روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: چرا شهریار را عشق ثریا تبدیل به چهره‌‌ای افسانه‌‌ای کرد اما عشق مریم، رهی را پُکاند و گوشه ظهیرالدوله دفن کرد؟ اگر شهریار پادشاه غزل است رهی هم ترانه‌‌هایش در موسیقی ملی ایران جاودانه است. چه «خزان عشق»اش با صدای بدیع‌‌زاده (شد خزان گلشن آشنایی. بازهم آتش به‌جان زد جدایی…) چه «یاد ایام»اش که با نوای شجر، در دل قله‌‌های تاریخ نشسته است. اگر شهریار برای گریز از عشق ثریا به ازدواجی سنتی پناه برد، رهی که حتی تا آخر عمر تن به ازدواج نداد و نگاهی نصف و نیمه هم به‌صورت زیبارخی نیانداخت.

شاید این نیز از طنزهای سیاه تاریخ است که وقتی فوتبالیست پیری با بریدگی پا، یا نقاشی با قطع دست مواجه می‌‌شود، شاعری نیز سرطان فک بگیرد. آن‌هم شاعری که زیباترین و شیک‌پوش‌‌ترین مرد پایتخت بود و هنگامی‌که در خیابان استامبول راه می‌‌رفت، رهگذران چنان به زیبایی معصومانه صورتش زل می‌‌زدند که گاه دوباره و سه‌باره برمی‌‌گشتند نگاهش می‌‌کردند و برای آن‌همه تشخص و برازندگی، لب می‌‌گزیدند. لاله‌‌زار و استامبول دهه سی، شانزه‌لیزه تهران بود و مخصوصا مقابل کافه قنادی «فرد» در نبش کوچه رفاهی پاتوق تمام هنرمندان.

حالا رهی را مجسم کن که در روزهای پایانی زندگی با بیماری غریبی به‌نام سرطان فک مواجه شده و از همه بریده است. نه کسی را مهلت عیادت می‌‌دهد و نه پاسخ تلفن هیچ آشنایی را. حتی برای ضبط برنامه گل‌‌های رادیو هم که می‌‌رود، ساعات پایانی شب را می‌‌گزیند و در‌حالی‌که صورتش را با دستمال سفیدی پنهان کرده است، قدم به صحن رادیو می‌‌گذارد. صورت همیشه‌‌خندانی که حالا به‌دست سرطان غدار به رنگ کهربا درآمده و او را به‌شدت تکیده و بی‌‌لبخند کرده بود. آن چشم‌‌های آبی زیبا که روزگاری همه را عاشق شاعر می‌‌کرد حالا به‌خاطر ابتلا به سرطان فک، به چشمه خشکیده‌‌ای شبیه شده است که دیگر صف کشیدن و دیدن ندارد. یک آبی متلاشی.

یک دریای کویری. حالا شاعر عاشق‌‌پیشه که از زمان درگیر شدنش با سرطان اجازه نداده هیچکس به ملاقاتش برود دوست می‌‌دارد با همان صورت خندان قبلی‌‌ در ذهن رفقا و مردم به یادگار بماند. تنها شمایلش یک جفت چشم گودافتاده است که یارای ایستادگی در مقابل تاراج سرطان را ندارد و خود از مردم پنهان ‌‌می‌‌دارد که اصالت زیبایی به کراهت زوال و مرگ‌‌آلودگی نبازد. حالا شاعر همیشه عاشق، در مقابل اصرار ترانه‌‌سرایان و خوانندگان روز که با ترانه او قیامت به‌پا می‌‌کنند چنان در پیله تنهایی گرفتار آمده نه پاسخ تلفنی می‌‌دهد نه کوچه رفاهی می‌‌رود. حتی الهه شعر نیز از او قهر کرده است.

از او که هرگز معتقد به سرایش مکانیکی شعر نبود و به نزول شاعرانگی اعتقاد داشت. گاه ماه‌‌ها منتظر می‌‌نشست تا الهه شعر بر او نازل شود و با واژگان هجرانی‌‌اش غزل‌‌بازی کند. حالا شاعر نازکدل پایتخت با آن کت و شلوار نازک تابستانی و گیوه سفید کرمانشاهی در ساعات آخر شب به رادیو می‌‌رود و نیمی از صورتش را با دستمال پنهان می‌‌کند تا دل کسی با زوال آن‌همه زیبایی مردانه، خش برندارد. شیک‌پوش‌‌ترین شاعر ایران که روزگاری هنگام قدم زدن در پیاده‌‌روهای خیابان استانبول چنان به‌دل مردم می‌‌نشست که سربرمی‌‌گرداندند تا سیر تماشایش کنند از پا درآمده بود.

