روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: ‌تو با شنیدن فسنجون، دهنت آب می‌‌افتد و من یاد فسنجونِ «کاکاتوفیق» می‌‌افتم. نماینده دوره ۲۱ مجلس از رفسنجان در دهه چهل. کاراکتری چنان به شهرت رسیده که نه‌تنها مردم که روزنامه‌‌ها هم اسم واقعی‌‌اش را فراموش کرده و او را همه جا با نام اعطایی توفیق، فسنجون‌‌جون صدا می‌‌زدند. دستپخت رندانه مجله توفیق در ساخت و تولید این کاراکتر چنان همه‌‌جانبه عمل کرده بود که حتی بچه‌‌هایش هم او را فسنجون می‌‌خواندند.

یک کاراکتر ببوگلابی، با سبیل‌‌های نقره‌‌ای و کلاه سیلندر که در ستون «رجال فکاهی توفیق»، نشیمنی هر روزه داشت و در هیچ شماره از نشریه جایش خالی نبود. داستان فسنجان بیچاره تا آنجا پیش رفت که وقتی توفیق دید به شدت مشهورش کرده است، حتی یک ویژه‌‌نامه کتابی در سال ۴۸ با عنوان «فسنجون‌‌نامه» منتشر کرد که روی هوا رفت و دیگر شهرت این مرد چلمن را که تمام جوک‌‌های دنیا به ریشش می‌‌چسبید، به اوج رساند.

این در حالی بود که حتی ویژه‌‌نامه «عصانامه» هم که مختص نخست‌‌وزیر وقت بود به اندازه فسنجون‌‌نامه، گل نکرد. توفیق که مجلس شورا را با عنوان مجلس «شلم شوربا» مورد عنایت قرار می‌‌داد، از دیگر شخصیت‌‌های مورد علاقه‌‌اش یکی‌‌اش هم «صدراعظم کلنگی» (اسدالله عَلم) بود که اوایل وقتی دیدند اجازه به کشیده شدن کاریکاتورش نمی‌‌دهد، مردی دماغ‌‌عقابی با علم و کتل را می‌‌کشیدند تا اینکه بالاخره رضایت‌‌ داد.

دو: فسنجون‌‌جون. گمنام‌ترین نماینده مجلس بود اما در سایه طنزهای توفیق به معروف‌ترین آنها تبدیل شد. در روزهایی که محال بود کسی وکیل اول تهران را به اسم بشناسد، فسنجون به عنوان سمبل مجلس، چنان سر زبان‌‌ها افتاده بود که از پپه‌‌خور یا سمبوسه‌‌خور، همه می‌‌شناختند. بی‌‌آنکه کسی اسم واقعی‌‌اش را بداند. سمبل‌‌سازی توفیق از فسنجون، چنان پردامنه و گازدار بود که نشریاتی مثل روشنفکر، امید ایران، خوشه، دنیا، بامشاد، سپیدوسیاه و حتی عصرنوین تبریز در سال‌‌های بین ۱۳۴۳ تا ۱۳۴۶ بارها و بارها به مصاحبه با فسنجون شتافتند و در روی ‌‌جلدهای خود با تیتر «مصاحبه هیجان‌‌انگیز با فسنجون» اشتهای مردم را تحریک کردند.

البته این تنها فسنجون نبود که در صفحات توفیق، گردشی همه‌روزه داشت بلکه این نشریه، با ساخت سه‌‌تفنگدار‌ مجلس شامل فسنجون، اوس‌‌عباس و «هابی‌‌بی» که اسلوموشن‌‌ترین و گیج و ویج‌‌ترین مردمان کره زمین بودند برگ برنده دیگری رو کرده بود اما در میان آن سه نیز فسنجون از همه محبوب‌تر و پرطرفدارتر بود. سه‌‌تفنگداری که بر‌اساس قیافه، دیالوگ‌‌های سیاسی و میزان رواداری‌‌شان، از میان ۲۰۰ و اندی نماینده به «وکلای توفیقی» شهرت یافته بودند.

آن روزها کاراکترسازی موفق توفیق، منجر به این شد که بیش از سه سال، فسنجون را به سوژه اصلی خود تبدیل کرده و چنان شلنگ طنزش را به ناف او بست که اگر در شماره‌‌ای چیزی از فسنجون نمی‌‌نوشت نه‌تنها خوانندگانش خمار می‌‌شدند که خود فسنجون و بچه‌اش مغز گردو نیز مخمور می‌‌شدند. چنین بود که در سال‌‌های میانی دهه چهل، تمام آنهایی که به مطب پزشکان، آرایشگاه‌‌ها و حمام‌‌‌‌های عمومی و خصوصی رفت و آمد داشتند، در مواقع استراحت و انتظار، فسنجون‌‌نامه توفیق را در دست گرفته و قهقهه‌‌ای از ته‌دل می‌‌زدند‌ و برادران توفیق به تندیس دست‌‌ساز خود می‌‌بالیدند.

سه: طنز البته همیشه هم سازنده و پردازنده نیست. طنزهای فسنجونی چنان با قدرت به پیش رفت که حزب ایران‌‌نوین در انتخابات دوره ۲۲، فسنجون را از میان نامزدهایش بیرون گذاشت و تازه آنجا مشخص شد که متلک‌‌ها و طنزهای توفیق چقدر در شکست فسنجان‌‌های جهان نقش داشته است. مردی که توفیق، او را حتی یک بار هم از نزدیک ندیده بود اما خب، کشیدن کلاه سلیندرش از بقیه وکلا راحت‌‌تر بود.

