روزنامه هفت صبح، حمید رستمی| یک: وقتی در سینمای لبالب از تماشاچی ۲۹ بهمن تبریز روی صندلی جابهجا میشدیم و منتظر خاموشی چراغها و نقش بستن تیتراژ آغازین فیلم بر روی پرده بودیم، هنوز نفسها در سینه حبس بود و هر لحظه بیم آن میرفت که عدهای داخل سینما بریزند و بگویند که این فیلم توقیف است و اکرانش غیرقانونی! شاید برخیها در طول سه سال ممنوعیت پخش فیلم آدم برفی، نسخه قاچاق و بیکیفیتی از فیلم را بر روی نوار ویاچاس دیده باشند ولی این نخستین مواجهه ما با این فیلم و کلا یک فیلم توقیفی بود و از این لحاظ تجربه منحصر بهفردی بهحساب میآمد.
با روی کار آمدن دولت اصلاحات و رای اعتماد مجلس پنجم به مهاجرانی، حکم معاونت سینمایی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی بهنام کسی خورد که خود سالهای سال در بدنه سینمای ایران حضوری فعال داشته و آخرین فیلمش «بازمانده» سند بسیار معتبری برای اثبات برادریاش با سیستم محسوب میشد تا با اتکا بر دیانت و خوشنامی سیفالله داد، لیست بلند بالایی از فیلمهای توقیف شده را بر روی میز گذاشته و برای اکران تکتکشان با سطوح فوقانی قدرت و عوامل فشار بر فرهنگ وارد گفتوگو شده و هر روز خبری جدید از صدور پروانه نمایش فیلمی به گوش برسد از دیدار (محمدرضا هنرمند) و بانو (داریوش مهرجویی) گرفته تا حاجی واشنگتن (علی حاتمی) و ما چون قحطیزدگان به وفور نعمت رسیده، هر روز عصر مسیر یک سینما را در پیش گرفته و دو سه سانسی مهمان هر فیلمی میشدیم.
دو: تا مدتها دانشجویان به دو دسته تقسیم میشدند: آنها که فیلم آدم برفی را دیدهاند و آنها که ندیدهاند! در روزهای اکران ولولهای جلوی سینماها راه افتاده بود و گذشتن از هفت خوانِ به دست آوردن بلیت و ورود به سینما خود تبدیل به پروژهای عظیم شده بود. در هفتههای نخست تعداد سه سینما از هفت سینمای تبریز به نمایش فیلم آدم برفی اختصاص یافت، اکثر سانسها متعلق به خانوادهها بود و یکی از بزرگترین معضلات دانشجویان، یافتن خانواده در شهری غریب بود که البته با عنایت به پررویی غیرقابل وصف اینجانب و با گردن کج کردن و مقادیری التماس نزد خانمی که همراه دخترانش قصد بلیت خریدن داشتند، حل شد و توانستم دل سنگشان را آب کرده و در پوشش یکی از اعضای خانوادهشان بلیت گرفته و از سد سکندر عبور کنم!
سه: فیلمی که سه سال تمام به بهانه زنپوشی اکبر عبدی و فیلمبرداری در ترکیه و برخی آهنگهای استانبولی و حرکات موزون در محاق قرار داشت، تبدیل به سفرهای رنگین، متشکل از یکسری بازی چشمنواز و دلانگیز از داریوش ارجمند، اکبرعبدی، پرویز پرستویی و مهدی فتحی شده بود که وقتی با دیالوگهای مطنطن داوود میرباقری و آشناییزدایی از بازیگران سریال پرطرفدار امام علی(ع) ترکیب شده بود،
مخاطب لحظه به لحظه میتوانست از این نعمت حداکثری متنعم شده و برای روح رفتگان تمام عوامل فیلم طلب آمرزش کند. لحظاتی از تهدل بخندی و در لحظاتی دیگر برای استیصال عباس خاکپور اشک حسرت بریزی! به گمانم در همان هفتههای اول، سه یا چهار بار راهی سینما شدیم تا قبل از توقیف مجدد یک دل سیر فیلم را دیده باشیم! عزتالله ضرغامی هم در اعترافی دیرهنگام توقیف آدم برفی را مهمترین اشتباه زندگی حرفهایاش نام نهاد!
چهار: وقتی در اواخر دهه شصت دو فیلم شبهای زایندهرود و نوبت عاشقی در جشنواره فجر به نمایش درآمدند، چنان سروصدا کردند که خواجه حافظ شیرازی هم خبردار شد و چارهای جز توقیف برای مسئولان سینمایی نماند. دو فیلمی که متهم به ترویج روابط آزاد جنسی بودند، نوبت عاشقی که در ترکیه و با بازیگران غیرایرانی ساخته شده بود، تبدیل شد به چماقی برای کوفتن سایر کارگردانهایی که شاید دغدغههای فرهنگی بسیار متفاوتی داشتند و عنوان عشقهای نوبتی تبدیل به ترجیعبندی بیپایان شد که تاوان سنگینش را هم باید به دوست میپرداختند هم دشمن! جالب اینکه فیلمنامهاش در همان وزارتخانه چاپ و بهصورت گسترده پخش شد و آب هم از آب تکان نخورد و کسی را هم قصد مقابله با آن نبود و فیلم نخست هم اساسا از نظر سینمایی فیلم چندان مهمی محسوب نمیشد .
پنج: تماشای فیلمهای حاجی واشنگتن، بانو و دیدار بر پرده سینما لذتهای بعدی خوردن سیبهای ممنوعه بود که انگار دست تقدیر برنامه را بهگونهای چیده بود و نمایششان را چند سال به تاخیر انداخته بود تا مقارن با دوران دانشجویی و مقیم تبریز شدن ما باشند و برای یکبار هم که شده این رسم منحوس برای یک نفر مبارک باشد! بیست سال زندگی در شهری کوچک و فاقد سینما چنان انرژی نهفته درون آدم ذخیره میکرد که برای دیدن فیلمهای ولو متوسط هم مسیر سینما در پیش بگیری.
شش: هفت هشت سال پیش در نمایش جشنوارهای «خانه پدری» در سالن سرد و تقریباً خالی، صحنه معروف قتل دخترک را دیدم و افسوسِ ننشستن تکتک پدران و برادران ایرانی بر روی این صندلیهای خالی لحظهای رهایم نکرد و این امر موقعی پررنگتر شد که در سالهای بعد خیلیها دربهدر تماشای فیلم بودند و رخصت داده نمیشد. همچنان که داریوش مهرجویی، زوال تدریجی هنر و هنرمند را در فیلم به شدت تاثیرگذار «سنتوری» روایت میکند …



