روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقی| ‌می‌دانم وقتی پسرکی در پیاده‌رو پیش پای فیلم مسعود کیمیایی با یک پاکت دهان بازمغموم‌، سیگار نخی می‌فروشد و ناگهان مردی چرکمرد نخی ازهمان پاکت برمی‌کشد و با لذتی عمیق شعله سوز می‌کند و دودش را نثار صورت پسرک می‌کند و می‌گوید؛ ندارم فردا پولش را می‌دهم‌! روشن است پسرک بهار بهار گریه بریزد درشهری که آسمانش برف و باران ندارد. در این ایام ناچیز مانده به اسفند ١۴٠٠ و معلوم است که پسرک جامانده حتی از چند پاره وقت زندگی بخور ونمیر یاد مادرش بیفتد که اگر بود همانجا آغوشش را پر می‌کرد.

کسی که مثل هیچ‌کس نیست‌، همه جا یادش هستی، چون همیشه با توست حتی وقتی که می‌رود، جایش در هوا می‌ماند با آن قد و بالای نیلوفری، با آن صورت ماه با آن دستان عسل و با آن دو چشمی که مردمک‌هایش شکل قلب است.‌چراغ عابر پیاده که سبز شد به شتاب رفتم از بس که عرض خیابان دور بود و تا به آن سو رسیدم، صدایم کرد کسی که شبیه نیاز بود. انگار منتظرم بود، یعنی نشانم کرده بود چون غافلگیر شدم و بدون مکث گفتم؛ بفرمایید!

قدی متوسط، رخساری شکننده و بی‌رنگ، لباسی کم و بیش متوازن با روسری که به‌نظرم سبز کاهویی بود و از زیرش چند تکه زلف چون پیچک، سمت چپ صورتش ریخته بود و البته با دو چشم نافذ. حرف که زد صدایش ترس خورده بود و دوست داشت دردافروز باشد؛ نوه‌ام مریضه، این نسخه آزمایشگاهشه، این هم نسخه داروهای خاص… و بعد صدایش یک‌جوری راه رفت که یعنی بغض می‌خواهد از درد، گریه شود. بی‌هیچ توضیح، اما و اگری ۱۰هزارتومان به او دادم تا به این نمایش خیابانی پایان دهم؛ اگر او بغضی دارد نشکند. و اگر من طاقت دیدن شمایل تضرع ندارم پاورچین شوم تا سرپایینی پیاده‌روی ناهموار را هموار بروم !

پول را که گرفت آرام شد. او نیازمند بود وگرنه چه دلیلی به خود شکستن بود در آن سن و سال پاییزی برای چیزی که نامش استمداد است. مگر نگفته‌اند وقتی کسی ناگهان در خیابان زیر آواز می‌زند یا دیوانه است یا مفلس. او بی‌تردید دیوانه نبود. برگشتم ببینم آوازخوان در چه حالیست؟ ندیدمش در انبوه عابران گم شده بود. سرازیری را رفتم، اما انگار پیش نمی‌رفتم، چیزی در من در طغیان و تلاطم بود که دل‌آشوبم می‌کرد چون آزادانه و بی‌حد و مرز در گسترش بود.

ابتدا ذهنم را دستکاری کرد و بعد قلبم را. آن‌گونه که گفتی دارم خود را گم می‌کنم در بعدازظهری سرد وچموش ! غروب که سر بر شانه تاریکی گذاشت دلیل آشوبم را یافتم، افتادگی پلک‌های بانوی نیازمند، حالت چشم‌هایش را شبیه چشم‌های مادرم کرده بود که هزار سال پیش، ناگهان درچهل‌ودوسالگی همه دردهای جهان را مال خود کرد و با سرطان رفت تا من با نام و نار سرطان آشنا شوم.‌مادر! نکند آن پیرزنی که در پیاده‌رو، دست تمنا داشت و صدای گریه زمزمه می‌کرد آمده بود تا بگوید نکند یادت را گم کرده‌ام؟ نه مادرجان اجازه بده بگویم برای اولین‌بار اشتباه کردی. چون من مثل همیشه، یادم، یاد توست. مگر وفاداری مادر عشق نیست؟

‌بعضی زخم‌ها آن قدر زخمند که
درخواب نیز نمی‌توانی دردش را
رام کنی
به سینما می‌بریش
جلو چاپلین چارقد می‌زند، اما
ازخنده‌اش اشک می‌زند آواز

‌همیشه‌های کودکی هر جا بود، من هم بودم، هر جا می‌رفت من هم بودم حتی وقتی به ضرورت جایی می‌رفت که من نمی‌بایست دستاویز او باشم باز هم با او بودم.‌ این را خودش می‌گفت من هم می‌‌دانستم برای اینکه با او رفته بودم اگرچه نرفته بودم، او بدون من، بی‌تاب بود. حتی تصور نبودن من هم برایش باورکردنی نبود، من اولین میوه عشق او بودم، پس در رگ‌هایش جاری بودم، در قلبش می‌تپیدم و در نبضش در نوسان بودم. همان‌طوری که میوه دوم بیژن، سومی پروانه و آخری ماهرخ هم بودند. ماهرخ که آمد پلک‌افتادگی مادر پیدایش شد مثل دو پرده مورب بر دو چشم عزیز و نازنین‌.

پلک‌ها به‌تدریج افتاده‌تر شد و شد تا برای همیشه بسته شد‌. پس ما کج شدیم، چون دنیا با رفتن او برای ما کج شد. ما داشتیم از دنیا می‌افتادیم، مخصوصاً ماهرخ با آن پای تاخورده و با آن صرع مزمن. مادر! باوفا! این چه کاری بود کردی؟ چرا توازن دنیا را با رفتنت به هم زدی؟ این را هزار بار ماهرخ گفت. پس مادر طاقت نیاورد و در خواب‌، سراغ ما آمد و گفت، کج نروید، راست شوید، بگذارید دنیا برایتان هموار شود. مادر نمی‌دانم آیا ما هموار شده‌ایم‌؟

راست این‌ است وقتی مادری و یا مادربزرگی از زندگی جا می‌ماند و چون کولی گمشده در هیاهوی شهر بیمار، سر راهمان سبز می‌شود باید بدانیم جهان کج شده است مثلاً برای مادری که پسرش در غبار اعتیاد گم شده است یا همسرش در پیچ جاده بی‌ترحم، دره را در آغوش گرفته است و اکنون مادر سرپرست خانوار است در روزگاری که کارمشغول بیکاری،گرانی دربلندی وکرونا درکمین است‌.

مردی شبیه خوبی می‌گوید؛ندیدن مادر، روی‌گرداندن از بهشت و رفتن به سوی جهنم است. مگر نگفته‌اند صدای وجدان خوب، صدای خداست. پس وقتی مادر خورشید است و برای همه طلوع می‌کند، چرا باید مادرانی در خیابان شبیه نیازمندی باشند. من سر تایید فرو می‌آورم و او ادامه می‌دهد؛ به عبارت دیگر وقتی وجدانت را دوست داری خدا را دوست داری، دوست داشتن خدا یعنی وضع و اجرای قوانینی که همه مادران ما بتوانند شبیه هم باشند تا بتوانند روی نیمکت آرامش زیر درخت بهار ما را دعا کنند.

زبان گاهی لال‌ترین شکل گفتن است
همین وقت‌هاست
که بهتر است کلمات حقیر
سرشان را پایین بیندازند
و از همان راهی که آمده‌اند برگردند
شعرها به ترتیب؛ الیاس علوی و راضیه بهرامی خشنود

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.