روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: نمایش رستم و سهراب که تمام شد تماشاگران قیامتی به پا کردند. کف و هورا و عشق و ستایش. چنان پایکوبی غریبی که سقف بلند تالار فرهنگ به لرزه درآمده بود. از کف زدن که خسته نمی‌‌شدند و منتظر بودند تا پرده سبز تالار برافتد و بازیگران تکنیکی‌‌ترین نمایش رستم و سهراب در تاریخ تئاتر ایران روی سن بیایند و از صمیم قلب تشویق‌‌شان کنند.

آقای مصطفی اسکویی بنیانگذار تئاتر آناهیتا، برای این نمایش اسطوره‌‌ای، جان و جگرش را گذاشته بود و حالا در پایان نمایش، تماشاگران حیرت‌‌زده، یک ریز کف می‌‌زدند و قربان‌‌صدقه می‌‌رفتند که غول‌‌های ملبس به جامه‌‌ها و جنگ‌‌افزارهای دوران پادشاهی کیانیان به روی سن بیایند و ببینند چه تحفه‌هایی هستند اما آن پرده بلند مخمل سبز کنار نمی‌‌رفت که نمی‌‌رفت.

هنوز موسیقی متن نمایش با محوریت«تِم تهمینه» و ساخته ارکستر بزرگ رادیو ایران در چهارمین شب نمایش رستم و سهراب، سقف تالار فرهنگ را می‌‌لرزاند و تماشاگران را در فضای حماسی غریبی فرو برده بود. در صحنه کشتی اول نمایش، سهراب رستم را بر زمین کوبیده بود اما پهلوان تاج‌‌بخش ایران با تمام عجز، خواهان تجدید کشتی شده بود و حالا در پایان نبرد دوم، رستم نگونبخت روی سینه سهراب گلبدن نشسته بود و پهلویش را دریده بود.

مارش عزا مو بر تن بینندگان سیخ می‌‌کرد و رستم بعد از آنکه فهمیده بود سهراب رودابه‌‌اش را به دست خود از میان برداشته است به قصد انتحار افتاده بود اما هجیر مانع شده بود و اکنون رستم سر به سینه سهرابش گذاشته بود و می‌‌گریست. کسی چه می‌‌دانست که تراژدی اصلی در ورای پرده‌‌های نمایش، رخ داده است. آنجا که رستم واقعی، زنده زنده، خود روی سن مُرده بود و بازیگران و دست‌‌اندرکاران تئاتر، چنان دست و پا باخته بودند که کسی نمی‌‌دانست چگونه اشک به دامن خویش رها کند و پرده نمایش را براندازد و گروه بازیگران به دیدار تماشاگران بروند.

دو: تنها یک رستم در جهان بود که هنگام بازی در نقش رستم، زرت از پا افتاد و مُرد. تنها یک رستم که روی سن، سکته قلبی کرد. آیا هیچ رستمی در تحمل دریدن پهلوی سهرابش، از آن توش و توانی روحی برخوردار هست که این افسانه شوم را رها کرده و به یک بازی مکانیکی روی آورد؟ مگر او در آن صحنه چه نعره‌‌های جانگدازی زده بود و چگونه از طناب سطرهای کبود متن‌‌ حماسی اسکویی آویزان شده بود که روح از بدنش گریخته بود و اکنون صدها تماشاگر سوگوار در کشته‌‌شدگی سهراب و ناظر بر اقیانوس اشک‌‌های رستم، توان نشستن روی صندلی‌‌های فرهنگ را نداشتند و تنها خواسته‌‌شان بعد از پایان نمایش این بود که به پای بازیگرانی چنین آفرینشگر بایستند و سپس در اندوه سیّال خیابان‌‌های تهران گم شوند که این خاک هرگز از سوژه پسرکُشتگی، سر بازایستادن نداشته است.

اکنون موسیقی بمِ غمبارگی بر جنازه سهراب که روی سن افتاده بود آوار شده بود اما آنجا یک جنازه دیگر هم در حالت رئال افتاده بود که باعث شده بود سهراب نمایش، با دیدنش، هول‌‌هولکی از نقش خود بیرون آید و بگوید «ویدا ببینم این یک نمایشه‌‌ها. نکنه تو می‌‌خوای در نقش رستم بمیری؟» پرده سبزرنگ تالار را سر افتادن نبود و جماعت سیخ ایستاده بودند در انتظار رونمایی از بازیگران. بازیگران گریان.

حالا نه تنها نعش سهراب گلگون‌‌کفن، که جسدواره قهرمان اول نمایش رستم دستان هم روی صحنه، نفس کم آورده بود. جان دادن روی سن، آیا مدلی از شهادت نیست؟ شهادتی که باعث شده بود آنهمه بازیگرانی که آقای اسکویی از میان شوفرهای اتوبوس واحد و دانشجویان دانشگاه تهران انتخاب‌‌شان کرده بود رنگ به رخ نداشته باشند. فقط یک رودابه کم بود که اینجا به جدیت، مویه کند و بمیرد و خبرش را روزنامه‌‌ها به سمنگان ببرند.

