روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | کودکی نسل زپرتی ما در مقایسه با خردسالان امروز، کاملا به بینوایی تمام و البته شاید شیرین‌‌تر و بی‌‌پروایانه‌‌تر گذشت. به عبارتی دیگر، از لحاظ امکانات رفاهی و تکنولوژیکی و مخصوصا در بخش سرگرمی‌‌سازی در مقایسه با جینگلی‌‌های اکنونی به فجیع‌‌ترین و حسرتمندانه‌‌ترین وضع گذشت. خیر سرمان اگر من الان بخواهم از شکار پروانه و قبرستانگردی و گِل‌‌بازی کودکان همدوره‌‌ام بگویم در قیاس با امکانات آیفون‌‌ها و لپ‌تاپ‌‌ها و گیم‌‌های اینها، واقعا حرفی برای گفتن نیست.

بزرگترین دستگاه سرگرمی‌‌ساز برای کودکان دوره ما تلویزیون بود که آنهم در کنداکتور برنامه‌‌هایش توجه چندانی به کارتون و انیمیشن نداشت و نسل ناآرام و گاگول ما موذیانه به برنامه‌‌های بزرگسالان از قبیل خانه قمرخانم و محله پیتون و فیلم‌‌های کابویی چشم دوخت و آنجا هم وسط کار با پس‌‌گردنی پدر و داداش بزرگ‌‌ها و دایی‌‌ها مواجه و به جغرافیای سرد تشک و لحاف راهنمایی شد. یا اگر خیلی شانس آورد یکشنبه‌‌ها به «تئاتر بچه‌‌ها» زل زد و نهایتش به برنامه «هیلاریوس صد بنام دشمن تخم‌‌مرغ» در ساعت ۱۳ و ۴۵دقیقه ظهر چشم دوخت.

از این بابت است که امروز شش شماره از نشریه «تماشا» وابسته به رادیوتلویزیون ایران در سال ۱۳۵۰ را گذاشتم جلویم و ورق زدم اما چیز دندانگیری در حوزه انیمیشن و کارتون نیافتم. البته دروغ چرا. یک مقاله جالب با عنوان «تلویزیون و اطفال» در «تماشا»ی شماره ۴۴ به تاریخ ۲۰ دی ۱۳۵۰ پیدا کردم که به نظرخواهی از کودکان دختر و پسر دبستان‌‌های ملی تهران درباره چگونگی برنامه‌‌های تلویزیونی وقت پرداخته بود. کودکانی که گاهی بعضی‌‌هایشان به خاطر نگاه کردن به فیلم‌های جنایی، علنا فوبیای تلویزیون گرفته بودند. این خلاصه‌‌ای از همان گزارش مستند مجله تماشاست که می‌‌تواند شما را به یاد آن روزها بیاندازد و در مقایسه‌‌اش با داشته‌‌های نسل امروز، قویتر کند.

مصاحبه با شادی ۹ ساله:
هیچ برنامه تلویزیونی هست که شما بخواهید تماشا کنید اما این اجازه را به شما ندهند؟
من خانه مادربزرگ زندگی می‌‌کنم و دایی‌‌هایم نمی‌‌گذارند برنامه جنگی ببینم.
اسم برنامه را می‌‌دانی؟
نه.

پس از کجا می‌‌دانی جنگی است؟
بعضی موقع‌‌ها اولش را می‌‌بینم بعد می‌‌گویند برو بخواب.
آن وقت خودشان برنامه را می‌‌بینند؟
بله.

اول این برنامه چه جوری است؟
اولش کمی تو کوه و دشت، سواری می‌‌کنند و بعد با همدیگر جنگ می‌‌کنند.
چه جوری باهمدیگر جنگ می‌‌کنند؟ همدیگر را می‌‌کشند؟
به همدیگر می‌‌گویند طلاها کجاست؟ یا همدیگر را چاقو می‌‌زنند.
با چاقو؟ شما نمی‌‌ترسی؟

نه من نمی‌‌ترسم. اما دایی‌‌هایم می‌‌گویند برای تو بد است.
هیچوقت نپرسیدی چرا بد است؟
پرسیدم گفتند تو نمی‌‌فهمی.

