روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| دوست دارم در کوچه پس کوچههای خلوت و بیماشین و رهگذر قدم بزنم و در سکوت و آرامش، درختها و خانهها و پنجرهها و بالکنهایشان را تماشا کنم. تازگی فهمیدهام گرایش وانتیهای همه چیز خر هم به همین کوچههاست. در حالی که میتوانند مستقیم بروند و در محلههای شلوغتری صیدِ آهن و چدن کنند، میپیچند توی کوچههای باریک و خلوت و آرامش محیط را با نوای جان خراشی که با بهترین کیفیت دانلودش کردهاند تکه پاره میکنند.
«آهن، چدن، پنکه، بشکه، کولر، خریدارم.» با نارضایتی از خراب شدن بازیام، به پنجرهها نگاه میکنم. انصافاً هیچ کدامشان شبیه خانه کسی نیست که شادی در چشمهایش برق زده، از جا پریده و گفته: «چه عالی! امروز یه روز خوب برای فروختن بشکه ست.» یا «بد فکری هم نیست. برم تو پشت بوم، این کولر رو بکنم و بفروشمش. دیگه واقعاً دلم رو زده.» شما چند نفر را میشناسید که در یک صبحِ آرامِ زمستانی با آهن و چدن در بغل، پشت پنجره کمین کرده و منتظر خریدار مانده باشد؟
متوجه شدهام که دیگر وانتیها حرفی از خرید مس نمیزنند. به گمانم پیش از این همه ظروف مسیِ شهر از چنگ خانوادهها در آمده و با قیمتی هولناک در ویترین مغازهها قرار گرفته. چند سالی است که مردم دوباره شروع کردهاند به خریدن مس، نه فروختنش. دیگر فقط بشکهها مانده و پنکههای از کار افتاده. فکر میکنید ۲۰ سال بعد وانتیها برای خریدن چه چیزی فریاد خواهند زد؟ «آیپد، لپتاپ، بخارشو، قهوه ساز، پروتز، مسواک برقی، لمینت، مودم، خریدارم.»



