روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا اینم آخرین مطلب سال که مصادف با دربی شد. آخرین خاطره رو هم براتون میگم و دیگه برمیگردیم سر بدبختیهامون به امید خدا.من زمانیکه طرفدار یکی از این دو تیم شدم، اصلا نمیدونستم کدوم قرمز میپوشه و کدوم آبی… فقط چون با یکی از همبازیهای توی کوچه لج بودم و خیلی ازش بدم میاومد و عموما کتکهای مفصلی ازش میخوردم، تیمِ مقابل اونو انتخاب کردم:- «تو طرفدار کدوم تیمی؟»/ «فلان… تو چطور؟…»/ «من؟… من طرفدار بیسارم…»
بعد از مدتی تازه فهمیدم که تیم من چه رنگی تنش میکنه. از اونجاییکه بعضیمواقع آدم شوری رو به کوری میرسونه، من هم دیگه از اونورِ بوم افتادم و در دوران نوجوانی، جوگیر شده و تبدیل شده بودم به یه طرفدار دوآتیشه. موقع صحبت درباره تیمم، رگ گردنم میزد بیرون و هر کسی که بیاحترامی به تیمم میکرد، بلاشک باهاش سرشاخ میشدم…
در همون زمانها، یکی از مسئولیتهایی که بر دوشم احساس میکردم، این بود که همچون فروشندگان مواد مخدر که بهدنبال طعمه میگردند، بهدنبال کسانی باشم که هنوز تکلیفشان با خودشان روشن نیست و تیم محبوب را انتخاب نکردهاند. اینها سوژههای من بودند و همچون کفتار بر سرشان فرود میآمدم. کار و زندگی رو ول کرده و افتاده بودم به جون بچههای مردم و هر کی رو میدیدم که به قیافهاش میخوره هنوز وارد این داستان نشده، یقه میکردم که:
«ببینم…تو آبیای یا قرمز؟» و جوابِ «نمیدونم…» یا «یعنی چی…» برای من بهترین جواب و مساوی بود با عملیات مخزنی و زیر ۵ دقیقه به طرف حالی میکردم که اصلا هر کی طرفدار تیم ما نباشه به قهقرا میره…این موضوعی که میخوام خدمتتون عرض کنم، مربوط به حدودا دو دهه قبل میباشد که من یک غلطی کردم و در یکی از این شکارها، روی مغز یکی از دوستان کار کردم و ایشون رو هم به خیل بزرگ هواداران تیمم اضافه کردم…
نمیدونم کجای کار رو اشتباه کردم؛ شاید نتونستم درست توجیحش کنم… شاید هم ایشون ماجرا رو اشتباه فهمید یا هر چی. ولی در هر حال برای ایشون این سوءتفاهم پیش اومد که بنده مالک یا سرمربی باشگاه مورد نظر هستم. به این صورت که بعد از هر بازیای که میباختیم، فرداش در مدرسه با ایشون مصیبت داشتم:- «چرا اینجوری کردین پَ؟»/ «خب باختیم دیگه… ایشالا جبران میشه…»/ «چرا دُرُس بازی نمیکنین پَ؟…»/ «البته من که تو زمین نبودم…»/ «پَ مرض داری کُری میخونی؟»/ «خب آخه…»/ «آبرو نموند برامون که…»/…
هرچه من سعی کردم به ایشون بفهمونم که ما همگی طرفدارانی بیش نیستیم و مخصوصا من کلا هیچکارهام، قبول نمیکرد و باید بهش جواب پس میدادم… استرس بازیها کم بود، استرس این دستپخت خودم هم اضافه شده بود…مونده بود رو دستم و همچنان چون من دعوتش کرده بودم که همرنگم بشه، بنده رو مسبب هر اشتباه سرمربی و مسئول نقل و انتقالات آخر فصل میدونست:
- «پَ چرا چهار تا آدم حسابی نمیگیرین؟… ایندفعه هم مثل فصل قبل، آبروبری میخواین بکنین؟… دیگه جون به لب نشیم ایندفعهها…»
همانطور که خدمتتون عرض کردم، شروع این موضوع به حدود بیست سال قبل برمیگرده، ولی متاسفانه هنوز ادامه داره و من هنوز نتونستم به این بشر حالی کنم که بابا، من هیچکارهام…دیروز صبح زنگ زد و باز به یادم انداخت که چه اشتباه مهلکی کردم اون سال: - «فردا آبرومونو نبرینها… تو زمین راه نرینها… غیرتی باشینها… شُلمنشُلی نباشینها. میفهمین؟»



