روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| در خانه تکانی مرحلهای هست که ته کشو چیزی پیدا میکنی که هیچ شناختی ازش نداری. زل میزنی بهصورت عجیبش، کمی چپ و راست و زیر و رویش را تماشا میکنی و آهسته ازش میپرسی: «عزیزم میشه خودتو معرفی کنی؟» معمولا قیافهشان شبیه به چیزی است که باید بهجایی وصل میشدند اما نشدند. تک افتاده و مغموم ته کشو افتادند تا شاید روزی ازشان استفاده شود.
همین وقتهاست که میفهمی چه چیزهایی را روی نیمکت ذخیرهها نشاندهای تا شاید یک روز سراغشان بروی. پیچهایی که معلوم نیست قرار بوده کجا را سفت کنند، باتریهای کلفتی که یک روز اشتباه خریده بودی و در شکم هیچ وسیلهای فرو نمیروند، دکمههای اضافی، قبض پرداخت فلان و بهمان، جعبههای خالی، پاکتهای هدیه، ساعتهایی که میدانی دیگر قرار نیست کار کنند اما امید به معجزهای غافلگیرکننده داری، فتوکپی شناسنامه و کارت ملی، خودکاری که نمینویسد، شیشه عطری که نمیخواهی خالی بودنش را باور کنی…
ته کابینتهای آشپزخانه قلمروی ظرفهایی است که اگر کسی تویشان جسد هم مخفی کند، تا سالها بعد دستش رو نمیشود. ظرفهایی که معمولا هدیهای از طرف آدمهایی هستند که کوچکترین شناختی از ما ندارند و هیچ میلی به استفاده ازشان نداریم. اما چون فکر میکنیم شاید یک روز محتاجشان شویم، در سیاهچال کابینت اسیرشان میکنیم.
خانهتکانی وقت خوبی برای فهمیدن این است که چه آدمهای «همه چیز جمعکنی» هستیم. هرچند خودمان هم خوب میدانیم آن «یک روز» نخواهد آمد. همان روزی که قرار است به استقبال زندانیان سیاهچال برویم.