البته از گنجایش طنز فسنجون هم نباید به‌راحتی گذشت که وقتی توفیق برای اولین‌بار، کاراکتر فسنجون را در سال ۴۲ ساخت و در ادامه، به توپش بست، خود فسنجون هم به مرور زمان به طنزها عادت کرد و فقط یک بار به آنها پیغام فرستاد که «جان جدتان، حالا که دیگر مرا مضحکه خاص و عام کرده‌‌اید، ‌حداقل کارتون‌‌هایم را شبیه خودم بکشید.» که آن را هم توفیق از این گوش گرفت و از آن یکی گوش درکرد.

توفیق که اینجور وقت‌‌ها با جمله «ما هیچ غرض و مرض شخصی با کسی نداریم!» به استقبال نمایندگان و سوژه‌‌های معترض می‌‌رفت، تمام جوک‌‌های بی‌‌مزه و بامزه دنیا را با یک مقدمه دو سطری، به ناف کاراکتر فسنجون می‌‌بست و ستون رجال را پر می‌‌کرد. تیر ماه ۱۳۴۸ بود که کتاب «فسنجون‌‌نامه توفیق» به روی دکه‌‌ها رسید و فسنجون را که اکنون در ازدست دادن شغل وکالت مجلس، داغدار بود، داغدارتر کرد.

چهار: ساختن شخصیتی گنگ، بی‌‌دست و پا، شُلمنشُلی و هیچی‌‌ندان از فسنجون، به هر حال در دل مخاطبین توفیق ‌‌نشسته بود و آنها دیگر ول‌‌کن نبودند. اگر بخواهیم به نمونه طنزهای فسنجونی توفیق اشاره کنیم، یکی‌‌اش مثلا این آگهی از قول او در آغاز سال نو بود که:
-«در روز اول عید امسال یک عدد اسکناس ۱۰ تومانی اینجانب که عیدی گرفته بودم در حوالی میدان بهارستان گم شده، هر کس آن را پیدا کند از درجه اعتبار ساقط است.»

یا این آگهی معنادار که: - «در ایام نوروز، کوک ساعت اینجانب دررفته است کسانی که نامبرده را دیدند خواهشمندم وی را به اولین پاسگاه ژاندارمی معرفی کنند.» یا در شماره‌‌ای دیگر، پاک‌‌شیر در توفیق، کاریکاتور فسنجان را در حالی ‌‌کشیده بود که همه وسایل منزلش را بار کامیون کرده و دارد می‌‌برد. همسایه می‌‌پرسد «اسباب‌‌کشی می‌‌کنین؟» و فسنجون می‌‌گوید «نه بابا می‌‌خواییم بریم سیزده ‌‌به‌‌در. از ترس دزدها اسباب‌‌هامونم می‌‌بریم.»

و یا در کاریکاتوری دیگر، زن فسنجون را می‌‌کشد که دست فسنجون را گرفته است و به زن همسایه که دارد بچه‌‌اش را به مدرسه می‌‌برد، می‌‌گوید «عذرا خانوم قربون دستت، داری می‌‌ری بچه‌‌ات را برسونی مدرسه، سرراهت اینم به دربون مجلس بسپار و برگرد!»
‌یا شعری به این مضمون برایش کوک می‌‌کرد که:

-«اگر پایم رسد فردا خیابون/ بگیرم یک هفت‌‌هشت تا بند تنبون/ که شلوارم نیفتد توی مجلس/ ز خنده از بیانات فسنجون.»
یا فسنجون را در خیابان در حال گفتن «صحیح است، احسنت»، می‌‌کشد که دارد قدم می‌‌زند. دوتا رهگذر را هم کنارش می‌‌کشد که یکی به دیگری می‌‌گوید «این چرا صحیح است احسنت، می‌‌گه؟» دومی می‌‌گوید «آخه نرسیده توی مجلس بگه، داره قضاشو به‌جا می‌‌آره!»
و چنین شد که کاکاتوفیق، شعری نیز به این مضمون درباره موافقت همیشگی فسنجون با لوایح ساخت که «احسنت و صحیح گفتن، آیین من است/ خمیازه و چُرت، کار دیرین من است.»

پنج: بعدالتحریر: ما بعدترها فهمیدیم که نام واقعی‌‌ فسنجون، دکتر احمد رفیعی است؛ مثلا استاد دانشگاه است و از ملاکین و پسته‌‌داران بزرگ رفسنجان. اسمش به چه درد ما می‌‌خورد؟ حتی الان هم نمی‌‌دانم طرف کِی مرده، چرا مرده و پسته‌‌هایش را کی می‌‌لمباند؟ یا نمی‌‌دانم که توفیق اگر زنده بود می‌‌توانست درباره بهروز افخمی یا دکتر ططری، این همه فسنجون بار کند یا نه؟ من خودم یک بار یک مصاحبه طنزِ مکتوب با یکی از حضرات نماینده برای صفحه «اینجا پارک نکنید» روزنامه اعتماد داشتم که پاسخ سوال‌‌هایم را با دستخط خود جواب داده بود.

اما فردایش که سین‌‌جیم‌‌ها چاپ شد، کلی شکایت و شکایت‌‌کشی که «شما مرا اغفال کردید». خلاصه اینکه من بدبخت ترسوی مردنی، سه شب و سه روز رفتم در خانه دوستم محسن خوابیدم که غائله بخوابد. امروز هم راستش برای نوشتن فسنجون‌‌نامه، مرض نداشتم. نه که زنم ظهر فسنجون پخته بود؟ من نمی‌‌دانم چرا دچار این بیماری «نئومالیخولیا»یی شده‌‌ام که دیگر از هر چیزی، یک مفهوم انتزاعی به ذهنم ورود کرده و خرخره‌‌ام را می‌‌گیرد. اگر اجازه بدهید بروم کوفت کنم تا یخ نزده فسنجونم.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.