روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری | کوچه‌هایی هستند که با ماشین‌هایش به یادم می‌مانند. ماشین‌های پیرِ از ریخت و قیافه افتاده گرد و خاک گرفته پنچری که سال‌هاست کسی درش را باز نکرده، روی صندلی‌اش ننشسته، استارت نزده، حرکت نکرده. بیوک پارک اونیوی مریض، آهوی خسته، پژو ۵۰۴ کمرنگ شده زیر آفتاب با روکش مخمل قهوه‌ای، مرسدس بنز دانشجویی که باید سال‌ها پیش فارغ‌التحصیل می‌شد… چه بر سر صاحبانشان می‌آید که ماشین‌ها را اینطور بی‌رحمانه رها می‌کنند زیر برف زمستان و تابش تند و داغ تابستان؟ ماشین‌هایی که تعمیر نمی‌شوند، تمیز نمی‌شوند، فروخته نمی‌شوند.

می‌افتند گوشه خیابان و با چراغ‌های کم سویشان شهر را تماشا می‌کنند که عوض می‌شود. خانه‌ها را می‌بینند که خراب می‌شوند و پایین می‌ریزند. ساخته می‌شوند و دوباره قد می‌کشند. کامیون‌های اسباب کشی را می‌بینند که می‌آیند و می‌روند و پر و خالی می‌شوند. آدم‌ها را می‌بینند که رد می‌شوند، پیر می‌شوند، یکی هستند و دو تا می‌شوند، دوتا هستند و تنها می‌شوند…

بیوک جلوی خانه‌ای قدیمی پارک شده. خانه‌ای که روی دیوار آجری‌اش نوشته: «این ملک فروشی نیست. سوال نکنید.» صاحبش اهل فروختن و رفتن و دل کندن نیست. می‌خواهد همه چیز را همانطور که همیشه بوده نگه دارد. حدس می‌زنم خانه پر است از کفش‌های کهنه هزار بار پوشیده و بشقاب‌های لب پر و کاغذ و پاکت‌های زرد و قدیمی تکه پاره و باتری‌های مصرف شده و میخ‌های کج و خودکارهایی که مدت‌هاست نمی‌نویسند.

حدس می‌زنم صاحب خانه از آن‌هایی است که هیچ چیز را دور نمی‌ریزد. جمع می‌کند و جمع می‌کند و جمع می‌کند تا شاید روزی از آنها استفاده کند. حدس می‌زنم صاحب خانه هر روز با زانوهای از کار افتاده‌اش به سختی خود را دم پنجره می‌کشد، زل می‌زند به ماشینِ به گل نشسته و فکر می‌کند شاید فردا همه چیز بهتر شود.

شاید فردا دردش کمتر شود، خستگی چندین ساله‌اش در برود، کفش‌های ۳۰ سال پیش را به پا کند، دکمه‌های کتش را ببندد، سوئیچ را بردارد، درِ زنگ زده را پشت سرش ببندد، پا به خیابان بگذارد، سوار ماشین شود، استارت بزند، فرمان را بچرخاند، گاز بدهد و بالاخره از این خیابان رد شود. حدس می‌زنم امیدِ صاحب این ماشین و خانه فروریخته به فرداست و به خاطره‌های خاک گرفته‌ای که نمی‌خواهد فراموششان کند.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.