شد. واضح بود که هیچ ایدهای از باقی مانده مسیر ندارد و فقط میخواهد مرد را از حالت چهاردست و پا بیرون بیاورد.
دوتایی دوباره به راه افتادند. مرد با کلاه سیاه بزرگی که بر سر داشت، پاهایش را روی زمین میکشید. از تپهها بالا میرفتند و پایین میآمدند. سر میخوردند، زمین میافتادند و دوباره بلند میشدند. چشمشان به جاده بود؛ به رد پاهای روی زمین خاکی. نباید گم میشدند. فقط باید جاده را ادامه میدادند. این جاده حتماً به جایی میرسید.
شب شده بود. ماه کامل در آسمان، زیادی بزرگ به نظر میرسید. مرد بیهیچ حرفی روی شکم افتاد و صورتش با خاک و سنگ ریزهها مماس شد. پسر هم روی سنگی نشست. خسته، تشنه، ناامید. دیگر ردپایی نمیدید. دیگر نمیتوانست مرد را تشویق به ادامه دادن کند. دست از دروغ گفتن برداشت و دیگر نگفت چیزی از راه باقی نمانده.
مرد با صدایی که به سختی شنیده میشد گفت: «قرار بود بعد از پیدا کردن این گنج، پولدار و خوشبخت شیم. پولدار شدیم پس خوشبختی کجاست؟» پسر زل زد به منظره تاریک شب و به صدای حرکت جانوری که نمیدانست چیست گوش کرد و چیزی نگفت. مرد به سختی نشست و به تنه درختی خشکیده تکیه داد و کلاه بزرگش را از سر برداشت.
سکهها مثل بهمن پایین ریختند. پسر هم کلاه گیسش را برداشت. زنجیرهای طلایی و دستبند و النگوها سقوط کردند روی خاک و گل.
لبهایشان خشک بود و پاهایشان پر درد. ثروتشان وسط بیابانی بیاسم و آدرس ریخته بود و متاسفانه صدای پاهای جانوری که نمیدانستند چیست، هر لحظه نزدیکتر میشد.



