روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| عکس را تقریباً بهصورتم چسباند و پرسید: «ندیدیش؟» نیاز داشتم نیم متری عقبنشینی کنم تا بتوانم در دل آن خطوط و اشکال مبهم، انسانی را ببینم. زنی حدوداً ۳۰ ساله با چشمهای نسبتاً ریز و ابروهایی نازک و کمرنگ و لباسی ساده به دوربین لبخند زده بود.
شبیه یکی از آن صدها زنی بود که هر روز در خیابان از کنارمان رد میشوند، یا توی اتوبوس و مترو پایینِ میلهای اشتراکی را میگیرند تا سر جایشان محکم بایستند. از آن قیافههای معمولی که کمتر به یاد کسی میماند. شبیه آدمهای گمشده نبود. گمشدهها معمولاً یا بچهای کمسن و سالند یا سالخوردهای که احتمالاً اسم خودش را هم از یاد برده. زن توی عکس نمیتوانست گم شود. جواب دادم: «نه.»
مرد با ناامیدی عکس را توی جیب داخل کاپشن سیاهش گذاشت. خودش هم سی و چند ساله به نظر میرسید. با موهای روی شقیقهای که شروع کرده بود به سفید شدن. چهرهاش شبیه به کسی بود که میخواهد آدرس نزدیکترین رادیولوژی دندان را بپرسد، نه مردی که دنبال زنی مفقود میگردد.
پرسیدم: «کجا گم شده؟» دستهایش را توی جیب فرو کرد و گفت: «نمیدونم.» دوباره پرسیدم: «کی گم شده؟» انگار وظیفه داشتم سرنخی برای این پرونده پیدا کنم. جواب داد: «ده روزی میشه.» با دستهای توی جیب و سری پایین به راه افتاد. از پشت کلهاش پرسیدم: «به پلیس خبر دادی؟» بدون آنکه برگردد گفت: «لازم نیست.»
برنامهاش چه بود؟ میخواست همینطور توی شهر بچرخد و عکس را بهصورت غریبهها بچسباند و سراغ گمشده را بگیرد؟ گفتم: «شاید دزدیدنش.» صدایش گفت: «ندزدیدنش. خودش رفته. از زندگی من رفته. خواستم بگم اگر دیدیش، خوش بهحالت. من ده روزه که زیباترین زن دنیا رو ندیدم. خوش بهحال هر کسی که این روزها مارال رو دیده.» رفت. و من دیگر صورت بهیادماندنی مارال را از یاد نخواهم برد.