مصاحبه با محمود:
شما چه برنامه‌‌ای را بیشتر دوست داری؟
برنامه سرخپوستی.
سرخپوست کیه؟

سرخپوست یک دیوانه است.
سرخپوست دوست شماست یا دشمن شما؟
دوست ما.
پس چرا دوست‌‌تان را می‌‌گویی دیوانه است؟
بعضی وقت‌‌ها دیوانه است.

از سرخپوست نمی‌‌ترسی؟
نه.
از کی تو تلویزیون می‌‌ترسی؟
از کسی که کار بد بکند.

کار بد یعنی چی؟
آدمکشی.
تا حالا تو تلویزیون آدمکشی دیدی؟
بله.

چه جوری بود؟
یک مرد بود. خودش را به عنوان پلیس جا زد. رفت دیوانه‌‌ها را کشت. پلیس‌‌ها دنبالش گشتند و پیدایش کردند. دوباره فرار کرد. بعد که باز دستگیرش کردند دو ماه زندانی بود. بعد او را بردند اتاقی که پر از گاز بود. او را خفه کردند و کشتند.
تو این آدم را دوست داشتی یا ازش بدت می‌‌آمد؟
بدم می‌‌آمد.

چرا؟ تو که گفتی خوب تفنگ درمی‌‌کرد؟
آخرش بابام نگذاشت ببینم، گفت برو بخواب.

مصاحبه با ملیحه:
پلیس را دوست داری یا کابوی را؟
پلیس را.
چرا؟
چون پلیس اسلحه برداشتنش از کابوی بهتر است. باهوش‌تر هم هست.

چرا آن آدم‌‌ها کار بدی می‌‌کنند؟
چون گدا هستند و پول ندارند و می‌‌خواهند پول‌های مردم را بدزدند.
مصاحبه با رضا:
خیلی از بچه‌‌ها برای ما نامه نوشته‌‌اند که از تلویزیون می‌‌ترسند.
من هم گاهی از تلویزیون می‌‌ترسم.

از کدام برنامه‌‌هاش؟
از برنامه‌‌ای که شبح داشته باشد. هروقت شبح ظاهر می‌‌شود چشم‌‌هایم را می‌‌بندم. حتی گاهی خواب آن برنامه را می‌‌بینم.
اسم آن فیلم چه بود؟
فیلم سینمایی «شیطان‌‌صفتان».

کدام صحنه‌‌اش؟
آن صحنه که جسدی با چشمان از حدقه برآمده، توی وان حمام پیدا شده بود.
چرا از مرده‌‌ای که توی وان پیدا شد ترسیدی؟
چشماش از حدقه بیرون زده بود و بدجوری نگاه می‌‌کرد.

مصاحبه با نسرین:
چه کسی او را کشته بود؟
او را نکشته بودند. خودش را به مردن زده بود.
از کجا فهمیدی؟
برای اینکه می‌‌خواست زن خودش را بترساند و قلب او را از کار بیاندازد و بعد که زنش ترسید و به زمین افتاد او چشم‌‌های مصنوعی خود را بیرون آورد و روی پا ایستاد.

بعد چطور شد؟
بعد پلیس آمد و او و همدستش را دستگیر کرد.
شما که فهمیدی مردن او واقعی نبوده چرا ترسیدی؟
چون یک مرتبه چشم‌‌های او را دیدم و اول نمی‌‌دانستم که نمرده و دارد بازی درمی‌‌آورد.

اگر می‌‌دانستی نمی‌‌ترسیدی؟
نخیر. نمی‌‌ترسیدم.
از کجا می‌‌دانی نمی‌‌ترسیدی؟
برای اینکه این دفعه فیلم را ببینم نمی‌‌ترسم.

پس چرا همین الان می‌‌ترسی؟
من فقط از آن صحنه می‌‌ترسم.
فکر می‌‌کنید تمام بچه‌‌هایی که این فیلم را دیدند از آن صحنه ترسیده‌‌اند؟
نمی‌‌دانم.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.