روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا دیروز به مشکلات ترافیکی این روزهای منتهی به عید، بارش رحمت الهی هم اضافه شد و من هم طبق معمول شانسهای همیشگیام برای انجام کاری ناچار به بیرون رفتن بودم و در همان ساعاتی که معابر تهران تبدیل به پارکینگ عمومی شده بود، در مسیر برگشت به منزل بودم.در یک خیابان، آقایی بسیار مسن با چند تا کیسه میوه، زیر باران، منتظر ایستاده بود. حس انساندوستیام به غلیان افتاد: «پدر جان، بفرمایید بالا میرسونمتون.»/ «دستت درد نکنه. مسیر من کوچه پسکوچهس. به شما نمیخوره… دربست میگیرم.»
روح مردانگی و جوانمردی، بند بند وجودم را درنوردید: «یعنی چی آقا… من میرسونمتون.» با سلام و احترام سوارش کردم: «خب کجا برم پدر جان؟»/ «همین یهخرده جلوتر… تهِ جلفا.» البته ما میرداماد بودیم و خیابان مورد نظر ایشون «یهخرده جلوتر» نبود. بلکه خیلی جلوتر بود. ولی چه باک… میرسونمت مرد… راه افتادیم. از دنده یک به دنده دو نرفته بودم که خوردیم به ترافیک و ایستادیم.پیرمرد مهربان مقداری ارگانهایی رو که باعث این ترافیک شدهاند مورد عنایت قرار داد. شهرداری هم از الطاف ایشون بینصیب نماند که چرا با دو قطره باران، شهر میشه رودخانه. بعد از اینکه از خجالت همگی دراومد، گیر داد به خود مردم:
- «بفرما… همه ریختن تو خیابون. مگه کرونا نیست؟ چتونه؟… واقعا هیشکی هیچی حالیش نیست.» خب بنده خدا، دلِ پُری داشت؛ وگرنه یهمقدار دقت میکرد، میفهمید که ما خودمون هم کف خیابونیم. چهار تا ناسزا هم به روزگار گفت و گیر داد به من: - «خب تا صبح میخوای پشتِ اینا وایسی؟ بنداز کوچه پسکوچه بریم دیگه.»/ «من کوچه پسکوچههای اینجا رو بلد نیستم آخه.»/ «ای بابااا… بنداز تو همین کوچه. من بلدم.»
با دست به ماشین پشت سرم اشاره کردم که مقداری عقب برود تا بتوانم وارد کوچه شوم. ایشون هم لطف کرد. دستم را از ماشین بیرون آوردم و ازش تشکر کردم. با راهنماییهای پیرمرد منتقد همهچیز، بعد از حدود ده دقیقه رانندگی به سبک «بچه محلی»، به کوچه بنبستی رسیدیم: «خونه ما انتهای کوچهس… من همینجا پیاده میشم.»/ «نه قربان میرسونمتون.»/ «نه والا راضی نیستم. کوچه تنگیه و اون ته نمیتونی دور بزنی.»/ «محال ممکنه… میرسونمتون.»
انصافا هم بنبست بسیار طویل و باریکی بود. خانه پیرمرد محترم، آخرین منزل بود. جلوی منزلشون که ایستادم، صدای بوقهای ممتد، توجهم را جلب کرد. متوجه شدم پشت سر ماشینم، بهصورتِ قطاری، ماشین میآید. چرا اینهمه ماشین وارد کوچه بنبست شدهاند؟… راننده ماشین عقبی سرش را آورد بیرون: - «چی شد پَ؟»/ «جانم؟ با منی؟»/ «آره دیگه… چرا وایسادی؟»/ «خب، بنبسته… میخواستم ایشون رو پیاده کنم.»/ «اِ… پس چرا ما رو دنبال خودت راه انداختی؟ بیماری؟…»/ «من شما رو دنبال خودم راه انداختم؟»/ «مگه تو ترافیک به من اشاره نکردی که پشت سرت بیام؟»/ «من؟ من غلط کردم…کِی من گفتم شما پشت سرم بیای؟»/ «اِ… دستتو آوردی بیرون، اینجوری اینجوری کردی…»
از اونجوری اونجوری کردنش فهمیدم همون ماشین پشت سریمه که ازش تشکر کرده بودم… به خیال فرار از ترافیک، پشت سر من راه افتاده بود و سِیلی از ماشین هم دومینویی فریبخورده بودند و بهدنبال من و پیرمرد گسیل شده بودند… برای ساکنین کوچه بنبست که تا به امروز، چنین تعداد ماشینی را در کوچه خود ندیده بودند و در منازلشان کف کرده بودند، سرگرمی خوبی درست شده بود و به کوچه آمده بودند که همین مسئله، ازدحام را صد چندان میکرد… قیامتی بر پا شد… از دیروز تا الان، حال خوشی ندارم. احتمالا امواج فحشها و نفرینهای سرنشینان چهل پنجاه تا ماشینیه که مجبور شدن دنده عقب برگردن.