مردی که ترانه «خزان عشق»اش چنان در سراسر مملکت ولوله به‌پا کرده بود که همه دوست می‌داشتند برای تجربه کردن تصنیف او عاشق شوند و طعم هجران را بچشند و شب را تا صبح با ابیات مغمومانه او در پشت‌‌بام‌‌ها بگریند، رسما از دست رفته بود. شاعر وفادار هجرانیات و تنهایی‌‌ها که این ترانه را به بهانه داستان زندگی یک زن زیبای تهرانی که از شوهر نویسنده‌‌اش جدا شده و با نویسنده دیگری ازدواج کرده بود سروده بود، هر هفته ‌‌ده‌‌ها نامه عاشقانه از زیباترین دختران شهر دریافت می‌‌کرد و بی‌‌آنکه نگاهی زیرچشمی به آنها بیندازد همه را در بخاری هیزمی می‌‌انداخت و حتی به شعله آبی‌‌اش نمی‌‌نگریست.

او خود چنان در جوانی عشق سیاه را تجربه کرده بود که دیگر تا پایان عمرش هیچ چشمی را جایگزین چشم‌‌های اثیری مریم‌‌اش نمی‌‌کرد. مریمی که معلوم نبود در کدام محبس بود یا با شوهر چپ‌گرایش در کدام نقطه از اروپای شرقی دل می‌‌داد و قلوه می‌‌گرفت. عشق افسانه‌‌ای او به مریم و سرودن شعرهای عاشقانه دهه سی، دختران بسیاری را مالیخولیایی کرد. آنها در شب‌‌های تارشان دنبال شاعر خسته‌‌جانی بودند شعرهایش تنها تحفه عشق‌‌اش بود. عشق نجیبانه و بی‌‌پروایش به‌پای دختری که یک روز دل او را فتح کرد اما از جهان او گریخت. دختری پرشر و شور که فراقش شاعر را به دام اعتیادی سخت کشاند.

شاعر جوان آبی‌‌چشم که مجبور شد برای ترک تریاق، به مدل ترک «ترازو و کاموا» پناه ببرد. یک کاموای مشکی خرید و در اتاقش گذاشت و به مستخدمه‌‌اش سپرد که جیره هر روز را با بریدن قسمتی از کاموا کم کند. بعد از ماه‌‌ها یک شب که جیره‌‌اش به‌اندازه یک ماش رسیده بود شاعر از باتلاق مخدرات رها شد و در آخرین روز ترک، در حال تماشای برف، بی‌هیچ نگاهی به سینی و ماش و انبر و زغال، زیرکرسی به خوابی شیرین و سنگین رفت و از فردایش باز زلالی چشمان آبی‌‌اش به چشمخانه برگشت.

دو: اگر عشق ثریای نگون‌بخت، شهریار را به شاعری افسانه‌‌ای تبدیل کرد عشق مریم اما رستگارکننده نبود. همان مریم فیروز که بعدها به یکی از جنجالی‌‌ترین زنان تاریخ سیاسی ایران تبدیل شد. دخترک پرشرری که ابتدا به زور پدر خود با سرهنگ اسفندیاری ازدواج کرد و بعد از روی آوردن به حزب توده، متعلقه نورالدین‌‌خان کیانوری شود. رهی که شیدای مشهورترین زن محافل چپ تهران شده بود بعد از آنکه مریم در پی حادثه ترور شاه، به ابد محکوم شد دیگر او را ندید. چه خوب که زن شوریده چپگرا در آن روزها نبود که شاعر، صورت کهربایی و چشمان مدیترانه‌‌ای‌‌اش را با دستمال سفیدی پنهان می‌‌کرد تا کسی از زوال آن مردمک آبی روشن غصه‌‌دار نشود. سال ۴۷ محمدحسن (بویوک) معیری معروف به رهی، در ظهیرالدوله دفن شد و دیگر از عشق مالیخولیایی و البته آفرینش‌گر خود برای همیشه دست برداشت.

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.