روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| مردی که موقع شستن شیشه‌ پنجره‌، از طبقه سوم پایین افتاد را همه می‌شناختند. اول یک نفر فریاد زد: «داوود افتاد» و بعد کله‌ها پشت پنجره‌های کثیف رشد کردند و زیاد شدند.داوود با چشم‌های باز کف کوچه افتاده بود. هنوز کسی نمی‌دانست زنده است یا مرده. هنوز کسی جرات نکرده بود نگاهی به آن جثه کوچک بیندازد.

نزدیک‌های عید بود و کسی نباید نزدیک‌های عید می‌مرد. مخصوصا داوود. داوود حتی در اردیبهشت و خرداد هم نباید می‌مرد. داوود، عزیزِ محل بود. همانی که پول جمع می‌کرد و بدهی بدهکاری را می‌داد. همانی که ماهی یکبار برای اهالی آن کوچه بن‌بست گوشت به سیخ می‌کشید و کباب می‌کرد.

همانی که دوچرخه‌های خراب و آنتن‌های کج و کوله را تعمیر می‌کرد. همانی که بلد بود قصه‌ قهرها را به فشار شانه‌های در آغوش گرفته برساند. همانی که با شوخی‌ و مسخره‌بازی‌هایش خنده را به صورت‌های افسرده و آزرده می‌آورد.داوود کف کوچه افتاده بود و توفان موهای خاکستری و پیراهن طوسی‌اش را تکان می‌داد. آسمان صاف یک دفعه سیاه شد و بارانی تند بارید. از آن باران‌های بی‌قانونی که ابدی به نظر می‌رسند.

کله‌های معلق جلوی پنجره‌ها تاب می‌خوردند. خیس بودند و چشم‌هایشان در آن شرشر باران جایی را نمی‌دید. باد صدای «داوود، داوود» را این‌ور و آن‌ور پرت می‌کرد.همه ترسیده بودند. به خود داوود نیاز داشتند تا بیاید و مسئولیت حل مشکل را در دست بگیرد.توفان با همان سرعتی که آمده بود رفت.

باران قطع شد و ابرها کنار رفتند. کله‌های خیسِ معلق خیره شدند به کوچه؛ به‌جایی‌که داوود نقش زمین شده بود. اما دیگر نبود.
کله‌ای فریاد زد «داوود کجاست؟» کله‌های دیگر دنبال او گشتند. نبود. داوود هیچ کجای محله نبود.صبح روز بعد بیشتر مردم شهر خبر را شنیده بودند. خبر پرواز مرد ریزجثه‌ای در آسمان تهران. جنازه‌ای که باد او را با خود برده بود.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.