سه: پانزده مهرماه ۱۳۴۸ بود و در تالار فرهنگ، کارگردان بزرگی که بعدها ده‌‌ها بازیگر افسانه‌‌ای تحویل سینما و تئاتر ایران داد آمده بود نمایش تراژیک پسرکُشی در این سرزمین را با عنوان رستم و سهراب به مدت سی شب روی سن ببرد و بچه‌‌های دانشجویش آنقدر گل کنند که پروفسور رضا در حضور شرق‌‌شناسان، نفری یک سکه کف دست‌‌شان بگذارد و چشمانش نَم بردارد. اما اکنون در شب چهارم بود که آنهمه تماشاگر آتشین‌‌مزاج و سیراب از نمایشی قدرتمندانه، هر چه پایکوبی می‌‌کردند که پرده برافتد و به افتخار بازیگران، کف و سوت بزنند لاکردار نمی‌‌افتاد که نمی‌‌افتاد.

و پرده آنقدر ضخیم بود که سایه‌‌های گریان بازیگران روی سن تابلو نبود که به چه ولوله‌‌ای افتاده‌‌اند. بازیگرانی که می‌‌گریستند و می‌‌دویدند و توی سر خود می‌‌زدند و کسی باور نمی‌‌کرد که تراژدی اصلی رستم و سهراب، این بار روی سن تالار فرهنگ افتاده است و نه در متن سطور شاهنامه‌‌ایِ نمایش با متد تازه راه افتاده استانیسلاوسکی. چه کسی باور می‌‌کرد بازیگر قوی‌‌هیکل و چهارشانه نقش رستم، اکنون پشت سن، دراز به دراز افتاده است و قصد برخاستن ندارد که بپرسد «آقا نمایش خوب بود؟ مردم موهاشان سیخ سیخ شد؟»

نمایشی که از ساعت ۶ و نیم آغاز شده و در هشت ونیم تمام شده بود اکنون دقایق بسیاری بود که تماشاگران را منتر خودش کرده بود. تماشاگرانی که هنوز منتظر افتادن پرده مخمل سبز تالار بودند تا به افتخار تمام سهراب‌‌ها و رودابه‌های جهان کف بزنند و رستم را شماتت کنند که چرا بذر پسرکُشی را در این خاک کاشته است. اما رستم، دراز به دراز افتاده بود و منتظر پزشک بود که گواهی مرگش را امضا کند.

چهار: در میان آنهمه تماشاگر گریان، اما کسی نمی‌‌دانست که ویدا مرده است. ویدا همان جا روی سن افتاده و مرده است. آقای حسینعلی ویدا را می‌گویم. بازیگر ۵۵ ساله نمایش رستم و سهراب آناهیتا که در‌ آخرین صحنه نمایش، ناگهان زمین خورده و تمام کرده بود. کارمند قسمت پیگیری اداره آموزش و پرورش که اسکویی بعد از آن‌همه جستن، یافته بود مرد پهلوان‌‌صفتی بود که به راحتی می‌‌توانست پله‌‌های ساختمان پلاسکو را یکسره و با یک نفس بدود و در یک وعده سه پرس چلوکباب بخورد.

اما حالا نعش رستمش روی سن افتاده بود و کاظم هژیرآزاد بازیگر نقش سهراب که پهلویش را همان ویدا دریده بود، هاج و واج رو به جنازه رستم ایستاده بود و نگاهش می‌‌کرد. اگر تا دقایقی پیش و حین نمایش، رستم سر بر سینه سهراب گذاشته بود و می‌‌گریست، اکنون سهرابِ کاظم روی سینه رستمِ ویدا نشسته بود و نمایش «مرگ اندر مرگ» را می‌‌نگریست.

پنج: آن روز، درِ خروجی تالار فرهنگ زبان نداشت که تعریف کند تماشاگران نمایش اسکوییِ پهلوان، چگونه با چشمی تَر و سردرگریبان، سالن را ترک می‌‌کردند و سهراب گلبندن، عاطل و باطل مانده بود که رستم بعدی کی سینه سهراب را خواهد درید. گروه سوگوار آناهیتا اما چنان دل به تعهد و اصالت نمایش بسته بود که با وجود همه عزاداری، از تهران مرگ‌‌پرور گریخت و توانست هشتاد اجرای دیگر از نمایش سهراب و رستم را در شهرهای رشت، اصفهان، شیراز، اهواز، خرمشهر، آبادان، آغاجاری و گچساران و … روی سن ببرد. این بار دیگر سهراب مواظب بود که خط و خشی روی جان رستم جدیدش «فریدون عطابخش» نیفتد.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.